گنج

بخش ۲۱۲ - در بیان آوردن ابراهیم ع اسماعیل را در قربانگاه منی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۵ بیت
باز آیم بر سر آن داستانداستان دوستان جانفشان
آمد ابراهیم تا کوی منیقرة العینش دوان اندر قفا
آمدند اندر منی با صد منیگفت ایشان را منی صد مرحبا
آمد ابراهیم و فرزندش ز پیگفتش ابراهیم او را یا بنی
فی المنام انی اری ان اذبحکماتری فانظر فان‌الامر لک
دیده‌ام در خواب ای جان پدرتا ببُرّم از تن پاک تو سر
خواسته از من سرت سلطان منای به قربان سر تو جان من
در چه کاری و چه داری در نظرگر سری داری بیا بگذر ز سر
گفت اسماعیل کای جان پدرمن که باشم جان چه باشد چیست سر
آنچه مأموری بکن آن بی درنگزود و زود آخر که آمد وقت تنگ
مرغ جان در سینه‌ام پرواز کرددل تپیدن از طرب آغاز کرد
دل تپد از شوق خنجر در برمسر، گرانی می‌کند بر پیکرم
زود زود ای جان بابا زود باشبندهٔ فرمان آن معبود باش
گرنه فرمان از خدا بد مر تو راخود سر خود کردمی از تن جدا
خنجرت کو تا به چشم خود نهمبوسمش دم پس به دست تو دهم
امر حق را جای آور زود زودجز صبوری ناید از من در وجود
نیست جای صبر اینجا ای عموجای شکر است و نشاط و های و هو
صبر باشد در بلاها و المکو الم این عین لطفست و کرم
خون ناپاکم به راهش پاک شدوین سر من لایق فتراک شد
لایق فتراک شاه آمد سرمدرگذشت از عرش و کرسی افسرم
خون عاشق چون فدای یار شدخونبهایش رخصت دیدار شد
کشته شد چون در ره دلدار کسخونبهایش وصل دلدار است و بس
در سرت جانا اگر سودای اوستسر به کف نه در پی ایمای دوست
کاسه‌ای از استخوان پُر چرک و ریمبشکن و بستان عوض ملک عظیم
جرعهٔ خون نجس انکار کندست در آغوش وصل یار کن
چون سر از تن عاقبت خواهی فکندرو فکن در پای یار ارجمند
گرگ روزی می‌درد آهوی تنمی‌خرند او را به نیکوتر ثمن
می‌خرند او را به ملک جاودانان الله اشتری از قرآن بخوان
تا ندریده است گرگ او را شکمزود رو بفروش آن را بیش و کم
مشتری حاضر ثمن نقد ای پسربهر گرگ این برهٔ خود را مبر
برهٔ خود را به قربانگاه برکن فدای آن نگار جان شکر
یا به زیر خنجر فولاد سرافکن اسماعیل‌وارش ای پسر
کارد بر حلقوم آن نه آشکاربذل کن آن را به تیغ آبدار
یا به میدان جهاد اکبرشبربکوب از گُرزه طاعت سرش
خنجر فرمان بر آن کن حکمرانلحظه لحظه بر وی این خنجر بران
با طناب شرع بندش دست و پایخنجر فرمان نهش بر حلق و نای
زیر این خنجر زند گر پا و دستبایدش بُرّید پا، دستش شکست
ای برادر این جهاد اکبر استکار سلمانست و کار بوذر است
گر به میدان شهادت پا نهییک نفس از ذبح کردن وارهی
چو به تیری جان برآرد از تنتنیست آنجا غیر این یک کشتنت
آید اما در جهاد اکبرتهر نفس صد تیغ و خنجر بر سرت
هر نفس ذبحی و هر دم کشتنی‌ستنفس را هر ساعتی جان دادنی‌ست
نیمروزی می تپد در خون شهیدباشدش زان پس طلوع صبح عید
در جهاد اکبر اما سالهاباید اندر خون خود زد دست و پا
در به روی خود بزرگی بسته بوداز میان خلق عالم رسته بود