گنج

بخش ۱۷۷ - آرزوی کسی که سؤالی بکند از مردگان

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۶ بیت
بار دیگر چون بمیری از نباتیافتی در زمره ی حیوان حیات
چون ز حیوانی بمردی از بشرزنده گشتی با هزاران بال و پر
در نباتی عقبه ها بس دیده ایزیر داس آسیا گردیده ای
اره ها و تیشه ها بس خورده ایدر میان آب و آتش برده ای
زخمها خوردی ز دندانها بسیطبخها در اندرون هرکسی
صد کریوه بود در حیوان فزونسرد و گرم روزگار ذوفنون
تشنگی و گشنگی و رنج و دردبیش و نیش مار و مور و دود و گرد
آنچه در انسانیت آمد بسرمن چه گویم خود تو دانی برشمر
چون ز انسانی بمیری ای اخیخواه بهشتی باش خواهی دوزخی
در عقب عقبات بیحد باشدتطی آن عقبات هم می بایدت
صد کریوه بیش اندر راه هستصد هزاران قصر هست و چاه هست
از پس مرگت هزاران برزخ استصد بهشت و صد جحیم و دوزخ است
گوید آن نادان که کاش از این جهانبازگردیدی یکی زین مردگان
شرح آن عقبات گفتی سربسردادی از احوال آن عالم خبر
کاش یکتن سر برآوردی ز خاکتا بگفتی شرح گور سهمناک
خود گرفتم مرده ای در بر کفنبازگشت آمد میان انجمن
کی تواند گفت حال چین و رومیا فصول منطق و طب یا نجوم
یا ز عرش و کرسی و شمس و قمریا ز رؤیا و خیالات و فکر
بلکه چون گندم شدی بار دگرمی نگنجد در تو انسانی دگر
خود گرفتم باشدت نطق و زبانتا کنی احوال انسانی بیان
آن نباتات دگر را گوش کوگوش هم گر باشد آخر هوش کو
تا نیوشند آنهمه گفتار توپی برند از گفت تو اسرار تو
همچنان گر سوی حیوانی رویفی المثل خر کره یا گاوی شوی
کی توانی گفت احوال بشرگر بفهمند آن گروه گاو و خر
مرده ای هم گر ز برزخ بازگشتگشت انسان با تو هم آواز گشت
آنچه دیده است اندر آن اقلیم جانگنجدش کی در دهان یا در زبان
لفظ بهتر معنی این عالم استآن معانی را سخن کی محرم است
عالم روح است شهرستان غیبلیس فیه ی شبهة لافیه ریب
شرح حالش را بیانی دیگر استمحرم رازش زبانی دیگر است
لفظها باید ز جنس آن جهانهم ز جنس آن دهان و آن زبان
ور بگوید هم تورا آن گوش کوبهر فهم آن معانی هوش کو
زین سبب در خواب اگر بینی شبیمرده ای را پرسی از آن مطلبی
از تو بگریزد کشد در هم جبینور بگوید از پس سیصد یمین
باشد آنچه هیچ ناید کار تونی شفای خاطر بیمار تو
می نداند گفت زینرو ابکم استور بگوید گوش تو نامحرم است
این سخن را بس بود مشکل بیانشب گذشت و قصه ی ما در میان