بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن
اندرین بود او که الهام آمدشکشف شد این مشکلات از ایزدش
کو بگفتت در کمان تیری بنهکی بگفتندت که اندر کش تو زه
او نگفتت که کمان را سختکشدر کمان نه گفت او نه پر کنش
از فضولی تو کمان افراشتیصنعت قواسیی بر داشتی
ترک این سخته کمانی رو بگودر کمان نه تیر و پریدن مجو
چون بیفتد بر کن آنجا میطلبزور بگذار و بزاری جو ذهب
آنچ حقست اقرب از حبل الوریدتو فکنده تیر فکرت را بعید
ای کمان و تیرها بر ساختهصید نزدیک و تو دور انداخته
هرکه دوراندازتر او دورتروز چنین گنجست او مهجورتر
فلسفی خود را از اندیشه بکشتگو بدو کوراست سوی گنج پشت
گو بدو چندانک افزون میدوداز مراد دل جداتر میشود
جاهدوا فینا بگفت آن شهریارجاهدوا عنا نگفت ای بیقرار
همچو کنعان کو ز ننگ نوح رفتبر فراز قلهٔ آن کوه زفت
هرچه افزونتر همیجست او خلاصسوی که میشد جداتر از مناص
همچو این درویش بهر گنج و کانهر صباحی سختتر جستی کمان
هر کمانی کو گرفتی سختتربود از گنج و نشان بدبختتر
این مثل اندر زمانه جانی استجان نادانان به رنج ارزانی است
زانک جاهل ننگ دارد ز اوستادلاجرم رفت و دکانی نو گشاد
آن دکان بالای استاد ای نگارگنده و پر کژدمست و پر ز مار
زود ویران کن دکان و بازگردسوی سبزه و گلبنان و آبخورد
نه چو کنعان کو ز کبر و ناشناختاز که عاصم سفینهٔ فوز ساخت
علم تیراندازیش آمد حجیبوان مراد او را بده حاضر به جیب
ای بسا علم و ذکاوات و فطنگشته رهرو را چو غول و راهزن
بیشتر اصحاب جنت ابلهندتا ز شر فیلسوفی میرهند
خویش را عریان کن از فضل و فضولتا کند رحمت به تو هر دم نزول
زیرکی ضد شکستست و نیاززیرکی بگذار و با گولیبساز
زیرکی دان دام برد و طمع و گازتا چه خواهد زیرکی را پاکباز
زیرکان با صنعتی قانع شدهابلهان از صنع در صانع شده
زانک طفل خرد را مادر نهاردست و پا باشد نهاده بر کنار