بخش ۱۰۱ - حکایت شخصی که به چاه رفت و در ته چاه اژدها دید
سخت ماند داستانت ای عموقصهٔ آن را که در چه شد فرو
در بیابان آن یکی میرفت فردشیر مستی دید او را حمله کرد
هرکه او تنها سفر کرد ای رفیقصد خطر پیش آمد او را در طریق
کی تواند دید او جز یک جهتاز جهان دیگرش آید سمت
آن جوان بگریخت از شیر غرینبا دل صد بیم وحشت را قرین
رشته امید او بگسیختهدید در چاهی رسن آویخته
آن رسن بگرفت و اندر چاه شدتا لب چه شیرش از همراه شد
بر سر چه شیر نر بنشست و اوقطره آسا اندر آن چه شد فرو
نیم راهِ چه چو طی کرد آن پسربر نشیب چاه افتادش نظر
اژدهایی دید بگشوده دهانمنتظر تا طعمه سازد آن جوان
هوشش از سر رفت و رنگ از رخ پریدخون دل از دیدهاش بر رخ دوید
ناگهانش آمد آوازی به گوشسوی بالا دید و دید آنجا دو موش
از پی قطع رسن اندر جدلتقطعان الحبل جذه بالعجل
ریسمان را میبریدند ای ودودرشته عمرش همی برند زود
آه تا بینی رسن بگسیختهخون این بیچاره در چه ریخته
آه تا بینی فتد در قعر چاهطعمه گردد اژدها را آه آه
چونکه دید آن ماجرا را آن جوانماند مسکین زار و حیران در میان
داد از حیرت خدایا داد دادحیرتم زنجیرها بر دل نهاد
حیرتست آن کو جگرها خون کندعقل را حیرت ز سر بیرون کند
آنکه شد تا سوی مقصد شاد شدآنکه شد مأیوس هم آزاد شد
آن یکی بیمار و او رست از مرضجان او شد شاد و حاصل شد غرض
وآن دگر مردش مریض آزاد شدشد دو روزی هم غمش از یاد شد
ماتم آن دارد که اندر حیرت استنی مریضش را اجل نی صحت است
زین سبب بیمارداری ای پسرنزد دانا شد ز بیماری بتر
وان یکی فهمید معنی را درستلالههای شادیش از سینه رست
وآن دگر مأیوس از فهمیدن استفارغ است و در پی خوابیدن است
آنکه نی فهمید و نی مأیوس شدسینهاش زندان صد مفروس شد
نی مزه از خواب بیند نی ز خَورخون خورد از اول شب تا سحر
آن یکی بگرفت تخت و شاه شدبی تحیر بر فراز گاه شد
وآن دگر یک ترک تاج و تخت کردفکر کار آب و نان و رخت کرد
هریکی را بهرهای از راحت استوای آن مسکین که اندر حیرت است
زین سبب آن افتخار عالمینقال ان الیأس احدی الراحتین
هرکه باشد در میان خوف و بیمباشدش پیوسته دل از غم دو نیم
همچو آن مسکین که اندر چاه شدز اژدها و موشها آگاه شد
مانده مسکین واله اندر کار خویشبا دلی صد چاک و جانی ریش ریش
در میان چه نگون آویختهجای اشک از دیدهها خون ریخته
دید ناگه خیل زنبور عسلدر کمرگاه چه ایشان را محل