بخش ۱۱۱ - حکایت شوریده ای که به کلیسای نصاری رفت
بود یک شوریده در شهر هریاز بد و از نیک این عالم بری
رستهای از دام ننگ و قید و نامخودپرستی را به خود کرده حرام
گاهگاهی در خراباتش گذرگاه دیگر میکده او را مقر
خلوت او سر دم رندان پاکمنزل او محفل هر سینه چاک
از قدوم او فقیهی نیکنامداد تشریف هری با احتشام
اهل شهر اندر لقایش سر به سرمیربودندی سبق از یکدگر
هم وضیع و هم شریف از هر طرفره سپر سویش پی درک شرف
شد روان آن مردک شوریده نیزتا زیارتگاه آن شیخ عزیز
گوهری آرد به کف از آن صدفتا ز فیض خدمتش یابد شرف
چونکه شیخ از مقدمش آگاه شدجان او با صد غضب همراه شد
گفت ای ناپاک ضایع روزگارای که دارد دین اسلام از تو عار
با مسلمانانت آمیزش ز چیسترو که این محفل مقام چون تو نیست
با نصاری بایدت آمیختنخون تو اندر کلیسا ریختن
هین برو ای گبر از مسجد برونهین برو سوی کلیسا ای زبون
رو برون راه کلیسا پیش گیرزمرهٔ نصرانیان هم کیش گیر
هست ز امثال تو دین خوار و ذلیلهست مسجد در حنین و در عویل
چونکه آن شوریده بشنید این سخنبی سخن آمد برون زان انجمن
زمرهٔ یاران خود آواز کردساز رفتن تا کلیسا ساز کرد
دور خود خاصان خود را گرد کردشد به آهنگ کلیسا رهنورد
گفت ای یاران بزرگی را سخنبر زبان بگذشته اندر انجمن
واجب آمد امتثال امر اوکی بود مرد خدا بیهوده گو
گفتهٔ ارباب دین افسانه نیستتا ببینم سِرّ این فرموده چیست
پس به عزم آن کلیسا شد روانبود آن شوریده در شهر از مهان
چونکه ترسایان از این آگه شدنددر کلیسا جملگی جمع آمدند
راهب تثلیث و موسائی تمامپادری و مادری و خاص و عام
زیور و پیرایه بی حد خواستندزان در و دیوار دیْر آراستند
وندران هم زنگ و هم ناقوسهادر خروش آورده بر ناموسها
ی کطرف بر طاقها با فر و زیبخاجها بنهاده از یکسو صلیب
صورت عیسی و مریم در فرازآن دو صورت دیْر ایشان را طراز
آن دو تمثال اندرین محفل به صدرچون میان اختران تابنده بدر
جمله ترسایان رده اندر ردهدر برابرشان ستاده صف زده
صورتی از نسخ اصنامِ کلامسوی آنها روی آن قوم ظلام
صورتی پا تا به سر در انفعالانفعال فعل قوم بد فعال
صورتی از شرم و خجلت در عرقتا چرا خواندندشان بالیس حق
صورتی از جنس ما هم ینحتونزمرهٔ نصرانیانش یعبدون
یعبدونها وهی بالقول الصریححیث یسمع من له السمع الصحیح
با زبانی کو شناسد اهل دلنشنود آن را به غیر از گوش دل
نشهد ان الله ربی ما ولدلا و لا کان له کفوا احد
بی زبانان جهان را صد زباننی سخن در پرده نی فاش و عیان
این گواهی را همه گویاستندزین گواهی زنده و برجاستند
هیچ ذره در جهان پیدا نشدگر به توحید خدا گویا نشد
از عدم چیزی نیامد در وجودکو گواهی صدق بر وحدت نبود
برگها و سبزههای بوستانهر ورق را سورهٔ توحید دان
هر گیاهی کز زمین سر بر زندفاش گوید قل هوالله احد
در فلک بین اختران بیشمارنور وحدت از جبینشان آشکار
بر سر هر مویی که بینی در جهانجملگی باشد نشان زان بی نشان
کثرت ما شاهد یکتاییاشربط ما هم آیت داناییاش
ای بزرگ آن پادشاه بی نشانکش بود هرچیز میبینی نشان
من چه گویم این دهانم چاک بادبر سرِ مدح و ثنایم خاک باد
بی نشان ماییم و هستیهای ماوین عدمهایی که شد هستی نما
نی کسی یابد نشان از بودمانآتشی نی گرمی و نی دودمان
نی نشانی در خود از هستی پدیداینچنین هستی بگو یا رب که دید
