بخش ۱۴۴ - رجوع به باقی داستان حضرت خلیل الرحمن
حق تعالی گفت با روح الامینهین برو اخلاص ابراهیم بین
هین برو او را بفرما امتحانامتحانش کن به پیدا و نهان
داده بود او را خداوند احدگوسفند و گاو بی حد و عدد
چارصد سگ با قلاده زرنگارگوسفندش را شبان و راهیار
چیزهای دیگرش بر این قیاسآنچه افزون بود از حد و شناس
بود روزی آن خلیل تاجداردر کنار دشت و طرف کوهسار
گله اش پهن اندران پهنا رمههر طرف صد ساربان و صد رمه
در کناری او به صد عجز و نیازگاه در تسبیح و گاهی در نماز
نی سخن از گوسفندی نی گلهعالم از تسبیح او پر غلغله
آسمان سرگشته ی سودای اوقدسیان پرشور از غوغای او
لب خموش و جان پر از هیهای داشتهی هئی بر یاد آن یکتای داشت
بی سخن عالم پر از فریاد اوهای و هوی او همه بر یاد او
دیدهایش محو راه کوی دوستتا که می آید مگر از سوی دوست
گوش بر ره تاکه گوید نام اودل بهرسو تاکه نوشد جام او
کامد آن طوطی هندستان قدسبلبل خوش نغمه ی بستان قدس
آن همایون پرهمای اوج بازعندلیب گلشن اسرار ناز
آن مبارک طایر عرشی نگرآن برید خوش لقای خوش خبر
آن گرامی هدهد شهر صباآن نسیم روضه ی صدق و صفا
آن حمام کنگر بام حرمجبرئیل آن پیک کروبی قدم
بر تلی چون نوجوانی ایستادلب به نام پاک یزدان برگشاد
نغمه ای سرکرد بر یاد حبیببرد از جان خلیل الله شکیب
ناله ای بر یاد او از دل کشیددل از آن در سینه ی عالم تپید
پس به آواز خوش و بانگ طرببهر تسبیح خدا بگشاد لب
لب به تسبیح و به تقدیسش گشادغلغل تسبیح در گردون فتاد
گفت سبوح اله العالمینربنا رب الملایک اجمعین
غلغلی افتاد از تسبیح آندر میان حلقه ی سبوحیان
شد بلند از لامکان و از مکاننغمه ی سبوح و قدوس آنچنان
که مکان و لامکان شد موج زناهرمن درید بر خود پیرهن
نغمه ی او حلقه بر لاهوت زدلطمه پس لاهوت بر ناسوت زد
عرشیان در عرش دست افشان شدندبلبلان قدس در طیران شدند
چرخ در وجد آمد و رقاص شددشت و صحرا بزم خاص الخاص شد
کوه سرخوش آمد و چالاک شدخاک هم سرگشته چون افلاک شد
شعله اندر جان ابراهیم زدآتش اندر قلزم تکریم زد
برقی اندر خرمن صبرش فتادصبر و آرامش، سراسر شد بباد
ساغر شوقش دگر لبریز شدآتش عشقش شررانگیز شد
هرچه بینی و نبینی در جهانهرچه هست از آشکارا و نهان
ذره ذره از ثریا تا ثریحبه حبه از سمک هم تا سما
آتشی از عشق یار مهرباندر سویدا جمله باشد در نهان
گر دل هر ذره بشکافی در آنآتشی از عشق می بینی عیان
گر هیولی جفت آمد با صورعشق صورتگر همی دارد بسر
راه پیماید بسوی کوه دوستبندر صورت ره عمان اوست
در بسیط آمد مرکب ای رفیقمرکبی جوید پی قطع طریق
ور به اقلیم نبات آمد جمادره بسوی کشور هستی گشاد
جانب حیوان گر آید یا نباتراه جوید سوی او بحر حیات
ور همی حیوان ز حیوانی جهدرو به شهرستان انسانی نهد
عشق دیدار میهنش اندر سر استکاندر انسان پرتوی زان مضمر است
جمله اینها طالب یک مطلبندبهر این مطلب ز خود در مهربند
می گریزد هریک از خود سوی دوستجملگی را مطلب و مهرب هم اوست
آنچه می بینی در اقلیم شهودجمله رو دارند در ملک وجود
لنگ لنگان از عدم بربسته باربار امکانشان به دوش افتقار
جانب اقلیم هستی ره سپرسوی آن صقع مقدسشان نظر
چونکه آید اندرین ره بیشترهم نشان هستی آنجا بیشتر
آن جمادی سوی او پوید همیقرب هستی را از آن جوید همی
هم به حیوان چون نشان افزونتر استوان حیات آن هستی آن را زیور است
پویه دارد جانب او آن نباتتا بخود یابد نشانی زان حیات
هست انسان اندر اقلیم شهودآخرین منزل گه راه وجود
