بخش ۴۳ - حکایت آن رنجور کی طبیب درو اومید صحت ندید
آن یکی رنجور شد سوی طبیبگفت نبضم را فرو بین ای لبیب
که ز نبض آگه شوی بر حال دلکه رگ دستست با دل متصل
چونک دل غیبست خواهی زو مثالزو بجو که با دلستش اتصال
باد پنهانست از چشم ای امیندر غبار و جنبش برگش ببین
کز یمینست او وزان یا از شمالجنبش برگت بگوید وصف حال
مستی دل را نمیدانی که کووصف او از نرگس مخمور جو
چون ز ذات حق بعیدی وصف ذاتباز دانی از رسول و معجزات
معجزاتی و کراماتی خفیبر زند بر دل ز پیران صفی
که درونشان صد قیامت نقد هستکمترین آنک شود همسایه مست
پس جلیس الله گشت آن نیکبختکو به پهلوی سعیدی برد رخت
معجزه کان بر جمادی زد اثریا عصا با بحر یا شقالقمر
گر ترا بر جان زند بیواسطهمتصل گردد به پنهان رابطه
بر جمادات آن اثرها عاریهستاز پی روح خوش متواریهست
تا از آن جامد اثر گیرد ضمیرحبذا نان بیهیولای خمیر
حبذا خوان مسیحی بیکمیحبذا بیباغ میوهٔ مریمی
بر زند از جان کامل معجزاتبر ضمیر جان طالب چون حیات
معجزه بحرست و ناقص مرغ خاکمرغ آبی در وی آمن از هلاک
عجزبخش جان هر نامحرمیلیک قدرتبخش جان همدمی
چون نیابی این سعادت در ضمیرپس ز ظاهر هر دم استدلال گیر
که اثرها بر مشاعر ظاهرستوین اثرها از مؤثر مخبرست
هست پنهان معنی هر دارویهمچو سحر و صنعت هر جادوی
چون نظر در فعل و آثارش کنیگرچه پنهانست اظهارش کنی
قوتی کان اندرونش مضمرستچون به فعل آید عیان و مظهرست
چون به آثار این همه پیدا شدتچون نشد پیدا ز تاثیر ایزدت
نه سببها و اثرها مغز و پوستچون بجویی جملگی آثار اوست
دوست گیری چیزها را از اثرپس چرا ز آثاربخشی بیخبر
از خیالی دوست گیری خلق راچون نگیری شاه غرب و شرق را
این سخن پایان ندارد ای قبادحرص ما را اندرین پایان مباد