گنج

بخش ۲۰۰ - بقیه حکایت قاضی و خصم مردی که گوش او مجروح بود

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۲۴ بیت
گفت قاضی گوش او را ای عمواز چه رو دندان گرفتی روی رو
گفت خصم ای قاضی با داد و دینافترا گوید نکردم اینچنین
عرش را ثابت کن آنگه نقش کنورنه بگذر ترک نقش و عرش کن
مدعی را گفت قاضی کو شهوداندرین مطلب بیاور زود زود
گفت ای قاضی به غیر از این دو تنهیچکس اینجا نبوده بی سخن
گر کسی بوده است کو گوید که بودورنه بشمارد دیت را این عنود
گفت قاضی هی چه می‌گویی بگودیگری غیر از خود و او را بگو
گفت غیر از او و من ای مؤتمندیگری آنجا نبود از مرد و زن
گوش خود بگرفت با دندان خویشکرد آن را پاره پاره ریش ریش
گفت قاضی این چه ژاژ است و قصارپیش چون من این سخنها واگذار
او نه اشتر تا تواند گوش خویشهم به دندان خود کُند مجروح و ریش
گردنش گر گردن اشتر بدیآنچه گفتی ممکن و درخور بدی
جمله گفتند از کهین و از مهینآفرین بر فکر قاضی آفرین
غیر اشتر یا شترمرغ ای شگفتکی تواند گوش خود دندان گرفت
خصم گفتا بنگر ای عاجز نوازگردنش چون گردن اشتر دراز
گرنه اشتر تا بگیرد گوش خویشهمچو اشتر لیک باشد گردنیش
گرنه ابلیسند این قوم خسیسگردنی دارند لیکن چون بلیس
همچو شیطان زین سبب گردن کشنددر تلاطم روز و شب چون آتشند
هست ازین گردن درازیهایشانشرحه شرحه گوش جسم و گوش جان
خون جان از گوش و گردنشان نهاننالهٔ جان‌ْشان رود تا آسمان
عذرها آرند بدتر از گناهحالمان گردیده از شیطان تباه
هرچه کردند از گناه و خوی بدلعن بر شیطان کنند افزون ز حد
نسبت آن را به شیطان می‌کنندخود بری از ذنب و عصیان می‌کنند
رو رو ای شیطان کمین شاگرد توهست شیطان خفته زیر ورد تو
گرچه شیطان را بود گردن طویلغافلی از گردن خود ای جلیل
گر همی جویی رهایی از فتنتیغ برکش گردن خود را بزن
هی بزن این گردن ای گردن درازگردنی کوته بجو با آن بساز
هین ببین این گردن نفس لعیناز زمین بررفته تا عرش برین
ورنه می‌بینی به هم پیچیده استگردن خود را به تو دزدیده است
نفس تو باشد سلجقانی سترگکاسه‌ای دارد بسی زفت و بزرگ
گردن و سر کرده در کاسه نهانچون برآرد می‌کشد تا کهکشان
هان و هان غافل مشو زین سنگ پشتکو هزاران چون تو را این سنگ کشت
پیش تو از ابلهی و کودنینیست پیدا زان سری و گردنی
باش تا پیدا شود صیدی ز دوربین که گردن می‌کشد چون لندهور
گردنی چون رود نیل عسقلاندرکشد از ایروان تا قیروان
درکشد هم سعد را هم نحس راهم ببلعد مرد صاحب نفس را
ای که گویی نفسم آرامیده استسخت می‌بینم تو را بلعیده است
در درون این سلجقانی اسیرکاسه‌هایش بر سرت بالا و زیر
مار ضحاکست نفس کافرتسر برآورده است از دوش و سرت
طعمه می‌جوید تورا این تندبارنی دمی آرام گیرد نی قرار
تا تو را بلعد کشد اندر گلویا بکوبی هم سر و هم دُمّ او
در تلاطم تا بود لوامه استبا تواَش صد جنگ و صد هنگامه است
عقل مار افتاد و نفست اژدهاروز و شب دارند با هم ماجرا
گر تو کوبیدی سر او می‌کندترک جنگ و مطمئنت می‌شود
ور تو را بلعید و عقلت را شکستوای تو نفست کنون اماره است
تا نبلعیده تو را ای مرد خوبسنگ برگیر و سر آن را بکوب
سنگ چه‌بْوَد ترک خواهشهای اوکندهٔ تقوی زدن بر پای او
سنگ چه‌بود یاد آن یار قدیمتطمئن‌القلب باالذکرالحکیم
یاد او شاخی است انسش بار و برانس نخل دوستی آن را ثمر
دوستی افسون هر ارقم بوددوستی تریاق جمله سم بود
آتشی باشد خس و خاشاک سوزهر هوا و هر هوس را پاک سوز
تیشه‌ای باشد هوس را ریشه‌زنخار بنهای هوا را بیخ‌کن
دوستی تیغی بود فولاد دمصد طناب رشته را برد ز هم
دوستی ترکی بود تاراج گرنی گذارد خانه نی سامان نه سر
هرچه غیر از دوست چون اختر بوددوستی خورشید غارتگر بود
دوستی باد مراد است و هواموج توفانست و گرداب بلا
غیر طور عقل باشد طور عشقکی تواند کس بفهمد غور عشق
طور عشق ای جان ورای طورهاستعشق را هم لطفها هم جورهاست
لطف عشق از جان شیرین خوشتر استجور او از لطف او شیرین‌تر است
مذالفت‌العشق و داعت‌الرسومطابت‌الاکدار صالحت‌الخصوم
