بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ
چون به هوش آمد بگفت ای کردگارمجرمم بودم به خلق اومیدوار
گرچه خواجه بس سخاوت کرده بودهیچ آن کفو عطای تو نبود
او کله بخشید و تو سر پر خرداو قبا بخشید و تو بالا و قد
او زرم داد و تو دست زرشماراو ستورم داد و تو عقل سوار
خواجه شمعم دادو تو چشم قریرخواجه نقلم داد و تو طعمهپذیر
او وظیفه داد و تو عمر و حیاتوعدهاش زر وعدهٔ تو طیبات
او وثاقم داد و تو چرخ و زمیندر وثاقت او و صد چون او سمین
زر از آن تست زر او نافریدنان از آن تست نان از تش رسید
آن سخا و رحم هم تو دادیشکز سخاوت میفزودی شادیش
من مرورا قبلهٔ خود ساختمقبلهساز اصل را انداختم
ما کجا بودیم کان دیان دینعقل میکارید اندر آب و طین
چون همی کرد از عدم گردون پدیدوین بساط خاک را میگسترید
ز اختران میساخت او مصباحهاوز طبایع قفل با مفتاحها
ای بسا بنیادها پنهان و فاشمضمر این سقف کرد و این فراش
آدم اصطرلاب اوصاف علوستوصف آدم مظهر آیات اوست
هرچه در وی مینماید عکس اوستهمچو عکس ماه اندر آب جوست
بر صطرلابش نقوش عنکبوتبهر اوصاف ازل دارد ثبوت
تا ز چرخ غیب وز خورشید روحعنکبوتش درس گوید از شروح
عنکبوت و این صطرلاب رشادبیمنجم در کف عام اوفتاد
انبیا را داد حق تنجیم اینغیب را چشمی بباید غیببین
در چَه دنیا فتادند این قرونعکس خود را دید هر یک چَه درون
از برون دان آنچ در چاهت نمودورنه آن شیری که در چَه شد فرود
برد خرگوشیش از ره کای فلاندر تگ چاهست آن شیر ژیان
در رو اندر چاه کین از وی بکشچون ازو غالبتری سر بر کنش
آن مقلد سخرهٔ خرگوش شداز خیال خویشتن پر جوش شد
او نگفت این نقش داد آب نیستاین به جز تقلیب آن قلاب نیست
تو هم از دشمن چو کینی میکشیای زبون شش غلط در هر ششی
آن عداوت اندرو عکس حقستکز صفات قهر آنجا مشتقست
وآن گنه در وی ز جنس جرم تستباید آن خو را ز طبع خویش شست
خلق زشتت اندرو رویت نمودکه ترا او صفحهٔ آیینه بود
چونک قبح خویش دیدی ای حسناندر آیینه بر آیینه مزن
میزند بر آب استارهٔ سنیخاک تو بر عکس اختر میزنی
کین ستارهٔ نحس در آب آمدستتا کند او سعد ما را زیردست
خاک استیلا بریزی بر سرشچونک پنداری ز شبهه اخترش
عکس پنهان گشت و اندر غیب راندتو گمان بردی که آن اختر نماند
آن ستارهٔ نحس هست اندر سماهم بدان سو بایدش کردن دوا
بلک باید دل سوی بیسوی بستنحس این سو عکس نحس بیسو است
داد داد حق شناس و بخشششعکس آن دادست اندر پنج و شش
گر بود داد خسان افزون ز ریگتو بمیری وآن بماند مردریگ
عکس آخر چند پاید در نظراصل بینی پیشه کن ای کژنگر
حق چو بخشش کرد بر اهل نیازبا عطا بخشیدشان عمر دراز
خالدین شد نعمت و منعم علیهمحیی الموتاست فاجتازوا الیه
داد حق با تو در آمیزد چو جانآنچنان که آن تو باشی و تو آن
گر نماند اشتهای نان و آببدهدت بی این دو قوت مستطاب
فربهی گر رفت حق در لاغریفربهی پنهانت بخشد آن سری
چون پری را قوت از بو میدهدهر ملک را قوت جان او میدهد
جان چه باشد که تو سازی زو سندحق به عشق خویش زندهت میکند
زو حیات عشق خواه و جان مخواهتو ازو آن رزق خواه و نان مخواه
