گنج

بخش ۱۰۳ - حکایت زبون شدن پلنگ در دست آدمیزاد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۹۸ بیت
آن شنیده‌ستی پلنگی شیرگیرآمد از کهسار سیل آسا به زیر
ناگهانش گربه‌ای آمد به پیشگربه‌ای زار و نحیف و سینه ریش
گربه‌ای بس لاغر و بی تاب و توشگربه‌ای عاجز چو پیش گربه موش
گفت با گربه پلنگ زورمندکاینچنین زار از چئی ای مستمند
اینچنین زار و نحیف از چیستیتو مگر از معشر ما نیستی
هستی ای مسکین تو از جنس سِباعهم سباع و هم به هر مرزی مُطاع
هین بگو کو پنجهٔ شیر اوژنتوان بر و بازوی نخجیر افکنت
هین بگو ای گربه کو کوپال توکو تنومندی تو کو یال تو
ناتوانا تن تو مسکین از چه‌ایعاجز و بیچاره چندین از چه‌ای
زور و بازوی کدامین مهترتکرده تا این حد زبون و کهترت
گربه فریاد و فغان آغاز کردزد به سر دست و شکایت باز کرد
کای امیر از من مپرس این داستانزانکه می‌ناید به گفتن راستان
زمرهٔ شیطان فریب آدم نژادزادهٔ خاک از ملک صد ره زیاد
بر به صورت آدم اما دیوساردر شمایل یوسف اما گرگ خوار
گربه‌شان را گر پلنگ افتد به چنگگردد از موشان بسی کمتر پلنگ
ریش گاوش در لسان ساحریدر شمار گاو نارد مشتری
پیرِ زالش پنجه با رستم زندطفل خوردش بازوی نیرم زند
آدمی‌شان نام، شیطانشان به بندخاکشان مسکن فلکشان در کمند
من همی اندر به چنگ این گروهچون پلنگانم کجا باشد شکوه
گربه که‌بْود کز هژبر شرزه شیرآید اندر چنگ این گرگان اسیر
زودش یاد مهتری از سر شودگربه چه از موش کوچکتر شود
چون پلنگ از گربه این دستان شنیدچون هژبر تیر خورده بردمید
گفت هی هی این بنی آدم کجاستدر کجاشان بنگه و حزنم کجاست
تا بدرم پوست بر اندامشانتا ز سر بیرون کنم سرسامشان
هم بیارم مهتری را یاد توهم بگیرم من از ایشان داد تو
رخنه در بنیان جانشان افکنمآتش اندر خانمانشان افکنم
رهنمونی کن مرا و پیش باشمن ز دنبالم تو بی تشویش باش
گربه از پیش و پلنگ از پس به دشتره نوردیدند تا یک سبز کشت
مردکی دهقان به گرد کشتزارچون سحاب نوبهاران آبیار
گربه را چون دیده بر مرد اوفتادگفت اینک آدم و خشک ایستاد
شد پلنگ کینه پرور سوی مردتا برانگیزد به کین گربه گرد
پس به غریدن برآمد با غضبگفت ای اهریمن آدم لقب
هین تویی با گربه نیرو آزماشد زبون از تو چنین همجنس ما
جنس شیران از تو شد اینگونه پستروی ناموس بزرگان از تو خست
مرد دهقان گفت آری این ستمبر وی آمد از من آید بر تو هم
بلکه شیر نر که سلطان شماستدست و پاها بسته در زندان ماست
جمله شیران را ببین از ما زبونهم پلنگانند از ما غرق خون
کودکی از ما ببندد شیر راکز لبان خود نشسته شیر را
هست نیروی شما از ما وبالنیروی ما هست از بهر جلال
زاید از تن قوت شیر و پلنگقوت ما جوشد از دریای هنگ
هست از جان شوکت و گر کام ماهست شیران را گریز از نام ما
این شنید از مرد دهقان چون پلنگشد چو نطع خود ز غیرت رنگ رنگ
تیز شد کای سخت روی سست رایتند شد کای دیو خوی ژاژ خای
لاف کم زن پاس جان خویش دارگر تو را مردیست دستی زن به کار
مرد آن باشد که بی گفتار خویشوانماید بر جهانی کار خویش
بندد و بگشاید اما بی کلامسوزد و بنوازد اما بی نیام
آنکه او گفتار بی کردار داشتراست گویم مرد از آن کس عار داشت
مرد مردان آنکه کاری گفت کردمرد نبود بلکه باشد نیم مرد
