بخش ۲۰۲ - رجوع به حکایت ابراهیم خلیل و اسماعیل ع
تا عیان گردد سر پنهان توپرتو اندازد به عالم جان تو
تا شود آن مغز خوش پیدا ز پوستتا شناسد خلق بیگانه ز دوست
تا شناسد هریکی ذات از عرضفربهی را واشناسد از مرض
خود همی دانست آن سلطان غیبپاکی آن پاکزاد از شک و ریب
پاک میدانستش از هر غل و غشصاف میدانستش و زیبا و خَوش
غیر مهرش را به جانش راه نیستره کلف را در رخ این ماه نیست
آن یکی ماه است و ماه بی کلفآن بود خورشید در برج شرف
آن یکی دریای بی پهناستیقطرههایش لؤلؤ لالاستی
هفت دریا پیش آن دریا نمیروح قدسی در لباس آدمی
بود خورشیدی ولیکن از غمامبود شمشیری ولیکن در نیام
خواست تا بر عالمی پیدا شودنور او بر عالمی رخشا شود
دوستان را دوستی آرد به یادزامتحان بر وی دری از نو گشاد
کرده بودش امتحانها پیش ازینخواست لیکن ابتلایی بس متین
نور او در کورههای تابناکرفته و بیرون شده زیبا و پاک
نقش او را اندر آتش برده بودصافش از آتش برون آورده بود
باز او را امتحان تازه خواستدر جهان او را بلند آوازه خواست
زرّ او را بُرد در آتش نخستچونکه از آتش برون آمد درست
برد او را زیر سندان بلاسکه دولت بر او زد برملا
سکه زد او را به نام خویشتنکرد سرشارش ز جام خویشتن