بخش ۴۸ - طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی را
گشت قاضی طیره صوفی گفت هیحکم تو عدلست لاشک نیست غی
آنچ نپسندی به خود ای شیخ دینچون پسندی بر برادر ای امین
این ندانی که می من چه کنیهم در آن چه عاقبت خود افکنی
من حفر بئرا نخواندی از خبرآنچ خواندی کن عمل جان پدر
این یکی حکمت چنین بد در قضاکه ترا آورد سیلی بر قفا
وای بر احکام دیگرهای توتا چه آرد بر سر و بر پای تو
ظالمی را رحم آری از کرمکه برای نفقه بادت سه درم
دست ظالم را ببر چه جای آنکه بدست او نهی حکم و عنان
تو بدان بز مانی ای مجهولدادکه نژاد گرگ را او شیر داد