اندر این آثار هستی بیحد استهرچه بشمارم از آن یک درصد است
رو به او دارند اهل این سفرسوی او هستند جمله پی سپر
چون ندید انسان به سلطان وجوداز خود اقرب اندرین ملک شهود
هم بر آب خویش نقشی تازه زدغیب را پس حلقه بر دروازه زد
ابلق همت به زیر ران کشیداز شهادت جانب غیبت دوید
از شهادت مرد و زنده شد به غیبرخش راند از روم تا یثرب صهیب
عشق سلطان ازل گشتش دلیلتا گذشت از مصر جسم و رود نیل
بار خود بگشاد در بطحای جانخیمه زد در یثرب روحانیان
ای بسا منزل کزین مردن بریداز قفس مرغی سوی گلشن پرید
عشق او را برد تا اقلیم جانشد نهان از جسم و در جان شد عیان
بیضه بشکست و برآمد زان خروسده خروسی خوشتر از سیصد عروس
از فضای لامکان پرواز آنطایران عرش هم آواز آن
آشیانش کنگر ایوان غیبجلوه گاهش ساحت میدان غیب
بار دیگر هم ز جان پران شودداخل گلزار جان جان شود
بار دیگر هم از آنجا پر زندخیمه اش را عشق بالاتر زند
عشق سرکش می کشد بازش عنانتا بجایی کان نیاید در بیان
اینقدر دانم که عشق ای مرتجاراندش لیکن ندانم تا کجا
می برد او را ولیکن زین سپسمی نیاید در بیان هیچکس
عقل را ادراک آن میسور نیستور بود هم شرح آن مستور نیست
بینهایت راه تا مصر وجودتا به عمان بقا و بحر جود
رخش عشق سرکشش در زیر پامی برد او را خداوندا کجا
خاک بود و عشق او را خوار کرددر بهاران خار را گلزار کرد
باد فروردین در آن گلبن وزیدصد هزاران لاله و گل زان دمید
غنچه در غنچه دمیدش از نهانغنچه نی بل رشک گلزار جهان
پس صبا با غنچه پیغامی بگفتکش ز هر غنچه هزاران گل شکفت
گل شد و دست عنایت زد بسربر سر کروبیان با کروفر
غنچه گل شد گل شکفت و شد گلابعطر آن رشک جهان مشک ناب
وان گلاب آمد طراز زلف یارعطرپاش آن دو زلف مشکبار
عشق از این بسیار کرده است ای عموعشق عاشق را هزار احسنت گو
ای سفید از نور رحمت روی عشقآفرین بر دست و بر بازوی عشق
آفرین بر دست این استاد بادبخت آن بیدار و جانش شاد باد
عشق نبود کیمیای جان بوددرد عالم را همه درمان بود
مرحبا ای عشق شیرین کار مناز شرارت گرمی بازار من
مرحبا ای مایه ی سودای منعشق شورانگیز روح افزای من
ای دو عالم جملگی هست نام تورند و زاهد هر دو مست جام تو
ای فزون از عرش و کرسی پایه اتکم مبادا از سرکس سایه ات
مدتی شد کاتشم افسرده استشمع خلوتگاه جانم مرده است
خشک شد از خون دل مژگان منگل نرست از گلبن دامان من
از تف اهم فلک آسوده استاشک چشمم را قدم فرسوده است
وه وه ای عشق خلافت دستگاهای سپاه درد و غم را پادشاه
ای تورا شاهان فرمانده غلامای تو هم دنیا و هم دین را امام
رحمتی فرما دلم را شاد کناز قدومت این خراب آباد کن
با سپاه درد افزون از حسابخیمه زن بر کشور جان خراب
عقل را از ملک دل آواره کنرشته ی عقل و خرد را پاره کن
آتشی در مجمر دل برفروزهرچه از من اندر آن بینی بسوز
من چه گویم در دلم جز یار نیستغیر یاد یار شیرین کار نیست
مدتی شد من ز خود بگریختمآبروی خودپرستان ریختم
خودپرستی هست بر عاشق حراممی نجوید غیر دلبر والسلام
سالها شد می زنم من لاف عشقآشیان کردم به کوه قاف عشق
از غم و دردم وجود آراستنداین چنینم ساختند و خواستند
سینه ای از عشق دارم چاک چاکاز سمک دانند این را تا سماک
یکسره بدرود کردم نام و ننگتا سپردم دل به این شوخان شنگ
تا دو چشم آن سیه چشمان بدیددل برید از هر سیاه و هر سفید
آه و صد آه از نگاه گرمشاناز دل سخت و زبان نرمشان
دام ایمان زلف عنبر بارشانرهزن دین چهره ی گلنارشان
