بخش ۸۹ - حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکیام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره
شب چو شه محمود برمیگشت فردبا گروهی قوم دزدان باز خورد
پس بگفتندش کیی ای بوالوفاگفت شه من هم یکیام از شما
آن یکی گفت ای گروه مکر کیشتا بگوید هر یکی فرهنگ خویش
تا بگوید با حریفان در سمرکو چه دارد در جبلت از هنر
آن یکی گفت ای گروه فنفروشهست خاصیت مرا اندر دو گوش
که بدانم سگ چه میگوید به بانگقوم گفتندش ز دیناری دو دانگ
آن دگر گفت ای گروه زرپرستجمله خاصیت مرا چشم اندرست
هر که را شب بینم اندر قیروانروز بشناسم من او را بیگمان
گفت یک خاصیتم در بازو استکه زنم من نقبها با زور دست
گفت یک خاصیتم در بینی استکار من در خاکها بوبینی است
سرالناس معادن داد دستکه رسول آن را پی چه گفته است
من ز خاک تن بدانم کاندر آنچند نقدست و چه دارد او ز کان
در یکی کان زر بیاندازه درجوان دگر دخلش بود کمتر ز خرج
همچو مجنون بو کنم من خاک راخاک لیلی را بیابم بیخطا
بو کنم دانم ز هر پیراهنیگر بود یوسف و گر آهرمنی
همچو احمد که برد بو از یمنزان نصیبی یافت این بینی من
که کدامین خاک همسایهٔ زرستیا کدامین خاک صفر و ابترست
گفت یک نک خاصیت در پنجهامکه کمندی افکنم طول علم
همچو احمد که کمند انداخت جانشتا کمندش برد سوی آسمانش
گفت حقش ای کمندانداز بیتآن ز من دان ما رمیت اذ رمیت
پس بپرسیدند زان شه کای سندمر ترا خاصیت اندر چه بود
گفت در ریشم بود خاصیتمکه رهانم مجرمان را از نقم
مجرمان را چون به جلادان دهندچون بجنبد ریش من زیشان رهند
چون بجنبانم به رحمت ریش راطی کنند آن قتل و آن تشویش را
قوم گفتندش که قطب ما تویکه خلاص روز محنتمان شوی
چون سگی بانگی بزد از سوی راستگفت میگوید که سلطان با شماست
خاک بو کرد آن دگر از ربوهایگفت این هست از وثاق بیوهای
پس کمند انداخت استاد کمندتا شدند آن سوی دیوار بلند
جای دیگر خاک را چون بوی کردگفت خاک مخزن شاهیست فرد
نقبزن زد نقب در مخزن رسیدهر یکی از مخزن اسبابی کشید
بس زر و زربفت و گوهرهای زفتقوم بردند و نهان کردند تفت
شه معین دید منزلگاهشانحلیه و نام و پناه و راهشان
خویش را دزدید ازیشان بازگشتروز در دیوان بگفت آن سرگذشت
پس روان گشتند سرهنگان مستتا که دزدان را گرفتند و ببست
دستبسته سوی دیوان آمدندوز نهیب جان خود لرزان شدند
چونک استادند پیش تخت شاهیار شبشان بود آن شاه چو ماه
آنکه چشمش شب بههرکه انداختیروز دیدی بیشکش بشناختی
شاه را بر تخت دید و گفت اینبود با ما دوش شبگرد و قرین
آنکه چندین خاصیت در ریش اوستاین گرفت ما هم از تفتیش اوست
عارف شه بود چشمش لاجرمبر گشاد از معرفت لب با حشم
گفت و هو معکم این شاه بودفعل ما میدید و سرّمان میشنود
چشم من ره برد شب شه را شناختجمله شب با روی ماهش عشق باخت
امت خود را بخواهم من ازوکاو نگرداند ز عارف هیچ رو
چشم عارف دان امان هر دو کونکه بدو یابید هر بهرام عون
زان محمد شافع هر داغ بوَدکه ز جز شه چشم او مازاغ بود
در شب دنیا که محجوب است شیدناظر حق بوَد و زو بوَدش امید
از الم نشرح دو چشمش سرمه یافتدید آنچه جبرئیل آن بر نتافت
مر یتیمی را که سرمه حق کشدگردد او دُر یتیم با رشد
نور او بر ذرهها غالب شودآنچنان مطلوب را طالب شود
در نظر بودش مقامات العبادلاجرم نامش خدا شاهد نهاد
آلت شاهد زبان و چشم تیزکه ز شبخیزش ندارد سر گریز
