گنج

بخش ۱۶۶ - صیادی که با رفیق خود از پی صید رفتند

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۲۰ بیت
روستایی مست قمصر نام اوسبز و خرم هم در و هم بام او
راستی از مردم آن روستااین حکایت کرد روزی مرمرا
کاندرین رستا یکی صیاد بودچابک و چالاک نیک استاد بود
با رفیقی روزی از بهر شکارشد برون از ره به سمت کوهسار
همچو خوبان عراقی هر طرفبهر صیدی تیر و پیکانشان بکف
گرچه بر کفشان کمان تیر بودمرغ دلشان صید هر نخجیر بود
آهویی در پای کوهی یافتندتیر بر کف سوی او بشتافتند
یا غزال الحی یا ظبی الحمیانت فی البیداء ترعی بالهواء
یا غزالی انت ترعی بالدلالتبتغی الخضراء والماء الزلال
انظر الصیاد یعدو فی قفاکطایر السهم یطیر فی هواک
هان و هان ای آهوی دشت ختاای غزال شاخ و سم زرین ما
مست و سرخوش در میان لاله زارمی چری اندر کنار جویبار
در کمین تو بسی صیاد هستگر تورا نی یاد او را یاد هست
از بلای تیرشان پرهیز کنبر فراز کوه عزت خیز کن
کوه عزت چیست کنج عزلتیاز بد و از نیک عالم خلوتی
جان بابا راست می گویم سخنبر سر هر ره بود صد راهزن
در سر هر کوچه ای صیادهاستمسجد و محراب پر شیادهاست
گر بیابان پر ز دزد ابتر استدزد شهر از دزد صحرا بدتر است
در بیابان جامه و نان می برنددر میان شهر ایمان می برند
هر دکان بنشسته صیادی کمینصید جویان از یسار و از یمین
بر فراز منبر آن شیوا زبانهست صیادی و تیرش در دهان
هم به محراب آن امام پر اوندسجه اش دامست و دستارش کمند
هر که می آید به شهر ای خوش خرامجمله صیادند از خاص و عوام
چون سپیده سر زند از کوهسارجمله برخیزند از بهر شکار
جیب و دامنشان پر از دام و تلههر طرف گردند بهر چلچله
دام چبود این نگاه گرمشانگردن کجشان زبان نرمشان
دام چبود بوسشان و لوسشانخنده و روهای پر سفروسشان
این سلام ناشتای تندشانآستین نو جوال قندشان
دام چبود مسجد و محرابشاناین نماز و وعظ و آب و نانشان
جبه و عمامه و تحت الحنکدر تشهدها نشستن بر ورک
این امامت می کند آن اهتماماین کشد او را و آن این را به دام
کوچه و بازار و دشت ای ارجمنددام در دام و کمند اندر کمند
خویش را هر شب دهم تا صبح پندهین نیفتی بامدادان در کمند
سر برون ناورده از خلوت هنوزصد لویش افزون فتادستم به پوز
پا برون ننهاده صبح از آستانگشته بر پایم دو صد دام استوان
آن دو صیاد الغرض تیغ آختندجانب آهوی مسکین تاختند
تیر افکندند آهو رم گرفتشد به کوه و ترک اسپرغم گرفت
همچو عنقا جانب سنگار رفترو به سوی گنبد دوار رفت
کوه نی خرطوم پیل چرخ پیربد سرش تا سینه نافش زمهریر
نردبان آسمان هفتمینخم ز ثقل بار آن پشت زمین
آن دو صیاد از پی آن پویه سازصید جویان از نشیب و از فراز
از پی آهو بر آن که بر شدندزآنچه در وهم آیدت برتر شدند
کوه پیمودند تا هنگام شاماوفتادند اندران در چام چام
راه باریک و شب تاریک تارقله کوه و نهیب تندبار
نی دلیلی تا نماید راهشاننی چراغی جز شرار آهشان
در کمرگاهی شدند آنجا مقیمبا هزاران ترس و لرز و خوف و بیم
چون سر از مشرق برآورد آفتابخویش را دیدند در صد پیچ و تاب
راه بس باریک چون موی میانیک وجب بل کمترک پهنای آن
تا نشیب کوه زانجا صد طنابتا به بالا آنچه ناید در حساب
گر به بالا بنگری افتد کلاهور به پایین کی رسد مد نگاه
راه باریک و هزاران تاب و پیچنی ز انجامش خبر دارند هیچ
دست از جان شسته در حبل الوراره سپردندی به انگشتان پا
این یکی در پیش آن از پس رواندل پر از هول و زبان لاحول خوان
شد پلنگی ناگهان پیدا ز دورکامدی بالا و غریدی چه صور
آمدی تا در بر آن رهروانبسته شد ره هم بر ایشان هم بر آن
گر سر مویی شدی کج هر کداممی ندیدی کس الی یوم القیام
ایستادند آن دو صیاد و پلنگروبروی یکدگر در راه تنگ
مدتی در یکدگر نگریستندمامشان بر حالشان بگریستند
همچو آن بیچاره مرد محتضرکش ابویحیی بود پیش نظر
