گنج

بخش ۱۹۳ - مناجات به درگاه قاضی الحاجات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۸۹ بیت
ای خدا ای بی پناهان را پناهای تو بر شاهان عالم پادشاه
ای نهان از جسم و جان دیدار توگم شده عقل و خرد در کار تو
هم خداوند خداوندان توییهم دوای درد بی درمان تویی
آب توفان زای را کردی تو پلآتش سوزنده را کردی تو گل
گرگ شد گویا به پیراهن ز توپیرهن شد شاخ نسترون ز تو
من چه گویم ظاهر و باطن توییای خدا هم اول و آخر تویی
گردن عالم به بند طوق توستآسمان در چرخ و رقص از شوق توست
ای خدا من هرچه گویم آن نه‌ایدر ثنایت آنچه جویم آن نه‌ای
ای تو عذرآموز هر شرمنده‌ایای تو روزی بخش هر جنبنده‌ای
ای خدا دانم که من بد کرده‌املیک از من آنچه آمد کرده‌ام
هم تو آن کن آنچه می‌شاید ز توای جهان را آنچه می‌باید ز تو
همچو من داری خداوندا بسیمن ندارم لیک غیر از تو کسی
گر من بی کس ندارم هیچکسگو نباشد رحمت لطف تو بس
هرکه از من می‌گریزد گو گریزچون تو باشی گو نباشد هیچ چیز
گر فتادم دستگیر من توییهم پناه و هم گریز من تویی
دست من گیر ای جهان را دستگیرده پناهم ای تو عالم را گزیر
بر امیدی آمده‌ستم بر درتچون روم نومید یا رب از برت
در ره امید و بیم افتاده‌امدر جنابت منتظر ایستاده‌ام
گرچه کردم من بسی جرم و خطااز من آید ذلت و از تو عطا
گر سیاه است ای خدا ما را گلیمتو سفیدش ساز از لطف عمیم
گر دریدم خود به دستم پرده راتو فرو مگذار بی پرده مرا
چون تو را ستار دیدم ای خداپردهٔ خود را دریدم بر ملا
پرده‌دار عیب ناپاکی ماعذر خواه جرم بی باکی ما
هر دمم جرم و گناه تازه‌ای‌ستاز تو لیک انعام بی اندازه‌ای‌ست
گر به جرمم مکر شیطان افکندلطف تو سوزی به جانم می‌زند
از من آمد گر خطایی یا فسادرازی آموزی دهی توبه به باد
گر زنی زخم و دوصد مرهم نهیور کنی قهرم دوصد رحمت دهی
گر ز من جرم است انعام از تو استگر ز من گامی است صد گام از تو است
گر ره تاریک پیشم آوریصد چراغ از لطف بیشم آوری
ای خدا ای من عطایت را رهینبنده‌ای از بندگانت را کمین
شکر گویم من کدامین نعمتتیاد آرم من کدامین رحمتت
یک نفس کو کز تو ناید صد عطاساعتی کو نآمد از من صد خطا
کو دهان و کو زبان و کو کلامتا بگویم شرح آن انعام عام
آن کدامین لطف و احسان گرانکه نکردی با من ای سلطان جان
وان چه زشتی و ز هر زشتی بترکه نکردم من که صد خاکم به سر
در رحم دادی مرا جا از کرمپروریدی پیکرم در آن ظلم
کاسه‌ای کردی ز بالا واژگونکاین تنت را سر بود ای ذو فنون
پنبه دانی را به هم آمیختیطرح چشم تیز بینم ریختی
کاین دو باشد دیدهٔ بینای توهم طراز چهرهٔ زیبای تو
آسمانها را در آن دادی محلجل شأن ربنا عزوجل
گوشت پاره بر دهانم دوختیجمله اسما را بر آن آموختی
کاین زبان و آلت گویای توترجمان خاطر دانای تو
پرورش دادی هوایی در صماخهین برو بشنو ازین بانگ کراخ
