بخش ۸۶ - تدبیر کردن موش به چغز کی من نمیتوانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موشخانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره
این سخن پایان ندارد گفت موشچغز را روزی که ای مصباح هوش
وقتها خواهم که گویم با تو رازتو درون آب داری ترکتاز
بر لب جو من ترا نعرهزناننشنوی در آب نالهٔ عاشقان
من بدین وقت معین ای دلیرمینگردم از محاکات تو سیر
پنج وقت آمد نماز و رهنمونعاشقان را فی صلاة دائمون
نه به پنج آرام گیرد آن خمارکه در آن سرهاست نی پانصد هزار
نیست زر غبا وظیفهٔ عاشقانسخت مستسقیست جان صادقان
نیست زر غبا وظیفهٔ ماهیانزانک بیدریا ندارند انس جان
آب این دریا که هایل بقعهایستبا خمار ماهیان خود جرعهایست
یک دم هجران بر عاشق چو سالوصل سالی متصل پیشش خیال
عشق مستسقیست مستسقیطلبدر پی هم این و آن چون روز و شب
روز بر شب عاشقست و مضطرستچون ببینی شب برو عاشقترست
نیستشان از جستوجو یک لحظهایستاز پی همشان یکی دم ایست نیست
این گرفته پای آن آن گوش ایناین بر آن مدهوش و آن بیهوش این
در دل معشوق جمله عاشق استدر دل عذرا همیشه وامق است
در دل عاشق به جز معشوق نیستدر میانشان فارق و فاروق نیست
بر یکی اشتر بود این دو دراپس چه زر غبا بگنجد این دو را
هیچ کس با خویش زر غبا نمودهیچ کس با خود به نوبت یار بود
آن یکیی نه که عقلش فهم کردفهم این موقوف شد بر مرگ مرد
ور به عقل ادراک این ممکن بدیقهر نفس از بهر چه واجب شدی
با چنان رحمت که دارد شاه هشبیضرورت چون بگوید نفس کش