قبله ی جان ابروی پیوستشانآهوی چین چشمهای مستشان
کرده است مژگان آن ابروکماندر بن هر موی من تیری نهان
لیک تیر او ز جان خوشتر بودتیغ او بر فرق من افسر بود
جان فدای تیغ او و تیر اوگردن من بسته ی زنجیر او
تیری افکند و مرا نخجیر کردزلف بگشود و مرا زنجیر کرد
در برم یکشب ز رخ برقع گشودکافرم گردیده بی یادش غنود
از درم یک شب درآمد بیخبرنی شبم را صبح ماند و نی سحر
آن نگار شوخ و پرتمکین منیک شب آمد بر سر بالین من
خنده بر لبها دو چشمش مست خوابپیرهن پاک و ز شور می خراب
زلفها آشفته و ساغر بدستبر سر بالین من آمد نشست
گفت برخیز و بگیر این جام رادرکش و بگذار ننگ و نام را
گفتمش یا مهجتی روحی فداکیا حبیبی ذاب قلبی فی هواک
یا حبیبی لاتکلفنی الشراباننی قد انقضی عهد الشباب
لاتکلفنی شرابا فی السحرما افل شعری و ما غاب القمر
گفت من تازی ندانم ای فتیترک یغمایی کجا تازی کجا
جام می بستان و لب خاموش کناز برای خاطر من نوش کن
این صراحی را بگیر از دست مننوش کن بر یاد چشم مست من
گرچه می خوردن بر زاهد خطاستلیک اگر از دست من باشد رواست
باده نی این آنچه می دانی بودباده نی صهبای روحانی بود
باده ای زالایش اجرام پاکگفته روح قدسیش روحی فداک
خلوت شبها و هنگام سحرباده ی جان پرور اندر جام زر
در کف زیبانگاری همچو مننیست جای انتظار ای ممتحن
ساغر از دستش گرفتم بیدرنگپس شکستم شیشه ی تقوی به سنگ
چون کشیدم مست لایعقل شدماز خود و از این جهان غافل شدم
عالمی دیدم برون از این حواسعالمی بیرون ز تحدید و قیاس
عالمی دیدم برون زین تنگنایعالمی دهلیز آن صد این سرای
عالمی دیدم ورای آب و خاکعالمی دیدم سراسر نور پاک
عالمی دیدم ورای جسم و جانلامکان در لامکان در لامکان
عالمی دور از نفاد عنصریاز هیولی پاک و از صورت بری
عالمی سکان آن روحانیانجمله را در قاف قرب آشیان
گل در آن عالم همه بی زخم خارباده های صاف بی رنج خمار
نوعروسان فارغ از رنگ و نگارصدهزار اندر هزار اندر هزار
هرچه اینجا درد آنجا صاف بودآنچه تیره اندر آن شفاف بود
آنچه اینجا جسم آنجا جان همهآنچه اینجا لفظ آن معنی همه
کز نسیم صبح و آواز خروساز اذان مسجد و ناقوس و کوس
نشئه ی آن می برون رفتم ز سرخویش را دیدم در این عالم دگر
پای بند جسم و صورت جان منرفته از بالین من جانان من
رفت و با خود برد عقل و هوش منوان دل سرگشته ی پرجوش من
نی اثر زان دلبر پیمان گسلوان دل ای وای دل ای وای دل
یارب آن ترک بلا بالا کجاستسرو ناز کوه استغنا کجاست
یا رب آن شوخ طرب انگیز کوخانه سوز تقوی و پرهیز کو
ای خدا هجران یارم می کشدمی کشد هجران و زارم می کشد
ای دریغا آن شراب صاف کوآن عقیق باده ی شفاف کو
ای حریفان طاقت و هوشم نماندعقل دیروز و دل دوشم نماند
ای رفیق از من نصیحت دور دارور کنم بد مستئی معذور دار
ای رفیقان چون دلم هشیار نیستهرچه گویم جای گیرودار نیست
طرح بزمی نو به این طور افکنیدساغری بر یاد او دور افکنید
ساقیا بهر خدا آبی بدهساغر آبی به بیتابی بده
آب نی بل آتشی ده آبناکآتشی از نور عرفان تابناک
آتشی ده کز سراپای وجودهیچ نگذارد نه خاکستر نه دود
آتشی در من زن از صهبای دوشتا که دیگ سینه زان آید بجوش
آتشی در من زن ای ساقی که منسوختم از اشتیاق سوختن
ساقیا جامی که جان نو دهدخانه ی دل را ز نو پرتو دهد
هین بیا ساقی که بزم آراستماز سر جان و جهان برخاستم
صبر دیگر از من شیدا مجوبعد از این صبر از من رسوا مجو