گر هزاران مدعی سر بر زندگوش قاضی جانب شاهد کند
قاضیان را در حکومت این فنستشاهد ایشان را دو چشم روشنست
گفت شاهد زان به جای دیده استکو بدیدهٔ بیغرض سر دیده است
مدعی دیدهست اما با غرضپرده باشد دیدهٔ دل را غرض
حق همیخواهد که تو زاهد شویتا غرض بگذاری و شاهد شوی
کاین غرضها پردهٔ دیده بوَدبر نظر چون پرده پیچیده بود
پس نبیند جمله را با طم و رمحبک الاشیاء یعمی و یصم
در دلش خورشید چون نوری نشاندپیشش اختر را مقادیری نماند
پس بدید او بیحجاب اسرار راسیر روح مؤمن و کفار را
در زمین حق را و در چرخ سمینیست پنهانتر ز روح آدمی
باز کرد از رطب و یابس حق نوردروح را من امر ربی مهر کرد
پس چو دید آن روح را چشم عزیزپس برو پنهان نماند هیچ چیز
شاهد مطلق بود در هر نزاعبشکند گفتش خمار هر صداع
نام حق عدل است و شاهد آنِ اوستشاهد عدل است زین رو چشم دوست
منظر حق دل بوَد در دو سراکه نظر در شاهد آید شاه را
عشق حق و سر شاهدبازیاشبود مایهٔ جمله پردهسازیاش
پس از آن لولاک گفت اندر لقادر شب معراج شاهدباز ما
این قضا بر نیک و بد حاکم بودبر قضا شاهد نه حاکم میشود
شد اسیر آن قضا میر قضاشاد باش ای چشمتیز مرتضی
عارف از معروف بس درخواست کردکای رقیب ما تو اندر گرم و سرد
ای مشیر ما تو اندر خیر و شراز اشارتهات دلمان بیخبر
ای یرانا لانراه روز و شبچشمبند ما شده دید سبب
چشم من از چشمها بگزیده شدتا که در شب آفتابم دیده شد
لطف معروف تو بود آن ای بهیپس کمال البر فی اتمامه
یا رب اتمم نورنا فی الساهرهوانجنا من مفضحات قاهره
یار شب را روز مهجوری مدهجان قربتدیده را دوری مده
بعد تو مرگیست با درد و نکالخاصه بعدی که بود بعد الوصال
آنکه دیدهستت مکن نادیدهاشآب زن بر سبزهٔ بالیدهاش
من نکردم لا ابالی در روشتو مکن هم لاابالی در خلش
هین مران از روی خود او را بعیدآنکه او یکباره آن روی تو دید
دید روی جز تو شد غل گلوکل شیء ما سوی الله باطل
باطلاند و مینمایندم رشدزانکه باطل باطلان را میکشد
ذرهذره کاندرین ارض و سماستجنس خود را هر یکی چون کهرباست
معده نان را میکشد تا مستقرمیکشد مر آب را تف جگر
چشمْ جذابِ بتان زین کویهامغزجویان از گلستان بویها
زانکه حس چشم آمد رنگکشمغز و بینی میکشد بوهای خوش
زین کششها ای خدای رازدانتو به جذب لطف خودمان ده امان
غالبی بر جاذبان ای مشتریشاید ار درماندگان را وا خری
رو به شه آورد چون تشنه به ابرآنکه بود اندر شب قدر آن بدر
چون لسان وجان او بود آن اوآن او با او بود گستاخگو
گفت ما گشتیم چون جان بند طینآفتاب جان توی در یوم دین
وقت آن شد ای شه مکتومسیرکز کرم ریشی بجنبانی به خیر
هر یکی خاصیت خود را نمودآن هنرها جمله بدبختی فزود
آن هنرها گردن ما را ببستزان مناصب سرنگوساریم و پست
آن هنر فی جیدنا حبل مسدروز مردن نیست زان فنها مدد
جز همان خاصیت آن خوشحواسکه به شب بُد چشم او سلطانشناس
آن هنرها جمله غول راه بودغیر چشمی کو ز شه آگاه بود
شاه را شرم از وی آمد روز بارکه به شب بر روی شه بودش نظار
وان سگ آگاه از شاه ودادخود سگ کهفش لقب باید نهاد
خاصیت در گوش هم نیکو بودکو به بانگ سگ ز شیر آگه شود
سگ چو بیدارست شب چون پاسبانبیخبر نبود ز شبخیز شهان
هین ز بدنامان نباید ننگ داشتهوش بر اسرارشان باید گماشت
هر که او یکبار خود بدنام شدخود نباید نام جست و خام شد
ای بسا زر که سیهتابش کنندتا شود آمن ز تاراج و گزند