بخش ۱۷۹ - در بیان آتش انداختن زاغان سمند را
داشت زاغی در مقامی آشیانبچه ها پرورد در آن زاغدان
روزی از آن آشیان پرواز کردیک سمندر پر در آنجا باز کرد
زاغهای زاغ را از هم دریدخونشان را خورد و از آنجا پرید
زاغ سوی آشیان چون بازگشتبا هزاران درد و غم انباز گشت
آشیان ویرانه دید و سرنگونبچه هایش غرقه در غرقاب خون
بر پرید و بر سر کوهی نشستسینه ی زاغان زآه و ناله خست
گاه رفتی بر هوا گاهی زمینگه به فریاد آمدی گاهی انین
جمله زاغان گرد او جمع آمدندحلقه ی ماتم به دور او زدند
کوهسار و دشت و صحرا باغ و راغپر شد از غوغای زاغ و بانگ زاغ
آن دریدی چینه دان از درد سوکمی زدی بر بال و بر چنگال نوک
هم از ایشان چاره ارشاد جستاندرین ماتم ره امداد جست
گر کشیدید انتقام از این گروهورنه بگریزید از هر دشت و کوه
گر جفا بر من شد ای یاران گذشتبود اگر مشکل اگر آسان گذشت
فکر کار خود کنید از این سپسورنه در عالم نبیند زاغ کس
جمله ی زاغان به فریاد آمدندجمع گشتند و صف اندر صف زدند
لشکری انبه ز زاغان و زغنگرد آمد اندرین ربع و دمن
بر سمندر حمله ور گردید زاغبر سمندر تنگ شد صحرا و راغ
حمله ها کردند با کوس و نفیرجمله را کردند آن زاغان اسیر
پس بگفتند آنچه کردند از زغماین ستمکاران به زاغان از ستم
انتقامش نیست غیر از سوختنباید آتش بهرشان افروختن
خاروخس چندانکه بود اندوختندپس در آنجا آتشی افروختند
آن سمندرها فکندند در وراغگفتی آمد بهر مکسوران کزاغ
آن سمندرها در آتش با نشاطهر طرف اندر خرام و انبساط
پس گرفتند آن شررها در بغلپر برآوردند در رقص الجمل
گاه غلتیدند در آتش بوجدیارب این آتش بود یا دشت نجد
پیش از این ای کاش می گشتیم اسیرتا فتادیم اندرین کاخ خزیر
اینکه می بینیم با صد آب و تابخود به بیداریست یارب یا بخواب
کاش زاغان پیش از این بر ما زدندشعله بر جیپا درین تیما زدند
یارب این زاغان چه فرخ فر بودندکان قند و معدن شکر بدند
می خرامیدند هرسو پرفشانبر هوا از بال و پر اخگر فشان
زاغها دلخوش که کاغ افروختیماین سمندرها در آتش سوختیم
وان سمندرها به وجد و انبساطاندر آن آتش به صد رقص و نشاط
اینچنین دان در میان آن لئامحال عارف بی تفاوت ای همام
طبعشان باشد ز یکدیگر جدااین هوا را می پرستد آن خدا
خلق را با عارفان از این تضادگشت پیدا صد لجاج و صد عناد
از عناد خویش از هر راه کویعارفان را هرزه و دشنام گوی
در سر هر ره پی آزارشاندر خراش آن دل بیدارشان
عارفان فارغ از این پندارهادر نشاط و وجد از این آزارها
آن کند تسخیر یا طعنه زنداین همین بر طعنه اش خنده زند
آن به دل اندر نشاط و وجد و عیشاین همی برمی جهد در طعن و طیش
می دهد دشنامش و گوید سقطاین نداند قال شیئا او صرط
مه فشاند نور اندر آسمانبر فراز قبه ی عزت روان
می کند سگ در زمین وغ وغ همیمی جهد این سو دمی آن سو دمی
عارف اندر فکر کاروبار خوددر نشاط و عیش با دلدار خود
در کمیز خود همی غلتد لئیمدل ز غیظ و از غضب دارد دونیم
آن همی گوید سقط این مرد حرگویدش هرگه که می خواهی بخور
ور زند سیلی قفایش را بکفمرد عارف پیش دارد آن طرف
گویدش میزن بنازم دست تواین من و این تیر تو این شست تو
این قفایم در خور سیلی بوداین قفا خوشتر که خود نیلی بود
هی بزن گویا دگر دلدار مندل کشیدش جانب آزار من
هی بزن سیلی و محکمتر بزنتا شود خوشدل بت طناز من
هی بزن بفکن ز سر دستار منتا بخندد شوخ شیرین کار من
تو بزن بر من همی من برجهمدست گه بر رو گهی بر سر زنم
تا ببیند یار من خندان شودعیش منهم زین دو صد چندان شود
یار شوخم طرح شوخی ساختهاین دو دیوانه بهم انداخته
من یکی دیوانه ی سرشار اوواله او مست او آوار او
وان دگر بیعقلی اندر کشورشای سر ما هر دو اندر چنبرش
سوی آن دریای آتش کافرانمی دواندند آن خلیل جانفشان