بخش ۱۰۵ - حکایت یکی از آشنایان این زمان و محبان صوری
آشنایی بود ما را در جهانآشنا در آشکارا و نهان
روزگاران آشنایی داشتیمتخمها از آشنایی کاشتیم
ای بسی غمها که شبها خوردمشرنجها در مهربانی بردمش
جان فشانیها نمودم در رهشیاوریها هم به گاه و بیگهش
زخمها خوردم که یابد مرهمیرنجها بردم که آساید همی
تا شنیدم روزی آن بی مهر مَردرشتهٔ مهر و وفا را پاره کرد
پاره کرد و بست اندر دشمنیدشمنی سهل است اندر کشتنی
بوی خون میآمد از گفتار اوبلکه از گفتار و از کردار او
گفتمش روزی که آخر ای ودودراست گو از ما چه آمد در وجود
تا سزاوار جفایم یافتیروی از مهر و محبت تافتی
گفت چندین پیش از این ای مؤتمنشد مریض آن یک ز نزدیکان من
پرسش او را نکردی از وفایاد ناوردی تو از بیمار ما
از تو ما را بود افزون این امیدخنده کردم گفتم ای مرد سعید
گر ز من نامد ثوابی ناتواناین گنه بخشند در پاداش آن
بایدت کیفر به اندازه خطامینخواهد این خطا آن ماجرا
نامدم در رنج خویشی از شمامن تو باید نایی اندر مرگ ما
نی کمر بر قتل ما بندی چنینآفرین ای آفرین ای آفرین
آفرین بر ما که از این دوستانمینگیریم اعتبار و امتحان
تنگ ازین نامهربانان شد دلمکن تهی یارب از ایشان محفلم
محفل دیگر کنونم آرزوستگریهها از شوقِ آنم در گلوست
محفلی محفل نشینش قدسیاندور از دور زمان جور از مکان
محفلی روشن نه از خورشید تاربلکه از آن نور پاک کردگار
عالمی خواهم برون زین تنگنایعالمی نه قبهاش در زیر پای
عالمی خواهم ورای آب و خاکعالمی زآلایش اجسام پاک
عالمی پاک از عناصر دامنشدور گردون دور از پیرامنش
پرتو روزش ز مهر روی اوسایهٔ شبها ز چتر موی او
گلشنش پرگل ولی گلهای وصلوه چه گلشن چاکران چار فصل
مطبخش پُر نوش اما نوش جانمخزنش پُر دُر ولی دُرّ گران
مطلع صبحش گریبان ازلشامگاهش را ابد آمد بدل
روز و شب آنجا بجز اطوار نیستشب غروب طور باشد تار نیست
رفت چون طوری سرآمد روز آنروز آن رفت و شبش آمد عیان
لیک آن شب روز طور دیگر استبلکه از آن روز وی روشنتر است
همچنین روزش به شب هم مشرب استهر شبی روزی و هر روزی شب است
بلکه روزش را به شب انجام نیستای خوش آن روزی که آن را شام نیست
ای خداوندا شبم را روز کنروزهایم را همه نوروز کن
ای خدا بیرون ازین شامم فکناندر آن نوروز بدرامم فکن
ای خدا در ره تلالست و جبالرحمتی بَردار از پایم عقال
ای خدا بنگر اسیرم در قفسنی ره رفتن ز پیش و نی ز پس
یک عنایت کن قفس را در گشایپس ازین پر بسته بال و پر گشای
چون گشادی رخصت پرواز دههم توانایی پرم را باز ده
ای رفیقان خاطرم افسرده استگلبن طبعم کنون پژمرده است
داستانم را کنون آمد ختامصفهای از طاقدیسم شد تمام
ای صفایی یک دو روزی لال باشقال را بگذار و فکر حال باش
صفهای از چار صفه شد تمامآن سه باشد تا تو را آید پیام
تا پیام آید تو را از پادشاهصفه آرا پادشاه عرشگاه
تا پیام آید ز شاه راستینپنجهٔ یزدان ولی در آستین
تا پیام آید از آن جان جهانهمچو جان پیدا و همچون جان نهان
ساقی دین دوره آخر زمانباقی از بهر بقای آن جهان
نور مطلق آفتاب برج دینآن امان خلق و خالق را امین
پرده از رخ برفکن ای آفتابای دریغ آن آفتاب اندر حجاب
ای تو نور چشم خیر المرسلینای تو سالار جهان را جانشین
پای دولت در رکاب آور کنونتیغ غیرت از نیام آور برون
ای غضنفر زادهٔ ضِیْغم شکارروبهان در کشورت بین آشکار
پنجه برکن روبهان در هم شکنتیغ برکش ظالمان را سر فکن
من چه گویم ملک و کشور از شماستآنچه میگویم فضولی و خطاست
مملکت از توست ای عالیجنابخواه آبادش کن و خواهی خراب
آنچه میگویم ز نادانی بودگفت و ناگفتم پشیمانی بود
زین خطایم بگذر از لطف عمیمانّنی استغفرالله العظیم