بخش ۱۸۵ - رجوع به حکایت گدای عاشق
یک کنیز آمد بکف یکتای نانگفت بستان ای گدا اینجاممان
نی گرفت آن نان و نی گفتش جوابشیئی لله گفت با صد آب و تاب
یک دو گامی گشت دور و بازگشتباز بالله شیئی را انباز گشت
آبش اندر چشم و گریه در گلوشیئی لله شیئی لله کار او
گفت با صد ناله صاحب دولتاناین گدا را بهر حق یکتای نان
آن کنیزک باز نان آورد و آبگفت بستان ای گدا رو با شتاب
دست واپس برد و گامی چند رفتباز برگردید سوی خانه زفت
کرد فریادی که ای اهل سراییک کرم بر این گدا بهر خدای
ای شما از خوان نعمت کام گیریاد آرید از گدایان فقیر
ای کریمان یک شبی بهر خدالقمه بردارید بر یاد گدا
ای شما در خواب راحت خفتگانیاد آرید آخر از آشفتگان
باز اهل آن سرا آش و طعامسویش آوردند بستان این ادام
شیئی لله گفت باز و پس دویدبازگشت و نعره ی دیگر کشید
قند و حلوا و شکر از بهر اوباز آوردند نپذیرفت ازو
سیم و زر دادند او را پس فکندشیئی لله گفت با بانگ بلند
هرچه دادند از گدایی بس نکرداز درون خانه رو را پس نکرد
روزگاران کار او این بود و بسواقف از رازش نه جز او هیچکس
بیست کرت هر شب و روز آن گدابهر کدیه می شدی تا آن سرا
برکفش زنبیل و وردش این سخنشیئی لله ای کریمان زمن
چون چنین دیدند اهل آن سراپیش او جستند کی سفری گدا
ما ندیدستیم چون تو نرگداتو بگو آیا گدایی یا بلا
آبروی هر گدایی برده ایشصت عباس اندر انبان کرده ای
نی ستانی نان نه حلوا نی شکرنی روی زینجا به سیم و نه به زر
آن گدا چون این شنید از خواجگانگفت بگذاریدم ای آزادگان
گر گدایی بهر آش آوردمیاشکم خود پاره پاره کردمی
بهر نان گر دورتان گردیدمیاشکم نان خوار خود بدریدمی
عاشقم من بر گدایی روز و شبجان من بسته ست با جان طلب
من گدایی خواهم ای یاران نه ناناین گدایی پیش من خوشتر زجان
این بگفت و اشک از چشمان فشاندکدخدای آن سرا حیران بماند
ساعتی بگریست عاشق زار زاراشک او ریزان چو باران بهار
عشق آخر سرکشی آغاز کردشد عنان از دست و کشف راز کرد
گفت هستم من گدای روی دوستاز گدایی مطلبم دیدار اوست
گر ترحم می کنی ای مرد مهجرعه ای از شربت دیدار ده
من گدا هستم گدای یک نظریک نظر خوشتر ز صد کان شکر
یکدلی اندر رهی گم کرده امپی به اینجا در طلب آورده ام
یا دل گم کرده ام را بازدهیا به این دلخسته ترک و تاز ده
یا به ترک غمزه فرمایی سخنریزد اندر آستانت خون من
ای خوشا آن سر که در راه تو شدخاک در راه گذرگاه تو شد
ای خنک آن دل که خون شد در غمتوان تنی کان شد نثار مقدمت
خوش بود جان لیک از بهر نثاردر نثار خاکپای آن نگار
سرخوش است اما به فتوراک شهیتن نکو باشد ولی خاک رهی
دیده خوش باشد ولی در روی تودل ولی در چنبر گیسوی تو
جویمت چون جستجوی تو خوش استاز تو گویم گفتگوی تو خوش است
رنج تو در جان من رنجی خوش استدرد تو اندر دلم گنجی خوش است
سرگذشت عاشقان ای دوستاندفتری خواهد به پهنای جهان
این زمان بگذار تا وقت دگررو بیان کن آنچه بودت در نظر
من همی گفتم دعای اولیانی پی دفع قضا هست و بلا
بلکه باشد در نظرشان امتثالامتثال امر شاه ذوالجلال
از خدا آمد چو ادعونی خطابدر دعا آیند زین رو ای جناب
می کنند آن اولیاء مجتبادر دعا هم بر اشارت اکتفا
خواهش پیدا و تصریح طلبچونکه باشد نزدشان سوء ادب
یک اشارت سوی حاجت می کندحاجت خود را کفایت می کند
همچو آن ایوب زار مبتلاگو نکرد از بهر دفع ضر دعا
رب انی مسنی الضر گفت و بسبر چنین کن یا چنان کن زد نفس
هم تو هستی ارحم از کل رحیمهم من اندر جرم و اندر خوف و بیم
یا بلاهایی که بشنیدی ازوپیش از این با حق نگفت آن نیکخو
همچنین یونس که در بحر بلاشد به فرمان الهی آشنا
پیش از این در لجه دریا نگفتکی خدای فرد بیهمتای جفت
انت ذوالسبحان والمجدالمتیناننی قد کنت بعض الظالمین
سرور لولاک شاه انبیااینقدر هم دم نزد اندر دعا
رو به آن سلطان بی انباز کردگوشه چشم امیدی باز کرد