بخش ۷ - در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحلهای الا من عصم الله
چون بپیوستی بدان ای زینهارچند نالی در ندامت زار زار
نامْ میری و وزیری و شهیدر نهانش مرگ و درد و جاندهی
بنده باش و بر زمین رو چون سمندچون جنازه نه که بر گردن برند
جمله را حمال خود خواهد کفورچون سوار مرده آرندش به گور
بر جنازه هر که را بینی به خوابفارس منصب شود عالی رکاب
زانک آن تابوت بر خلقست باربار بر خلقان فکندند این کبار
بار خود بر کس منه بر خویش نهسروری را کم طلب درویش به
مرکب اعناق مردم را مپاتا نیاید نقرست اندر دو پا
مرکبی را که آخرش تو ده دهیکه به شهری مانی و ویراندهی
ده دهش اکنون که چون شهرت نمودتا نباید رخت در ویران گشود
ده دهش اکنون که صد بستانت هستتا نگردی عاجز و ویرانپرست
گفت پیغامبر که جنت از الهگر همیخواهی ز کس چیزی مخواه
چون نخواهی من کفیلم مر تراجنت الماوی و دیدار خدا
آن صحابی زین کفالت شد عیارتا یکی روزی که گشته بد سوار
تازیانه از کفش افتاد راستخود فرو آمد ز کس آنرا نخواست
آنک از دادش نیاید هیچ بدداند و بیخواهشی خود میدهد
ور به امر حق بخواهی آن رواستآنچنان خواهش طریق انبیاست
بد نماند چون اشارت کرد دوستکفر ایمان شد چو کفر از بهر اوست
هر بدی که امر او پیش آوردآن ز نیکوهای عالم بگذرد
زان صدف گر خسته گردد نیز پوستده مده که صد هزاران در دروست
این سخن پایان ندارد بازگردسوی شاه و هممزاج باز گرد
باز رو در کان چو زر دهدهیتا رهد دستان تو از دهدهی
صورتی را چون بدل ره میدهنداز ندامت آخرش ده میدهند
توبه میآرند هم پروانهوارباز نسیان میکشدشان سوی کار
همچو پروانه ز دور آن نار رانور دید و بست آن سو بار را
چون بیامد سوخت پرش را گریختباز چون طفلان فتاد و ملح ریخت
بار دیگر بر گمان طمع سودخویش زد بر آتش آن شمع زود
بار دیگر سوخت هم واپس بجستباز کردش حرص دل ناسی و مست
آن زمان کز سوختن وا میجهدهمچو هندو شمع را ده میدهد
که ای رخت تابان چون ماه شبفروزوی به صحبت کاذب و مغرورسوز
باز از یادش رود توبه و انینکاوهن الرحمن کید الکاذبین