بخش ۱۲۵ - گفتن شعیب که گریهام از شوق جنت و ترس جهنم نیست
گریههایم نی ز شوق جنت استنی ز شوق حوری مه صورت است
جنت آن خواهد که جز جنت نیافتنور جنتآفرین بر وی نتافت
باغ و جنت در بر او خرم استکو به بزم خاص تو نامحرم است
حور و جنت دلکش و زیبا بودپیش چشمی کز تو نابینا بود
هرکه از جامت کشد ماء معینسلسبیل اندر مذاقش پارگین
حور پیش دیدهای دارد جمالکه ندیده است آن جمال بی مثال
میخورد دهقان چنان شیرین گزرکه نخورده مرد بازرگان شکر
روستا بوسد لب یک پیرزنچون ملک شه لعل خاتون ختن
خواندهام اندر کتاب اختصاصاین خبر مخصوص از خاصان خاص
کآید اندر محشر از رب جلیلاز ملایک نازنین چندین قبیل
رویها رخشنده چون تابنده هورحلهها پا تا به سر از عین نور
تا به تربتگاه آن مرد خداپس دهد از جانب حقش ندا
هین ز جا برخیز ای در خواب نازخلد را ده از قدومت اهتزاز
خیز از جا گشته اندر نور غرقروشن از نور جمالش غرب و شرق
پس به سر تاج گرامش برنهندخلعت رحمت ورا در بر کنند
آورندش پس جنیبتها ز نوردر رکابش جمله از نزدیک و دور
تا درآید در نگارستان جاندر گلستان حیات جاودان
در فضای بهجت و نور و صفادر سرای رحمت خاص خدا
در نعیم ملک و رضوان کبیردر جهان عشرت و عیش عبیر
بیند آنجا آنچه ناید در بیاننی قلم داند نوشتن نی بیان
بیند آنجا گلستان در گلستانگلستانها سر زده تا لامکان
چشمهها آنجا روان زآب حیاتچشمهها شیرینتر از قند و نبات
سلسبیل و کوثر آنجا موجزنچشمههای دیگر از خمر و لبن
چشمههایی منبعش دریای جودجود شاهنشاه اقلیم وجود
ساقیان اندر کنار چشمههاچشمهاشان پر ز ناز و عشوهها
ساقیانی ره زده بر مهر و ماههر دو عالمشان اسیر یک نگاه
جمله را بر کف قدحهای بلورعکس ساقی در قدح افکنده نور
بیند اندر چشمهها از هر کناررسته گردد بید و شمشاد و چنار
نی ز جنس چوب و آب و باد و خاکبلکه از یاقوت و لعل و دُرّ پاک
مرغها بر شاخها اندر نوادر نوای جانفزای دلربا
هر طرف بیند چمن اندر چمنغنچه و گل یاسمین و نسترن
غنچهها بی خار و سنبل بی خزانلالهها بی داغ و گل بی پاسبان
صف کشیده حوریان از هر طرفزلفها بر دوش و ساغرها به کف
چون درآید اندر آن عشرت سرادل ز غم فارغ شود جان از عنا
آورندش پس جنیبتهای خاصوز کرامتها دهندش اختصاص
حور و غلمان و ملایک بیکراندر رکابش طرقوا گویان روان
بگذرد تا از هزاران مملکتمملکتها خارج از نعت و صفت
پیش هر ملکی بود ملک نخستهمچو گلشن در بر گلخن درست
چون به هر منزل رسد گوید که اینجنت من باشد و خلد برین
باز گویندش که بگذر ای فلاناین بود از محفلت یک داستان
مختصر سازم که شرح آنچه دیدکی توان در رشتهٔ گفتن کشید
بگذرد زین مملکتها ناگهانافتد اندر بحر نور بیکران
نور در نور و ضیا اندر ضیاناپدیدش ابتدا و انتها
دیده بگشاید ببیند هر طرفقصر در قصر و غرف اندر غرف
قصرها و غرفهها تا لامکانهم گرفته شرق و غرب آن جهان
قصرها بالای هم از هر طرفغرفهها مَبنیه بر فوق غرف
حوریان در غرفهها بر تخت نازعشوههاشان دلفریب اهل راز
باشد آن نور تلالؤ در قصوروز مه رخسار مهر آثار حور
نورشان از جبهه و رومی عنقبر فضای جنت افکنده تتق
ناگهان از صُقع بالا بر نشیبپرتوی نور افکند با فر و زیب
آنچنان کز نور آن ضوء شَنینور دیگر را نماند روشنی
از تلالؤ خیره گردد چشم اوآیدش از فر و حشمت سر فرو
وهم دوراندیش آرد در گمانکاین بود نور خداوند جهان
خواهد افتد بر زمین بهر سجودآن ملک گوید که هین برخیز زود
این چه وهم است و چه تصویر و خطااین نباشد نور ذات پاک کبریا
حوری خاص تو در کاخ رفیعسر برون آورده با چهر بدیع
بود این نور بدیع از روی اوهشت جنت عطرگین از بوی او
پس بویژه آید آن زیبا صنمتا برِ آن بندهٔ بس محترم
پس بگیرد دست او را با نیازآورد تا بر سریر عز و ناز
نعمت جاوید بی رنج و زِحامملک جاویدان و عز مستدام
صحت خالی ز تشویشِ سقمعشرت فارغ ز اندوه و الم
عزّ و ناز دایم و عمر ابدنعمتی افزون ز اِحصا و عدد
نعمتی افزون که گویم کنت کیتاینقدر بس اذرأیت ثم رأیت
آنچه را آن پادشاه بی نظیرهم نعیمش گوید و ملک کبیر
من چه گویم با زبان گنگ و لالیا چه بنویسم از این بشکسته بال
آنچه در خاطر نیاید مثل آنکی توانم من کنم آن را بیان
ور بگویم آنچه آید در مقالنی کسی را هوش میماند نه حال
چرخ در وجد آید و خندان شودگرچه رقاص است صد چندان شود
خاک را از شوق هوش از سر شودگرچه بیهوش است بیهشتر شود