گنج

بخش ۳۰ - خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقد

قهقهه زد آن جهود سنگ‌دلاز سر افسوس و طنز و غش و غل
گفت صدیقش که این خنده چه بوددر جواب پرسش او خنده فزود
گفت اگر جدت نبودی و غرامدر خریداری این اسود غلام
من ز استیزه نمی‌جوشیدمیخود به عشر اینش بفروشیدمی
کو به نزد من نیرزد نیم دانگتو گران کردی بهایش را به بانگ
پس جوابش داد صدیق ای غبیگوهری دادی به جوزی چون صبی
کو به نزد من همی‌ارزد دو کونمن به جانش ناظرستم تو به لون
زر سرخست او سیه‌تاب آمدهاز برای رشک این احمق‌کده
دیدهٔ این هفت رنگ جسمهادر نیابد زین نقاب آن روح را
گر مکیسی کردیی در بیع بیشدادمی من جمله ملک و مال خویش
ور مکاس افزودیی من ز اهتمامدامنی زر کردمی از غیر وام
سهل دادی زانک ارزان یافتیدر ندیدی حقه را نشکافتی
حقه سربسته جهل تو بدادزود بینی که چه غبنت اوفتاد
حقهٔ پر لعل را دادی به بادهم‌چو زنگی در سیه‌رویی تو شاد
عاقبت وا حسرتا گویی بسیبخت و دولت را فروشد خود کسی
بخت با جامهٔ غلامانه رسیدچشم بدبختت به جز ظاهر ندید
او نمودت بندگی خویشتنخوی زشتت کرد با او مکر و فن
این سیه‌اسرار تن‌اسپید رابت‌پرستانه بگیر ای ژاژخا
این ترا و آن مرا بردیم سودهین لکم دین ولی دین ای جهود
خود سزای بت‌پرستان این بودجلش اطلس اسپ او چوبین بود
هم‌چو گور کافران پر دود و ناروز برون بر بسته صد نقش و نگار
هم‌چو مال ظالمان بیرون جمالوز درونش خون مظلوم و وبال
چون منافق از برون صوم و صلاتوز درون خاک سیاه بی‌نبات
هم‌چو ابری خالیی پر قر و قرنه درو نفع زمین نه قوت بر
هم‌چو وعدهٔ مکر و گفتار دروغآخرش رسوا و اول با فروغ
بعد از آن بگرفت او دست بلالآن ز زخم ضرس محنت چون خلال
شد خلالی در دهانی راه یافتجانب شیرین‌زبانی می‌شتافت
چون بدید آن خسته روی مصطفیخر مغشیا فتاد او بر قفا
تا بدیری بی‌خود و بی‌خویش ماندچون به خویش آمد ز شادی اشک راند
مصطفی‌اش در کنار خود کشیدکس چه داند بخششی کو را رسید
چون بود مسی که بر اکسیر زدمفلسی بر گنج پر توفیر زد
ماهی پژمرده در بحر اوفتادکاروان گم شده زد بر رشاد
آن خطاباتی که گفت آن دم نبیگر زند بر شب بر آید از شبی
روز روشن گردد آن شب چون صباحمن نتانم باز گفت آن اصطلاح
خود تو دانی که آفتابی در حملتا چه گوید با نبات و با دقل
خود تو دانی هم که آن آب زلالمی چه گوید با ریاحین و نهال
صنع حق با جمله اجزای جهانچون دم و حرفست از افسون‌گران
جذب یزدان با اثرها و سببصد سخن گوید نهان بی‌حرف و لب
نه که تاثیر از قدر معمول نیستلیک تاثیرش ازو معقول نیست
چون مقلد بود عقل اندر اصولدان مقلد در فروعش ای فضول
گر بپرسد عقل چون باشد مرامگو چنانک تو ندانی والسلام