عاقبت زایشان یکی لب باز کردبا پلنگ این گفتگو آغاز کرد
کای شه دشت و امیر کوهسارای تو بر شیران و میران شهریار
ما دو تن از دوستان حیدریمشیر حق را بنده ایم و چاکریم
چاکران شیر یزدانیم مااندر اینجا زار و حیرانیم ما
امت شیر خدا عزوعلاره بده ما را درین کوه بلا
گر تو هستی گربه ی شیر خداما سگ اوئیم راهی ده به ما
خواجه تاشانیم در درگاه اوره بده ما را بحق جاه او
این سخن را چون شنید آن جانوردر چپ و در راست افکند او نظر
پس دو پنجه کرد بر کوه استوارخویش را آویخت اندر کوهسار
پنجه زد بر سنگی و شد سرنگونخویش را آویخت آنجا واژگون
سرنگون شد ره به صیادان گذاشتپس گذشت آنکو در اول جای داشت
چونکه آمد بگذرد آن دو یمینناجوانمردی گرفتش آستین
با نخستین گفت سوی من نگربین چسان می افکنم این جا نور
گفت جانا ناجوانمردی مکنکادمی را افکند از بیخ و بن
ای ستمگر تیشه بیحد می زنیتیشه ها بر ریشه خود می زنی
ای ستمگر ریشه خود را مکنتیشه ها بر ریشه مردم مزن
ای که بردی تیشه تا بالای سرمی زنی بر پای خود آهسته تر
بند آن ناصح در آن راهی نکردترک بدخویی و گمراهی نکرد
چون محاذی گشت با آن بیزبانچوب دستی کوفت بر چنگال آن
شد رها چنگش ز دامان حجرسرنگون می رفت این المستقر
بر کمر می خورد کوه و سنگ تیزشد سراپای وجودش ریز ریز
مردمی اندر نهان آن پلنگبد نهان اندر چو آتش جوف سنگ
در نهاد آن پلنگی و سگیناجوانمردی و ظلم بدرگی
ای بسا درنده گرگ دیوخوای لباس آدمی بنموده زو
گرگهای آدمیزاد ای پسرباشد از گرگ بیابانی بتر
آن برد از گله گاهی یک دبراین به یکدم می خورد هفتصد شتر
آن ز میشی دنبه ای گر می کنداین شتر با بار در حلق افکند
آن پلنگ مرد و با آن خیره مردبین که دست انتقام حق چه کرد
آمد او با یار خود از که فرودبر لب یک چشمه بنشستند زود
دست و رو شستند با هم در طربکان ستمگر گفت یا ویل و کرب
هر دو چشمش خود گرفته با دو کفمی دوید از تاب و درد از هر طرف
سر همی زد بر زمین با درد چشمتا برون از کاسه افتادش دو چشم
پنجه اش بی پنجه ای را زور کرددست غیرت هر دو چشمش کور کرد
ای ستمگر هان و هان بیدار باشاندکی آهسته زین هنگار باش
کاه مظلومان بهنگام سحرآسمان را بشکند پشت و کمر
در سحرگه آنکه آهی می کندکی ملک شه با سپاهی می کند
از شکست دل بترس ای چیردستکان به جان صد درست آرد شکست
با ضعیفان پنجه در پنجه مکنپنجه و بازوی خود رنجه مکن
پنجه ی او گر بپیچی دادگرپیچدت بازو و دست و پا و سر
گفت با فرزند خود آن برزگرندروی جز آنکه کشتی ای پسر
این عملهای تو تخمست ای قویبردهد روزی و آن را بدروی
این ستمها تخم مزرع روزگارمی دهد این تخم روزی برگ و بار
آه مظلوم آفتاب تیرماهمی رساند زود باران گیاه
ورنه دوران می رساند بار توپر کند از بار تو انبار تو
ناله ی مظلوم نفخ آتش استآتش از آن نفخ تیز و سرکش است
زین دمیدن این شرر سرکش بودپنبه زار جانت پر آتش بود
ورنه روزی این شرر خود سرکشدخانمانت را همه در بر کشد
زآنچه میکاری در این دشت ای عمومی نگردد یاوه یک ارزن ازو
حبه حبه خوشه ها آرد سترگخوشه خوشه خرمنی گردد بزرگ
پرده داریهای دار امتحانمی برد لیکن ز خاطرهایشان
می کند این آب در شیر کسانگله اش را برد سیلی ناگهان
می نداند او که این سیلاب دردحاصل آبیست کاندر شیر کرد
کم فروشی می کند این ماه و سالدخل خود افزون سگالد در خیال
گرد آرد آن فزونها در دکانسال آخر شد ندارد جز زیان
چیره دستان قدر برخاستندآنچه کم داد او دوچندان کاستند
فاش دزدد این و ایشان از نهانورنه آخر چون تهی ماند دکان
گر نباش دزد در دکان اوکو فزونیهای صد چندان او
زین نمط هرکس گرفتار خود استنیک را پایان نکو بد را بد است
آری اما چشم عبرت بین کجاستتا ببیند آنچه می آید بجاست
وآنچه آن نبود بجا ماند همیگر کشندش با رسنها عالمی
میر شهری از امارت اوفتادروزگارش باز بستد آنچه داد