گنج

بخش ۱۴۶ - رجوع به بقیه حکایت ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام

کو همه در راه یار ایثار کردهم تن و هم جان فدای یار کرد
چون شنید از جبرئیل او نام دوستآمدش در گوش جان پیغام دوست
گفت وه وه از کجا بود این نواتا تن و جان را کنم بر آن فدا
کیست این گوینده ی پیغام دوستتا کنم جان را نثار نام دوست
بلکه گر بهتر ز جان بودی مراکردمی بر نام جان بخشش فدا
دیده بگشود از یمین و از یسارکز کجا بود این نوای جان شکار
نوجوانی دید بالای تلیکوه و دشت از نور رویش منجلی
گفت کو را ای جوان نیکخویبار دیگر نام آن یکتا بگوی
آنچه دارم نیمی از آن مال تومن فدای حال تو و قال تو
بار دیگر عندلیب خوش نوانغمه سر کرد از نوای جانفزا
یاد کرد آن طوطی از هندوستانداد هندستان به یاد طوطیان
بلبلی بر یاد گلشن زد نواعندلیبان را همه دل شد ز جا
شعله زن شد آتش شوقش چنانکه نه خود دانست و نه جسم و نه جان
آری آری یاد جانان خوش بودیادشان در سینه چون آتش بود
چون زند در خرمنی آتش شررشعله اش هر لحظه گردد تیز تر
گفت با او کی جوان بار دگرنام آن یکتای بی همتا ببر
آنچه من دارم سراسر زان توهم تن و هم جان من قربان تو
گفت یک بار دگر آن جبرئیلنام آن یکتای بیمثل و عدیل
شوق ابراهیم صد چندان فزودکی ز نام آب تشنه شد ورود
واله و شیدا فتاد آنجا برویهر بن مویش همه سبوح گوی
گه فتادی واله و حیران به خاکگاه کردی جامه بر تن چاک چاک
گه نشستی و گهی برخاستیگه شدی افزون و گاهی کاستی
گه چو گل در صبحدم خندان شدیگه چو ابری در چمن گریان شدی
چون خیال او تورا مجنون کندپس نمی دانم وصالش چون کند
این بود تأثیر تصویر و خیالپس اثر یا رب چه باشد در وصال
نام او تاراج در جانها کندروی او یارب چه توفانها کند
گفت دیگر من ندارم یک تسوبار دیگر نام او گو بهر او
بار دیگر آن همایون پر همالب گشود آنجا به تسبیح خدا
کرد گویا نام آن سلطان فردبا خلیل الله نمی دانم چه کرد
پس خلیل الله بگفت ای حق پرستآنچه من دارم همه زان تو است
گرد آور جمله را با خود ببرباز اگر می خواهی اینک جان و سر
گفت او را جبرئیل ای باوفامرحبا صدمرحبا صد مرحبا
جبرئیلم من نخواهم ملک و مالاین و صد این مر تورا بادا حلال
هر دو عالم در وفایت غرق بادافسر خلت تورا بر فرق باد
آفرین بر همت والای توزیب خلت خلعت بالای تو
این بگفت و کرد او بدرود و رفتکرد پرواز و گذشت از چار و هفت
این ز پنج و شش شد آن از هفت و چارچار و هفت و پنج و شش آمد حصار
نفس را باشد حصار این چار حدراه او زین چار حد گردید سد
چون شود در خواب فارغ از خواسمی کند از شمع تجرید اقتباس
با ملایک باشد او را اعتناقدور از ضیق النفس در اختناق
چون بمردن وارهد از شش جهاتهم از این چار اسطقس بی ثبات
هم از این نیلی حصار هفت طاقزین سرای تنگ فیروزج رواق
وارهد از محبس و زندان تنگدور گردد زین قرینان مژنگ
سر برآرد از فضای عالمیکاینجهان باشد ز دهلیزش خمی
لیکنش واحسرتا او را اگراندرین زندان نرسته بال و پر
مرغ بی پر از قفس چون شد برونباشدش دل از غم پرواز خون
طایری کان را نه بال و پر بوداز گلستانش قفس خوشتر بود
خاصه گر آن را بود زنجیرهاهم بگردن هم به بال و هم به پا
مرغ بی پر را قفس مأمن بودچون برون شد طعمه ی برزن بود
آنکه از زندان برندش پای دارباشدش زندان بهشت نوبهار
زین سپس گویند آن کفار ردبعد مردن لیسنا کنا نرد
در جهان جان و گلزار ارمیاد آرند از چنین زندان غم