گنج

بخش ۱۸۷ - بلندی رفتن نمرود به تماشای سوختن حضرت خلیل ع

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۲ بیت
بر لب جویی نشسته با نشاطپهن کرده سبزه از هر سو بساط
روز دیگر گفت نمرود پلیدپور آذر خوش جزای خویش دید
هرکه از فرمان من پیچد سرآتشش سوزد سر و دست و کمر
هرکه نافرمانی ما می‌کندآتشش سودای یکجا می‌کند
آب و آتش جمله در فرمان ماستهرچه هست امروز در سلطان ماست
هرکه از سلطان ما سر می‌کشدسر به زیر تیغ و خنجر می‌کشد
میروم امروز در کوه بلندتا ببینم حال آن مرد نژند
این بساط من بر آن بالا بریدجمله اسباب طرب گرد آورید
گرد آیید ای پرستاران همهدیده بگشایید ای یاران همه
تا ببینید این عدوی جانفشانگشته خاکستر در آن آتش‌وشان
تا نمایندم همه تحسین و زهآفرین گوییدم از کهتان و مه
جمله گوییدم مریزاد دست توای خدایی آماده پابست تو
این بگفتند و سوی کُه برشدنددیده افکن جانب اخگر شدند
گلشنی دیدند افزون از بیانگلستان در گلستان در گلستان
اندر آن گلشن خلیل تاجداربر لب جویی نشسته شاهوار
بر سریری او نشسته شاه‌وشنوجوانی پیش او زیبا و کش
ماند نمرود و سپاهش در شگفتدر عجب انگشت بر دندان گرفت
پس به ابراهیم گفت آن بیحیاراست گویم بس بزرگستت خدا
خواهم او را من ز خود شادان کنمگاوها از بهر او قربان کنم
پس بکشت و کرد بهر حق نثاراو ز گاوان ده هزار و هشت هزار
نیک ژاژ و کفر خود را کم نکرددیو نفس از ملک جانش رم نکرد
گاوها بسیار کشت اما چه سودگاو نفسش فربه و چالاک بود
گاو نفسش در علفزار هوادر چرا گر ناروا و گر روا
گاو نفست گر در اصطبل هواستگاو قربان کردنت لوچ و هباست
گر تو کاری می‌کنی ای مرد هُشگاو را بگذار و نفس خود بکش
گاو کشتن کار قصابان بودنفس کشتن همت سلمان بود
مطلب از قربانی آمد ای پسرقطع دل از عیش اسب و گاو و خر
از دو گاو و میش کشتن کی شودمنقطع از جانت ای حبل مَسَد
لیک کشتی چون تو گاو نفس خویشکشته باشی هرچه اسب و گاو و میس
رو بکُش این نفس کافر کیش راساز فارغ دیگران و خویش را
نی چو آن نمرود نادان کو همیخویش پروردی و کشتی عالمی
طاعت نادان همه زحمت بودطاعت دانائیم رحمت بود
طاعت عامه همه ای بوالحسنزحمت جسم است و تحمیل بدن
گر نمازی می‌کند باشد همینکو کند کون بر هوا سر بر زمین
روزه‌اش باشد نخوردن آب و نانیا دو صد منت نهادن بهر آن
گر فقیری را لب نانی دهدگوییا صد مرده را جانی دهد
گر بسازد مسجدی یا قنطرهمی‌کند هنگامه را در هر کره
هین منم آن کس که مسجد ساختمپل بر آن رود بزرگ انداختم
هر کجا بیند دو کس در داستاننقل مسجد یا پل آرد در میان
مایه عمر گرامی را تماممی‌کند در این صلوة و آن صیام
مایه چون آید به دستت بی وقوفاین تجارت باشدش ای اوف اوف
راست ماند این عبادتها همیبا تجارات جوان دیلمی