ما نه خود هستیم و نی خود نیستیممیندانم کیستیم و چیستیم
هست اگر بودیم کی فانی شدیمکی اسیر جهل و نادانی شدیم
کی به زندان مکان بودیم بندکی زمان کردی به گردنمان کمند
هست را با این گرفتاری چه کارهست را با ذلت و خواری چه کار
هست را کی نیستی طاری شودچیزی از خود چون شود عاری شود
در عدم هستیم برگو از کجاستاین بیا و این برو این دادخواست
اینهمه فریاد و های و هو ز کیستاین بگیر و این بده از بهر چیست
ور بگویی شد مخمر از حکماین نمایش از وجود و از عدم
عقل باور کی کند زیرا که نیستماحصل در هر مزاج هست و نیست
گر بود چیزی ورای این سه استگرچه گویندش پی تفهیم هست
من نمیدانم ولی خود چیست آنهرچه هست از صنع یزدانیست آن
من نمیدانم نه تو ای یار مناین نه کار تو بود نی کار من
این مقام حیرت اندر حیرت استحیرت اینجا عین علم و حکمت است
این خنک آنکو به حیرت بار شدفارغ از اوهام و از پندار شد
پای استدلال و برهان را شکستاز کمند سست و استدلال جست
لنگ باشد پای برهان و دلیلمستدل خود زار و رنجور و علیل
مستدل رنجور و زار و مبتلاچوب استدلالش اندر کف عصا
میرود با این عصا گامی سه چارمیفتد گاه از یمین و گه یسار
میرود افتان و خیزان چند گامگاه باشد در قعود و گه قیام
عاقبت آید به بستر باز پسخسته و پیچیده در حلقش نفس
نی ز سیرش منزلی گردیده طینی به سوی مقصدِ آن برده پی
نی ز میدان برده گویی زین عصانی سبق بگرفته بر پیری دوتا
با خری گر سبقت اندیشی گرفتآن خر لاغر بر آن پیشی گرفت
بایدت گر سوی مقصد تاختنباید از کف این عصا انداختن
ترک کردن تکیه بر این چوب سستدفع رنجوری ز خود کردن نخست
چیست رنجوری تو اوصاف توتیره زانها گشته آب صاف تو
بحث ما ز امراض پنهانی بودوان مرض حمای جسمانی بود
از هوای نفس و آن طبع عفنگشته است اخلاط نفسانی به تن
گشته وهم و شهوت و خلط و غضبمحترق از آن هوای مکتسب
نفس را عارض شده سوءالمزاجالله الله کوششی کن در علاج
نفس بیمار است پرهیزش بدهرحم کن حلوا به نزد او منه
نفس تو مهموم و محرور است و زاربهر حق خرما ز بهر او میار
بر سر طبع و هوایش خاک کننفس را ز اخلاط فاسد پاک کن
زاید از این خلطها بیحد و مرکرمها در اندرونت ای پسر
کرم نی بل اژدهای هفت سرهر سری را صد سر دیگر به بر
هان و هان از خلط خود را پاک کناژدها و کرم را در خاک کن
نفس نبود اینکه داری ای فتیغار در غاری بود پر اژدها
نفس نبود بلکه غار اژدهاستاندر آن از اژدها انبارهاست
هر که زین اخلاط خود را پاک کردسینه طبع و هوا را چاک کرد
ای خوش آن جانی کزین اهوا برسترستن از اینها جهاد اکبر است
نفس را کردی چه فانی زین موادفارغش کردی ز امراض و فساد
ده غذا او را ز اخلاق نکوتا که گردی شیر مرد و زفت او
تا توانی شو به وی یکتا و فردزورمند و پهلوان و شیرمرد
وانگهی بر رخش شرعش کن سوارهم عنانش را به بینایی سپار
پس سوی مقصد برانگیزان تو رخشرخشِ شرعت میرساند تا به عرش
بر براق شرع اگر بندی رکاباین براقت بگذراند از حجاب
از شریعت کن طریقت ای رفیقتا حقیقت میرسی از این طریق
از شریعت رو حقیقت را ببینربک فاعبد فیأتیک الیقین
چون از این ره رفتی ای زیبا جوانمیشناسی آنچه دانستن توان
میشناسی خویش را بی تاب و پیچهیچ بن هیچ ابن هیچ بن هیچ
ای که دانستی که هستی بی نشاننی کسی کو هم نهان شد هم عیان