بخش ۱۲۱ - رجوع به تتمه حکایت زلیخا و حضرت یوسف
آن زلیخا بود در این گفتگوکامد از دروازه بانگ طرقوا
ره دهید ای قوم تا جان بگذردشاه مصر و ماه کنعان بگذرد
ره دهید ای خارها گلزارهاره دهید این نخل شکربارها
گل به صحرا میرود از بهر گشترشک صد گلشن شود امروز دشت
آن شکار افکن شه چابک سوارسوی صحرا میرود بهر شکار
نافهها ریزید اندر دشت و کوهای گروه آهوان با صد شکوه
نافه اندازید عطرافشان کنیددشت و صحرا را عبیرستان کنید
گرد آیید ای همه نخجیرهاسینه بگشایید سوی تیرها
آری آری تیر آن شه دلکش استتیر او در سینه و در دل خَوش است
سینه بگشایید تا آن تیر پاکاز کمان چون جست ننشیند به خاک
حیف باشد تیر آن شه بر زمینگو بیا بر جان غمناکم نشین
ور نشیند تیر دلدوزش به گلگیرم و بوسم زنم بر جان و دل
پس کشم از جان و بوسم ناوَکشبر دو کف گیرم برم تا حضرتش
یعنی ای شه نوبت دیگر بزنپیکرم را در ره رخشت فکن
پاک آن پیکر که گردد خاک راهدر سُم رخش جهان پیمای شاه
خاک آن گرد و غبار و آن غباردامن شه را نشیند برکنار
بر کنار دامن شه جا کندفخر بر جان جهان آرا کند
چون زلیخا شور چاووشان شنیدهوش از سر رنگش از عارض پرید
گفت ای همدم خدا را همتیهمتی اکنون که آمد فرصتی
بر ره یوسف مرا میدار بازبا دل پر درد و جان پرگداز
باز میدار و نظر در راه کنچون رسد آن شه مرا آگاه کن
پس زلیخا بر سر ره ایستادمنتظر تا کی رسد آن شه قباد
ناگهان آمد برون فوجی سوارجملگی در جامهای زرنگار
با زلیخا گفت کاینک شه رسیدآن مه رخشنده از مشرق دمید
گفت نی نی یوسفم در این میاننیست بالله زان نمیبینم نشان
چشم ظاهر گرچه نابینا بوددل به حال دلبرم دانا بود
مینیاید بر مشامم جان منزین سواران بوی نسرین و سمن
فوج دیگر شد نمایان گفت هیای زلیخا یوسف آمد گفت نی
همچنین هر فوج از ایشان میرسیددر میانشان میشد این گفت و شنید
ناگهان فوجی نمایان شد ز دورنورشان پوشیده نور ماه و هور
زد زلیخا نعره و مدهوش شدگفت اینک یوسف و از هوش شد
در کنار راه بیهوش اوفتادراه سیل از دیده بر هامون گشاد
یوسف آمد بر فراز رخش نازچون رسید آنجا عنان را داشت باز
در کنار راه دید افتادهاینیم جانی تن به مردن دادهای
بی زبان و چشم اما بحر و برز اشک آهش پر ز توفان شرر
بی زبان دارد به او صد گفتگودیده نی اما نظر دارد بر او
گفت با یاران که آیا کیست اینبیش از امروزی نخواهد زیست این
تیر شستی خورده صیادش کجاستنیم بسمل مانده جلادش کجاست
بوی یوسف بر مشامش چون رسیدچونکه آواز فرح بخشش شنید
جست از جا گفت صیادم توییکشتهٔ تیغ تو، جلادم تویی
تیر شست توست کز پایم فکندگردنم را هم تو افکندی به بند
دست و پایم بستهٔ زنجیر توستسینهٔ من چاک چاک تیر توست
جان کباب از آتش بیداد توستدل خراب از جور بی بنیاد توست
ای ستمگر بس نشد بیدادهادل نشد نرمت از آن بیدادها
این جفاهای تو آخر بس نشداز تو بر من آنچه شد بر کس نشد
من زلیخایم که نامم نیست باددر جهان کافر به روز من مباد
چون شنید این، ماند آن شه در شگفتسیل اشک از دیده باریدن گرفت
برکشید آهی و گفت از درد و سوزای زلیخا این چه حالست و چه روز
گفت جور تو به این روزم نشانداز جفایت نی شبم نی روز ماند
گفت کو آن نرگس شهلای توخار مژگان جگرفرسای تو
سنبل مشکین گیسویت کجاستزلف پُر تاب سمن بویت کجاست
آن گل صد برگ رخسارت چه شدآن دو عناب شکر بارت چه شد
سیب رنگین زنخدان تو کوآن انارستان پستان تو کو
سرو خوش رفتار بالایت کجاستشاخهٔ شمشاد رعنایت کجاست
گفت ای جانم چه میپرسی ز منحال اینها را بپرس از خویشتن
صرصری از دشت غم انگیختیبار و برگ نخل حسنم ریختی
شعلهٔ بیداد جور افروختیهم سمن هم سنبلم را سوختی
ارّهٔ جور و جفا را آختیسرو شمشادم ز پا انداختی
گفت یوسف این بود حال برونای زلیخا چون بود حال درون
بود در دست زلیخا از قضااز برای تکیه کردن یک عصا
گفت بنگر اندرین چوب ای عزیزتا شود حال درونم نغز نیز
پس برآورد از دل آتش نهادآهی و آتش بر آن چوب اوفتاد
یک نفس زد چوب خشک آتش گرفتز آتش او ماند یوسف در شگفت
یک نفس دیگر برآور از جگرسوخت نی بستی که بودش سر به سر
نیست یاران این نخستین کار عشقسوخته جانها بسی از نار عشق
کرده است این کارها بسیارهاکرده بس تسبیحها زنارها
رخنه ها افکنده در ایمانهاتوبهها بشکسته و پیمانها
بس گدایان را نشانده بر سریربس شهان را از سریر آورده زیر
ای بسی جانها که فرسوده است عشقتا جهان بوده چنین بوده است عشق
عشق نارالله و نورالله بودکی کسی از سِرّ عشق آگه بود
هرکسی از سِرّ عشق آگاه نیستبوالهوس را در حریمش راه نیست
عشق آتش باشد و هیزم هوسعشق برقست و هواها خار و خس
عشق برق آمد ولی برق یمانشعلهاش اندر میان تا لامکان
مینگیرد لیک این برق یمانجز نگارستان باغ و بوستان
هست برقی از غمام کوه نجداز غمام کوه نجد عِزّ و جد
در گلستان افتد اما غیر گلسوزد اما هرچه هست از جزو و کل
هرچه غیر از کل بسوزاند تمامبرق آنجا ماند و کل والسلام
پس کشد کل را سوی کل آفرینای محبت صد هزاران آفرین
هر دلی کز عشق جانان روشن استپس یقین میدان که آن دل گلشن است
گلشنی اما نه از این آب و خاکخاک آن باشد سراسر جان پاک