بخش ۳۳ - حکایت در تقریر همین سخن
آن یکی اسپی طلب کرد از امیرگفت رو آن اسپ اشهب را بگیر
گفت آن را من نخواهم گفت چونگفت او واپسروست و بس حرون
سخت پس پس میرود او سوی بنگفت دمش را به سوی خانه کن
دم این استور نفست شهوتستزین سبب پس پس رود آن خودپرست
شهوت او را که دم آمد ز بنای مبدل شهوت عقبیش کن
چون ببندی شهوتش را از رغیفسر کند آن شهوت از عقل شریف
همچو شاخی که ببری از درختسر کند قوت ز شاخ نیکبخت
چونک کردی دم او را آن طرفگر رود پس پس رود تا مکتنف
حبذا اسپان رام پیشرونه سپسرو نه حرونی را گرو
گرمرو چون جسم موسی کلیمتا به بحرینش چو پهنای گلیم
هست هفصدساله راه آن حقبکه بکرد او عزم در سیران حب
همت سیر تنش چون این بودسیر جانش تا به علیین بود
شهسواران در سباقت تاختندخربطان در پایگه انداختند