بخش ۲۱۴ - از تسویلات نفس آدمی
دیدهای خواهم ازین هم تیزترتا ببینم زیر این مکری دگر
شاید این میل جهاد اندر نهادمنبعث باشد ز عقل ذو سداد
نفس خواهد از ره مکر و فریبسازدش از این سعادت بی نصیب
زد برآب این نقش و جان را خیره کردچشمهٔ صاف خرد را تیره کرد
مرد مسکین در سحرگاهان ز خوابمیشود بیدار با صد اضطراب
دل پر از شوق مناجات حبیبخاطر اندر سجدهٔ حق بی شکیب
جز مناجات حبیبش یاد نیستغیر حق در پیش او جز باد نیست
خواهد از جا خیزد از بهر نمازبهر عرض راز با دانای راز
نفس گوید آن فلان بیدار هستیا مگر گوشی پس دیوار هست
این نمازت خودنمایی میشودطاعتت زین رو ریایی میشود
خوابت اکنون محض خیر و قربت استور گرایی سوی طاعت رتبت است
اینچنین خواب از نمار اولیتر استاین قناعت از نیاز اولیتر است
زین سبب فرمود شاه انس و جانخواب دانا به ز ذکر جاهلان
زین خیالاتت فریبد هر زمانتا برآید آفتاب از خاوران
خواب شیرین خوابگاه زفت و گرمخاصه با همخوابهٔ شیرین و نرم
نفس بی انصاف از رحمت بریکی گذارد تا از آنها بگذری
راهها بنماید افزون از حسابتا کند از شرع واجب بر تو خواب
ور به مسجد خواندت روزی خردنفس دون صد حیله پیشت آورد
کاین خضوع و این خشوع و این ادبخودنمایی و ریا را شد سبب
تا نمازت را کند نقرالغرابیا تو را سازد ز مسجد سدّ باب
ور گریزی از ریا در انجمنگویدت ای مقتدای مؤتمن
این ریا نبود ادب آموزی اَستخلق عالم را ز تو فیروزی اَست
از تو آموزند خلقان نیک و بدسعی کن در غنه و اطباق و مد
سوره طولانی کن و ذکر سجودراست کن خود در قیام و کج قعود
اندر اینجا طاعت مردانه کنمختصر گر میکنی در خانه کن
ای مسلمانان فغان از دست نفسکم کسی برده است جان از دست نفس
نفس تو در حیله و افسونگریستلحظهای خالی ز مکر و خدعه نیست
مینبینی لیک چون کور و کریمینفهمی لیک از بس که خری
هان و هان ای جان من هشیار باشبا خبر از مکر این مکار باش
گر بگویم مکر نفس ذوفنونطاقدیسم میشود از حد فزون
می7نهم آن را در اینجا در میانباز میگردم به سوی داستان