گنج

بخش ۹ - قصه‌ای هم در تقریر این

شرفه‌ای بشنید در شب معتمدبرگرفت آتش‌زنه که آتش زند
دزد آمد آن زمان پیشش نشستچون گرفت آن سوخته می‌کرد پست
می‌نهاد آنجا سر انگشت راتا شود استارهٔ آتش فنا
خواجه می‌پنداشت کز خود می‌مرداین نمی‌دید او که دزدش می‌کشد
خواجه گفت این سوخته نمناک بودمی‌مرد استاره از تریش زود
بس که ظلمت بود و تاریکی ز پیشمی‌ندید آتش‌کشی را پیش خویش
این چنین آتش‌کشی اندر دلشدیدهٔ کافر نبیند از عمش
چون نمی‌داند دل داننده‌ایهست با گردنده گرداننده‌ای
چون نمی‌گویی که روز و شب به خودبی‌خداوندی کی آید کی رود
گرد معقولات می‌گردی ببیناین چنین بی‌عقلی خود ای مهین
خانه با بنا بود معقول‌تریا که بی‌بنا بگو ای کم‌هنر
خط با کاتب بود معقول‌تریا که بی‌کاتب بیندیش ای پسر
جیم گوش و عین چشم و میم فمچون بود بی‌کاتبی ای متهم
شمع روشن بی‌ز گیراننده‌اییا بگیرانندهٔ داننده‌ای
صنعت خوب از کف شل ضریرباشد اولی یا بگیرایی بصیر
پس چو دانستی که قهرت می‌کندبر سرت دبوس محنت می‌زند
پس بکن دفعش چو نمرودی به جنگسوی او کش در هوا تیری خدنگ
هم‌چو اسپاه مغل بر آسمانتیر می‌انداز دفع نزع جان
یا گریز از وی اگر توانی بروچون روی چون در کف اویی گرو
در عدم بودی نرستی از کفشاز کف او چون رهی ای دست‌خوش
آرزو جستن بود بگریختنپیش عدلش خون تقوی ریختن
این جهان دامست و دانه‌آرزودر گریز از دامها روی آر زو
چون چنین رفتی بدیدی صد گشادچون شدی در ضد آن دیدی فساد
پس پیمبر گفت استفتوا القلوبگرچه مفتیتان برون گوید خطوب
آرزو بگذار تا رحم آیدشآزمودی که چنین می‌بایدش
چون نتانی جست پس خدمت کنشتا روی از حبس او در گلشنش
دم به دم چون تو مراقب می‌شویداد می‌بینی و داور ای غوی
ور ببندی چشم خود را ز احتجابکار خود را کی گذارد آفتاب