بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت
راست گفتهست آن سپهدار بشرکه هر آنک کرد از دنیا گذر
نیستش درد و دریغ و غبن موتبلک هستش صد دریغ از بهر فوت
که چرا قبله نکردم مرگ رامخزن هر دولت و هر برگ را
قبله کردم من همه عمر از حولآن خیالاتی که گم شد در اجل
حسرت آن مردگان از مرگ نیستزانست کاندر نقشها کردیم ایست
ما ندیدیم این که آن نقش است و کفکف ز دریا جنبد و یابد علف
چونک بحر افکند کفها را به برتو بگورستان رو آن کفها نگر
پس بگو کو جنبش و جولانتانبحر افکندست در بحرانتان
تا بگویندت به لب نی بل به حالکه ز دریا کن نه از ما این سؤال
نقش چون کف کی بجنبد بی ز موجخاک بی بادی کجا آید بر اوج
چون غبار نقش دیدی باد بینکف چو دیدی قلزم ایجاد بین
هین ببین کز تو نظر آید به کارباقیت شحمی و لحمی پود و تار
شحم تو در شمعها نفزود تابلحم تو مخمور را نامد کباب
در گداز این جمله تن را در بصردر نظر رو در نظر رو در نظر
یک نظر دو گز همیبیند ز راهیک نظر دو کون دید و روی شاه
در میان این دو فرقی بیشمارسرمه جو والله اعلم بالسرار
چون شنیدی شرح بحر نیستیکوش دایم تا برین بحر ایستی
چونک اصل کارگاه آن نیستیستکه خلا و بینشانست و تهیست
جمله استادان پی اظهار کارنیستی جویند و جای انکسار
لاجرم استاد استادان صمدکارگاهش نیستی و لا بود
هر کجا این نیستی افزونترستکار حق و کارگاهش آن سرست
نیستی چون هست بالایین طبقبر همه بردند درویشان سبق
خاصه درویشی که شد بی جسم و مالکار فقر جسم دارد نه سؤال
سایل آن باشد که مال او گداختقانع آن باشد که جسم خویش باخت
پس ز درد اکنون شکایت بر مدارکوست سوی نیست اسپی راهوار
این قدر گفتیم باقی فکر کنفکر اگر جامد بود رو ذکر کن
ذکر آرد فکر را در اهتزازذکر را خورشید این افسرده ساز
اصل خود جذبه است لیک ای خواجهتاشکار کن موقوف آن جذبه مباش
زانک ترک کار چون نازی بودناز کی در خورد جانبازی بود
نه قبول اندیش نه رد ای غلامامر را و نهی را میبین مدام
مرغ جذبه ناگهان پرد ز عشچون بدیدی صبح شمع آنگه بکش
چشمها چون شد گذاره نور اوستمغزها میبیند او در عین پوست
بیند اندر ذره خورشید بقابیند اندر قطره کل بحر را