گنج

بخش ۱۷۴ - تتمه ی قصه خواجه سهم الدین لر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷۸ بیت
رند گفت ای خواجه سهم الدین چرامی کنی بیگانگی با آشنا
حق بسیار است از تو پیش منای تو آرام دل پر ریش من
هین بگو چون است کار و بار توچون بود امسال تو یا پار تو
بازگو هر خدمتی داری به منای منت بلبل تو گلزار چمن
باز گفت آن لر که بالله العظیمگای سهمدین نی ام من ای سلیم
گفت گویا شهر انبه دیده ایگیج و بیج و خیزه دل گردیده ای
گای سهم الدینی و من یار توخانه خواه و یار و خدمتکار تو
رند با لر بود در این گفتگوکامد آن رند دویم بگشاد رو
یک سلامی سوی لر پرتاب کرددستها در گردنش بی تاب کرد
کالسلام ای گای سهم الدین گرددوری ات از جان من آرام برد
گای سهم الدین من صد مرحبااندرین هجران کجا بودی کجا
چونی و چون است حالت ای رفیقخوش برآوردی رفیقان از مضیق
مرد لر حیران و سرگردان بماندسر به پیش افکند و صد لاحول خواند
گفت پس آهسته چشمان بر زمینمنکه سهم الدین نبودم پیش ازین
رند گفتش طعنه و تسخر مزنبی سبب بر این در و آن در مزن
نام خود را از چه ره گم می کنیاز چه ره تحمیق مردم می کنی
گای سهم الدین گرد محترمبودی و هستی و خواهی بود هم
گوییا از دوستان دیدی گزندخانه هامان گر نبودت دلپسند
یا خورشهامان سزاوارت نبودیا سر گلگشت گلزارت نبود
او همی آهسته گفتی زیر لبمن نبودم سهم دین ای بوالعجب
کامد از ره رند سیم بی خبرکرد بر روی لر مسکین نظر
پس بگفت ای گای سهم الدین سلامتو کجا بودی چه جا بودت مقام
ای تو را هم عمر و هم دولت زیاددوستان را از چه بردستی ز یاد
خانه هامان جمله منزلگاه توستچشم فرزندان من در راه توست
مرد لر این دفعه خاموش ایستادنی به لا و نی نعم لبها گشاد
ایستاده لر بر رندان شمانکامد آن رند چهارم ناگهان
در رخ لر دید با وجد و طربگفت هی هی خواجه سهم الدین عجب
السلام ای گای سهم الدین ماآشنا و همدم دیرین ما
سخت یاران را فرامش کرده ایدل به آلاچق همی خوش کرده ای
لر تبسم کرد بر رویش نخستپس سلامش را جوابی گفت سست
حال او پرسید رند از پیش و پساو جوابش حمد لله گفت و بس
دامنش بگرفته آن رندان به کفسوی خانه می کشیدند از شعف
کامد از یک سمت رند پنجمینزد کلاه شادمانی بر زمین
کالبشاره گای سهم الدین رسیداز لرستان با هزار آمین رسید
السلام ای سهم دین بی وفاتو کجا بودی کجا بودی کجا
مردک لر گفت با وجد تمامهر سلامی را علیکم صد سلام
عفو فرمایید و عفو است از کرامشد فراموشم ز رنج راه نام
با نشاط و خنده های دلپسنددست اندر گردن هر یک فکند
گشت پرسان جمله را از حالشانهم ز فرزندان و عم و خالشان
چون چنان دیدند رندان دگرجمله سر کردند تا چل رند نر
السلام و السلام آغاز شدهر سلامی با جواب انباز شد
شد بلند از هر طرف زان سرزمینگای سهم الدین و خواجه سهمدین
هریکی را مرد لر در بر گرفتپرسش احوالشان از سر گرفت
خواجه می زد نعره ها از اشتیاقناله ها می کرد از سوز فراق
دست لر بگرفته هریک یک طرفخانه ما را بده امشب شرف
عاقبت گفتند او را میهمانمی کنیم امروز و امشب در دکان
پس روان شد گای سهم الدین ز پیشدر قفای او روان چل رند بیش
رفت و چل رند گرسنه پیش و پسسهم دین را ای خدا فریاد رس
خواجه را بردند با رقص و رجزفوج رندان تا دکان آش پز
صفه ای در آن دکان آراستندمرغ و ماهی و مزعفر خواستند
هی بیار استاد بریان و کبابقلیه و کیماک هریسه با شتاب
هی بخور حلوای بادام و شکرهی بیاور میوه های نغز و تر
صحن و پالوده بیار اما ز قندخواجه سهم الدین بود مشکل پسند
جمله را آورد استاد گزینتا بر رندان و خواجه سهمدین
آستین بالا زدند آن رندکانلپ لپی افتاد اندر آن دکان
همچو گاو نر که افتد در حرامپاک خوردند آنچه بود آنجا طعام
دستها شستند و قهوه خواستندیک به یک جمله ز جا برخاستند
رفتم اینک خانه را زیور کنمهم به مجمر مشک و هم عنبر کنم
خواجه را دارید ای یاران عزیزرفتم و می آیم اینک باز نیز
اینچنین رفتند ز آنجا هریکیغیر سهم الدین نماند و رند کی
آن یکی هم یک بهانه جست و جستجست از دکان و از آنجا برست
زان چهل تن رو یکی واپس نکردخواجه سهم الدین در آنجا ماند فرد
خواجه سهم الدین نشسته در دکانروز دیگر شد نیامد میزبان
عاقبت او نیز از جا خاست زودآمد از آن صفه ی دکان فرود
آمد استاد و کمربندش کشیدگفت او را کی کلان مرد رشید
کرده ای مهمان چهل تن رندکانبرده ای سرمایه ی چندین دکان
قیمت آن خوردنیها بر شماردست کن در کیسه زر بیرون بیار
گفت کی استا چه می گویی منمخواجه سهم الدین گرد محترم
میهمان من بودم ای مرد همامدعوتم کردند با جد تمام
گفت ای کژ رأی دزد گنده لرزر برون کن باد بیهوده مخور
می زنم این کفچه بر فرقت چنانکز دماغت مغز ریزد بر دهان
آن لر بیچاره همیون باز کردپس گشودن زان گره آغاز کرد
پس ز دندان آن گره ها می گشودزیر دندان گفت با صد آه و دود
هرچه گفتم خواجه سهم الدین نی اممن رفیق پار و پیرارین نی ام
باز می گفت هر که آمد از کمینسهمدینی سهمدینی سهمدین
دیدی آخر من نبودم سهم دینخواجه سهم الدین نه سهم دین دین
این بگفت و کیسه را افشاند و رفتبر خر خود برنشست و راند و رفت
راست ماند آدمی را این مثالکرده خود را خواجه سهم الدین خیال