بخش ۱۳۵ - خطاب حق تعالی به عزرائیل علیهالسلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزرائیل حضرت را
حق به عزرائیل میگفت ای نقیببر کی رحم آمد ترا از هر کئیب
گفت بر جمله دلم سوزد به دردلیک ترسم امر را اهمال کرد
تا بگویم کاشکی یزدان مرادر عوض قربان کند بهر فتی
گفت بر کی بیشتر رحم آمدتاز کی دل پر سوز و بریانتر شدت
گفت روزی کشتیی بر موج تیزمن شکستم ز امر تا شد ریز ریز
پس بگفتی قبض کن جان همهجز زنی و غیر طفلی زان رمه
هر دو بر یک تختهای در ماندندتخته را آن موجها میراندند
باز گفتی جان مادر قبض کنطفل را بگذار تنها ز امر کن
چون ز مادر بسکلیدم طفل راخود تو میدانی چه تلخ آمد مرا
بس بدیدم دود ماتمهای زفتتلخی آن طفل از فکرم نرفت
گفت حق آن طفل را از فضل خویشموج را گفتم فکن در بیشهایش
بیشهای پر سوسن و ریحان و گلپر درخت میوهدار خوشاکل
چشمههای آب شیرین زلالپروریدم طفل را با صد دلال
صد هزاران مرغ مطرب خوشصدااندر آن روضه فکنده صد نوا
پسترش کردم ز برگ نسترنکرده او را آمن از صدمهٔ فتن
گفته من خورشید را کو را مگزباد را گفته برو آهسته وز
ابر را گفته برو باران مریزبرق را گفته برو مگرای تیز
زین چمن ای دی مبران اعتدالپنجه ای بهمن برین روضه ممال