ساقیا برخیز و ساغر نه بکففاش و بی پرده بده می لاتخف
می بده در منبر و محراب دهخرقه ی ناموس من برآب ده
جامه ی تقوای ما را چاک کنگرد زهد از چهره ی ما پاک کن
کن ز محرابم هم از منبر رهاکن مرا زین خودستاییها رها
ساغری از آن شراب ناب دهدفتر زهد مرا برآب ده
دل ملول از جبه و دستار شدسر از این عمامه ها بیزار شد
آتش افکن جبه و دستار راپاره کن این خرقه ی پندار را
ای خوشا بوقی کلاهی از نمدپشت پایی بر تمام نیک و بد
دامن کوهی و طرف لاله زارناله های زار زار از هجر یار
ساقیا آن جام جان افروز دهشربتی زان آب عالم سوز ده
می توان یک خاطری را شاد کرددلفکاری را ز غم آزاد کرد
ساقیا بنگر چسان دل مرده امآتشی در من فکن کافسرده ام
ساقیا برخیز و مجلس ساز کنباز رسم تازه ای آغاز کن
زین سپس دل را هوای دیگر استعندلیبم را نوای دیگر است
دل گرفت از این حریفان کهنساقیا ز ایشان تهی کن انجمن
محفل ما را قلندر وار کنهر قلندر هر کجا بیدار کن
طرحی از نو ساز کن بزمی بخوانیک دو روزی فارغ از قید جهان
آستین افشانده بر کون و مکاندست شسته هم ز جسم و هم ز جان
پا زده بر تخت شاه و تاج سرقاه قاه خنده و برنس ببر
گرد هستیها ز دامن روفتهپای همت بر دو عالم کوفته
کرده دنیا را و عقبی را وداعکلها بالعشق والمعشوق باغ
ساقیا برخیز و ده جام صبوحاین صباحم را ز صهبا کن فتوح
بزم عشرت را بیارا بی سخنشیشه ی ناموس ما را سنگ زن
در رخم بگشا و پس ساغر بدهنقل و بادام و می و شکر بده
عود بر مجمر فکن گل برفشانهم به مجلس مشک و هم عنبرفشان
اندر آن محفل به دور انداز جامای منت صد همچو من کمتر غلام
جام پی در پی به یاد یار دهیاد آن گیسوی عنبر بار ده
باده ده اما به یاد آن نگارآن نگار شوخ چشم زرنگار
جرعه ای ده زان شراب تابناکتا کند دل از غم ایام پاک
بهر حق ما را زمانی یاد کنجانم از جام لبالب شاد کن
تا گذارم پا به فرق فرقدانتا بپیچم دفتر هفت آسمان
سقف این دیر کهن سازم خرابدور سازم از نظر این نه حجاب
هم زمین و هم زمان بر هم زنمهم به خاک این چرخ گردون افکنم
ساغری ده زان شراب ارغوانتا شوم فارغ ز جور آسمان
دور گردونم ز جان دلگیر کردروزگارم در جوانی پیر کرد
ساقیا جامی از آن صهبای نابتا ز سر گیرم همه عهد شباب
باده از خمخانه اندر جام کنفارغم از قید ننگ و نام کن
دل بتنگ آمد مرا از نام و ننگدل ز بند نام و ننگ آمد بتنگ
باده ده نام مرا بر باد دهحق پرستی را به یاران یاد ده
باده ده اما نه زان آب حراملعنة الله علیه بالدوام
باده ده اما نه زان ناپاک آبکش همی خوانند ناپاکان شراب
بلکه زان آبی که باشد قوت روحروح را هردم از آن باشد فتوح
بلکه از آن باده بی شر و شورساقی آن ربهم وصفش طهور
چشمه ی آن سلسبیل کوثر استساقیش هم مصطفی و حیدر است
نشئه ی زان شوق دیدار حبیبخانه سوز صبر و آرام و شکیب
ساقیا از این شراب روح بخشیک قدم بر نغمه ی سبوح بخش
تا بود گر نغمه های دلفریبجان بیفشانیم بر یاد حبیب
ای دو عالم را اشاره سوی توعقل را سررشته گم در کوی تو
ساحت جان عرصه ی میدان توگوی دلها در خم چوگان تو
این دل من در خم چوگان فکنوین تنم در ساحت میدان فکن
از پس پرده سحرگاهی برایک اشارت کن بسوی خود مرا
تا گریزم از خود و هستی خودتا برآرم سر به بدمستی خود
تا جنون کهنه را گویم صلاتا زنم عقل و خرد را پشت پا
فتنه ها دارد سپهر پر ستیزای صفایی هست هنگام گریز
خیز و بگریز از جهان عقل و هوشبر نوای ابلهی انداز گوش
باش ابله تا گریزی زین خرانرو بصحرا کوره و آهوچران