چار دیوار مشید ساختیپیکرم را طرح نو انداختی
هم کشیدی ساقها کاین پای توهم دو ساعد کین کف گیرای تو
آنچه باید در درون و در برونجمله را دادی ز امر کاف و نون
روح را با جسم دادی ارتباطغیب را دادی به شاهد اختلاط
پس ره بیرون شدن زان تنگنایرهنمونی کردیَم ای رهنمای
پا نهادم چون به صحرای شهودپهن کردی سفره انعام و جود
خون برایم شیر کردی در جگرهم ز پستان شیر را دادی ممر
هم مکیدن مر مرا آموختیهم دل مادر برایم سوختی
گریه یادم دادی از بهر خبردر دل او گریه را دادی اثر
تلخ کردی خواب شیرینش به کامنی ز کرم اندیشه کردی نی به حام
تا تنم پرورده شد در این جهانسخت شد هم پی مرا هم استخوان
سی و سه دندان برایم ساختیطرح آنها در دهان انداختی
پس ز شیرم سیر کردی، وَز غذاطبع من را میل دادی اقتضا
پاسبانی کردیَم از هر گزندهم نگهبانی ز هر پست و بلند
در زمستان پوستین بخشیدیَمهم به تابستان کتان پوشیدیَم
هم قبا دادی مرا هم پیرهنهم کلاه و موزه‌ای صاحب منن
در پناه آوردیَم از گرم و سردتا شدم زفت و کلان و شیر مرد
هم مرا دادی توانایی و گوشهم خرد هم عقل و دانایی و هوش
بر زبانم نام خود آموختیشمع توحیدم به دل افروختی
نور ایمان در دلم انداختیبندگی اندر سرشتم ساختی
دادیَم در آستان حیدریهم سگی هم بندگی هم چاکری
دادیَم آگاهی از حل و حرامنی به تقلید شنیدن چون عوام
هر دمی دادی عطای تازه‌امدر جهان کردی بلند آوازه‌ام
هم عطا کردی ز نیکانم نژادهم ز اخوان نکو بخت استناد
هم سرم از هم سران افراشتیاز همالان هم مرا برداشتی
دادیَم پوران و دختان پاکزادپاک زاد و پاک دین پاک اعتقاد
پرده پوشیدی به روی کار منستر کردی بر من ای ستار من
زشتهایم جمله خوب انگاشتیکرده‌ام ناکرده می‌پنداشتی
خواندمت کردی اجابت هر زمانمهربانتر از نیای مهربان
من به قربان خدایی‌های تودل اسیر مهربانی‌های تو
آنچه گفتم زانچه دانستم هزاربد یکی بل کمتر از یک بی شمار
وانچه آن را من نمی‌دانم حسابگر نویسم می‌شود هفتصد کتاب
از تو اینها وانچه آن آمد ز منشرح آن نه از خامه آید نه از سخن
از سرم تا پای ذنبست و خطااز قدم تا فرق جرم است و جفا
در خور لطفت نکردم طاعتیاز گنه فارغ نبودم ساعتی
لیک دانی ای خدای ذوالمننراه من زد نفس شوم اهرمن
وز گنه چون بید لرزیدم همیهیبت نهی تو را دیدم همی
ای خدا با این گناه بیشمارآمدم بر درگهت امیدوار
ای خدا آن کن که فضلت را سزدعطر فضلت بر دماغم می‌وزد
ای خدا باشد دیت بر عاقلهمی‌کند هرکس عمل بر شاکله
شاکله‌یْ تو جمله فضل است و عطاشاکله‌یْ من جمله عصیان و خطا
ای خدا دانم که من بد کرده‌امآنچه کردم لیک با خَود کرده‌ام
آمدم اکنون برت ای ذوالکرمفاش می‌گویم خدایا الندم
این ندم را گر بگفتم بارهاتوبه‌ها بشکسته‌ام بسیارها
لیک مغرور کرمهای توامسرخوش از صهبای آلای توام
خود تو دادی یاد این عذر ای رحیمگفتهٔ ما غرباالرب‌الکریم