گنج

بخش ۱۶۰ - فرق میان عقل و ادراک

مولوی گیرم که فهمد نیک و زشتراه دوزخ داند و راه بهشت
چون کند بیچاره نفسش سرکش استافکند خود را اگر چه آتش است
این روا آن ناروا داند درستلیک پایش در عمل لنگ است و سست
فقه و حکمت خواند جهلش کم نشدعالم و دانا شد و آدم نشد
علم چبود فهم راه نیک و بدعقل چبود اختیار نفس خود
چون نداری نفس خود را اختیارز امتیاز نیک و بد او را چه کار
کی کند دانستن سرکه انگبیندفع صفرا ای نگار نازنین
گر شناسی خوب حلوای شکرکی شود کام تو شیرین ای پسر
گر عیار زر شناسد آن گداباز باشد آن گدای مقتدا
چونکه علت هست فکر نفس کننفس را در قید عقلت حبس کن
چونکه نفست گشت منقاد خردهم خرد دریافت راه نیک و بد
گوی دولت در خم چوگان توستملک عزت عرصه ی جولان توست
ورنه جز حسرت ز دانستن چو سودحاصلت زاتش چه باشد غیر دود
کاشکی هرگز نبود این دانشتچون نگشتی گرم نبود آتشت
چاه را می بینی و این نفس دونمی برد در قعر چاهت سرنگون
آنچه با تو نفس میشومت کندکافرم گر کافر رومت کند