خلق را چون آب دان صاف و زلالاندر آن تابان صفات ذوالجلال
علمشان و عدلشان و لطفشانچون ستارهٔ چرخ در آب روان
پادشاهان مظهر شاهی حقفاضلان مرآت آگاهی حق
قرنها بگذشت و این قرن نویستماه آن ماهست آب آن آب نیست
عدل آن عدلست و فضل آن فضل هملیک مستبدل شد آن قرن و امم
قرنها بر قرنها رفت ای هماموین معانی بر قرار و بر دوام
آن مبدل شد درین جو چند بارعکس ماه و عکس اختر بر قرار
پس بنااش نیست بر آب روانبلک بر اقطار عرض آسمان
این صفتها چون نجوم معنویستدانک بر چرخ معانی مستویست
خوبرویان آینهٔ خوبی اوعشق ایشان عکس مطلوبی او
هم به اصل خود رود این خد و خالدایما در آب کی ماند خیال
جمله تصویرات عکس آب جوستچون بمالی چشم خود خود جمله اوست
باز عقلش گفت بگذار این حولخل دوشابست و دوشابست خل
خواجه را چون غیر گفتی از قصورشرمدار ای احول از شاه غیور
خواجه را که در گذشتست از اثیرجنس این موشان تاریکی مگیر
خواجهٔ جان بین مبین جسم گرانمغز بین او را مبینش استخوان
خواجه را از چشم ابلیس لعینمنگر و نسبت مکن او را به طین
همره خورشید را شبپر مخوانآنک او مسجود شد ساجد مدان
عکسها را ماند این و عکس نیستدر مثال عکس حق بنمودنیست
آفتابی دید او جامد نماندروغن گل روغن کنجد نماند
چون مبدل گشتهاند ابدال حقنیستند از خلق بر گردان ورق
قبلهٔ وحدانیت دو چون بودخاک مسجود ملایک چون شود
چون درین جو دیدعکس سیب مرددامنش را دید آن پر سیب کرد
آنچ در جو دید کی باشد خیالچونک شد از دیدنش پر صد جوال
تن مبین و آن مکن کان بکم و صمکذبوا بالحق لما جائهم
ما رمیت اذ رمیت احمد بدستدیدن او دیدن خالق شدست
خدمت او خدمت حق کردنستروز دیدن دیدن این روزنست
خاصه این روزن درخشان از خودستنی ودیعهٔ آفتاب و فرقدست
هم از آن خورشید زد بر روزنیلیک از راه و سوی معهود نی
در میان شمس و این روزن رهیهست روزنها نشد زو آگهی
تا اگر ابری بر آید چرخپوشاندرین روزن بود نورش به جوش
غیر راه این هوا و شش جهتدر میان روزن و خور مالفت
مدحت و تسبیح او تسبیح حقمیوه میروید ز عین این طبق
سیب روید زین سبد خوش لخت لختعیب نبود گر نهی نامش درخت
این سبد را تو درخت سیب خوانکه میان هر دو راه آمد نهان
آنچ روید از درخت بارورزین سبد روید همان نوع از ثمر
پس سبد را تو درخت بخت بینزیر سایهٔ این سبد خوش مینشین
نان چو اطلاق آورد ای مهرباننان چرا میگوییش محموده خوان
خاک ره چون چشم روشن کرد و جانخاک او را سرمه بین و سرمه دان
چون ز روی این زمین تابد شروقمن چرا بالا کنم رو در عیوق
شد فنا هستش مخوان ای چشمشوخدر چنین جو خشک کی ماند کلوخ
پیش این خورشید کی تابد هلالبا چنان رستم چه باشد زور زال
طالبست و غالبست آن کردگارتا ز هستیها بر آرد او دمار
دو مگو و دو مدان و دو مخوانبنده را در خواجهٔ خود محو دان
خواجه هم در نور خواجهآفرینفانیست و مرده و مات و دفین
چون جدا بینی ز حق این خواجه راگم کنی هم متن و هم دیباجه را
چشم و دل را هین گذاره کن ز طیناین یکی قبلهست دو قبله مبین
چون دو دیدی ماندی از هر دو طرفآتشی در خف فتاد و رفت خف