عشق را با رسم و عادت کار نیستبستهٔ این عالم پندار نیست
مذالت‌العشق داعت‌المنیلیس غیر العشق للعاشق هوی
یا مریض‌العشق لاتبغی الدواءان داء العشق داء کل داء
یا ندیمی یا خلیلی بالا لهخلنی والعشق ما اطلب سواه
یا ندیمی فی‌اللیالی‌الغاسقهقل حکایات‌القلوب‌العاشقه
یا سمیری دع حکایات‌العقوللاتقل دعها لارباب العقول
دع اقاصیص‌القرون‌الخالیهاو حکایات العظام‌البالیه
یا ندیمی طال لیلی بالسهرلم یصح ربک ولم تدلو السحر
قم وحدثنی حدیث‌العاشقینمن روایات‌الثقات‌الصادقین
قم وحدثنی احادیث‌الحبیبلا تقل لی عن بعید او قریب
قم ترنم یا حبیبی بالعجلواتبع ما قاله شیخ‌الجبل
بازگو از نجد و از یاران نجدتا در و دیوار را آری به وجد
شمه‌ای از حال یاران باز گوقصه‌ای زان دلبر طناز گو
شب دراز است ای ندیم قصه‌جوقصهٔ آن زلف عنبربو بگو
حال آن چشمان بیمار سقیمبا دل بیمار من گو ای ندیم
تیره بنگر کلبهٔ تاریک منسر کن از خورشید رخسارش سخن
شب دراز است ای رفیق نیکخوقصهٔ فرهاد و شیرین را بگو
آب لب خندان شیرین باز کنقصهٔ فرهاد و شیرین ساز کن
باز شیرین بر سر جور و جفاستنازهای خشم آلودش به جاست
باز رویش شمع بزم خسرو استبزم خسرو را ز رویش پرتو است
عشرت او باز در مشکوی اوستروی شبدیزش به سوی کوی اوست
باز اندر قله‌های بیستونمی‌کشد فرهاد مسکین جام خون
تیشه آیا می‌زند بر بیستونیا ز دستش تیشه افتاده کنون
گر کنون در بیستون فرهاد نیستپس بگو این ناله و فریاد چیست
سخت می‌آید به گوش من روانناله‌ها از بیستون ای دوستان
ناله‌ای کز جز دل ناشاد نیستاین به غیر از نالهٔ فرهاد نیست
می‌درخشد برقی از آن کوهسارسخت می‌آید به چشمم آن شرار
برق اگر نه‌از تیشهٔ فرهاد خاستپس بگوییدم که این برق از کجاست
گر تن فرهاد مسکین خاک شدکیْ ز جانش عشق شیرین پاک شد
عشق خود شهباز و رحمانی بودآشیانش جان روحانی بود
تن اگر شد خاک جان خود زنده استمنزل دلدار را جوینده است
پا نهاده هر کجا روزی به نازجان در آنجا در طواف است و نیاز
شد چه از شیرین و فرهادت فراغرو ز لیلی و ز مجنون کن سراغ
باز گو احوال مجنون عربتا من دیوانه آیم در طرب
ای ندیم احوال مجنون باز گوزانکه من دیوانه‌ام دیوانه‌جو
باز باشد چشم مجنون خون فشانلیلی اندر حیّ چمد دامن کشان
باز مجنون سر بَرَد با دام و ددباز وحشیشان به هر سو می‌رمد
باز با گوران و آهویان دشتهست روزان و شبان در سیر و گشت
بسته آیا بر بنی عامر هنوزناله‌اش خواب شب و آرام روز
باز لیلی بر سر خشم است و نازیا در صلح و عنایت کرده باز
آیدم در گوش جان از کوی نجدناله‌ها گاهی به حسرت گه به وجد
دل هزاران ناله‌ها پر خون بوداین اثر از نالهٔ مجنون بود
بوی جان می‌آید از اتلال نجدساعتی با من بگو احوال نجد
ای خوشا نجد و خوشا یاران نجدای دریغا آن وفاداران نجد
باز گو با من از ایشان ای ندیمزنده فرما امشب این عَظم رمیم
ورنه بگشاید تو را امشب زبانگوش ده تا من بگویم داستان
تا بگویم داستان راستاندر نشاط آرم زمین تا آسمان
ای ندیم امشب به چشمم خواب نیستدر سرم هوش و دلم را تاب نیست
شور در دریای جانم اوفتادبرق اندر آشیانم اوفتاد
نیم عقلم بود آن هم شد ز دستنیم هوشم بود گشتم مست مست
این چه شور است ای خدا در جان منحبذا این موج بی پایان من
گریه آمد نوح را آواز کنکز پی توفان سفینه ساز کن
در دلم عشق آتشی افروختههرچه غیر از یاد جانان سوخته
عشق می‌گیرد عنان از دست منتا چه سازد بر تن نیْ‌بست من
ای خدا فریاد از این خون گشته دلداد از این دیوانهٔ طاقت گُسِل
عشق سرکش کار من را ساختهسخت شوری بر سرم انداخته
عشق هرجا خرمن و خرگاه زدعقل از آنجا رفت و پا بر راه زد
عشق بی پرواست چون پروا کندکی ز عقل و جان و سر پر وا کند
لاابالی وار هر جایی رسیدهرچه آنجا دید در آتش کشید
عشق چه‌بْوَد آشنا بیگانه کنفیلسوفان را همه دیوانه کن
نی شناسد سر ز پا نی پا ز سرنی بود در قید دختر نی پسر
نی ز سر پروا کند نی تن نه جاننی شناسد خانه و نی خانمان
گر سر فرزند جوید از پدربُرّدَش از خنجر بیداد سر
سر به کف گیرد که ای جانان مناین سر فرزند من این جان من