گنج

شمارهٔ ۱۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۱۲ بیت
شد جوان دوران و سر زد سبزه و آمد بهاروقت غم بگذشت ساقی خیز و ساغر را بیار
شیوه ی دین داری و عقل است یاران را قرینمی کشی و عشق بازی و جنون ما را شعار
عاشقان و کوی یار و میکده نعم المقرزاهدان و خانقاه و مدرسه بئس القرار
دست ما و دامن ساقی الی یوم النشورپای ما و گوشه ی میخانه تا روز شمار
وصل لیلایت هوس باشد، جنون را پیشه کنعاقلان را بر سر کوی محبت نیست بار
شد به محمل آن شه محمل نشین، داد از فراقوعده ی ایام وصلم داد، آه از انتظار
جانم از تن می رود، ای کاروان آهسته راندل ز دستم شد، خدا را ساربان محمل بدار
من ز بخت خویش دانم آنچه آید بر سرمشکوه ای ما را نه از یاراست نی از روزگار
مژده ی وصلم چو منصور آید ار روزی، رومپای کوبان، سر به کف، کف بر دهن تا پای دار
در تن عشاق جانا جان گرانی می کندپنجه ی عاشق کشی از آستین بیرون بیار
گر به بالینم شبی آیی به پرسش جان مننیم جانی دارم ار لایق بود سازم نثار
چون در این کشور متاع عشق را نبود رواجرخت خود باید برون بردن «صفایی» زین دیار