آنکه می گوید ولی نارد به کارزن بود زن چادر و معجر بیار
چاره آن باشد که نه گفت و نه کردباشد آن خنثی نه زن باشد نه مرد
هی اگر مردی تو این گفتار چیستجای کردار است برخیز و بایست
تا ببینم زور و بازوی تو راوانمایم با تو نیروی تو را
خیز و بنگر حملهٔ شیر اوژنمزخمهای پنجهٔ پیل افکنم
شیر خشمینی وگر زخمی گرازاز تو خواهم خواست کینِ گربه باز
از پلنگ آن مرد دهقان چون شنیدزین سخن جای سگالیدن ندید
راه و رسم مکر و حیله ساز کردرفت شیری روبهی آغاز کرد
کای قوی افکن جوانمرد شجاعدر جوانمردی پر از جنس سِباع
گیر و دار جنگ را باید بسیجبی سلح ی کدشت کندآور به هیچ
مر تو را چنگال و یال آمد سلاحبی سلح من کی بود جنگم صلاح
باید اول اسلحه آراستنپس به جنگ دشمنان برخاستن
تو مسلح من برهنه ای امیرکی روا باشد نبرد و دار و گیر
گفت ای آدم سلاح تو کجاستگفت آلات نبردم در سراست
گفت سوی خانه رو آلات جنگراست کن بر خویش و بازآ بیدرنگ
خنده‌ای زد مرد دهقان قاه قاهکافرین ای جنگجوی رزمخواه
چون ندیدی مایه خود جنگ منراه جویی تا رهی از چنگ من
هرکه را از هم‌نبرد آمد نهیبسست آرد در جدل پای شکیب
ترسمت چون نیست نیروی نبردچون زنان زن نه چون مردان مرد
من نرفته همچنان گامی سه چارفرض انگاری حدیث الفرار
چونکه در سر داری آهنگ فرارهان برو ما را به کار خود گذار
چون ز دهقان این شنید آن تُندبارگفت انصافت چه شد ما و فرار!؟
هرچه می‌خواهی ز من پیمان بگیررو به خانه از پی شمشیر و تیر
گفت عهدت را ندارم استوارعهد و سوگند تو نبود برقرار
در خروش آمد پلنگ جانگزایگفت کای بیهوده شیخ ژاژخای
هرچه آن سرمایهٔ آرام توستهرچه باشد نزد تو محکم نه سست
گو چه باشد تا بدان گردن نهمهرچه می‌خواهی بگو تن دَردَهم
گفت اگر تن می‌دهی تا سخت سختدست و گردن بندمت بر این درخت
بسته گردد تا تو را پای گریزدانمت بگشاده بازوی ستیز
چون پلنگ این نکته اندر گوش کردبا درختی دست در آغوش کرد
کاین درخت و من ببندم دست و پایرو سلاح آور به زودی از سرای
مرد سست آزرم از جا جست سختبست آن آزاده محکم بر درخت
بر درختش بست با نیروی پیلمهر بنهاد و روان بر دسته بیل
بر سر و پهلو و دوش و پشت و رویکوفت چندان کز دو تن خون رفت جوی
مرد را هرگه به بالا بیل رفتنعره آن جانور صد میل رفت
آنکه در سرپنجه مورش بود پیلپیل پیشش مور شد از بار بیل
لابه‌ها کرد و نیامد سودمندامن می‌جست و نبودش جز گزند
خرد شد از ضرب بیلش پا و دستپنجه‌اش افتاد و بازویش شکست
استخوانش شد سراسر ریز ریزمرد با بیل آنچنانش در ستیز
هر طرف می‌کرد از حسرت نظردید غیر از گربه کس نبود دگر
نرم نرمک گربه را آواز کردراه و رسم حیله جویی ساز کرد
کای برادر گر منِ بد آب خوردچون تو کردم کوچک و مسکین و خورد
دست بردارد ز من این سخت پییا گشاید بندم از تن گفت نی
گر شوی کوچکتر از موش ای رفیقنیست امید خلاصی زین حریق
ای برادر اهل دنیا سر به سرآدمیزادند و از آدم بتر
تا توانی میگریز از دامشانبلکه از جایی که باشد نامشان
آدمیزادند اما دیوسارالفرار از آدمیزاد الفرار
تا نیفتاده‌ستی اندر بندشانگردنت تا نیست در آوندشان
فارغی از رنجشان و دردشانعشوهٔ جانسوز ناز سروشان
نی به پایت بند و نی در لب لویشپادشاهی هم برایشان هم به خویش