گنج

بخش ۱۳۱ - باز آمدن به شرح قصهٔ شاه‌زاده و ملازمت او در حضرت شاه

شاه‌زاده پیش شه حیران اینهفت گردون دیده در یک مشت طین
هیچ ممکن نه ببحثی لب گشودلیک جان با جان دمی خامش نبود
آمده در خاطرش کین بس خفیستاین همه معنیست پس صورت ز چیست
صورتی از صورتت بیزار کنخفته‌ای هر خفته را بیدار کن
آن کلامت می‌رهاند از کلاموان سقامت می‌جهاند از سقام
پس سقام عشق جان صحتسترنجهااش حسرت هر راحتست
ای تن اکنون دست خود زین جان بشوور نمی‌شویی جز این جانی بجو
حاصل آن شه نیک او را می‌نواختاو از آن خورشید چون مه می‌گداخت
آن گداز عاشقان باشد نموهم‌چو مه اندر گدازش تازه‌رو
جمله رنجوران دوا دارند امیدنالد این رنجور کم افزون کنید
خوش‌تر از این سم ندیدم شربتیزین مرض خوش‌تر نباشد صحتی
زین گنه بهتر نباشد طاعتیسالها نسبت بدین دم ساعتی
مدتی بد پیش این شه زین نسقدل کباب و جان نهاده بر طبق
گفت شه از هر کسی یک سر بریدمن ز شه هر لحظه قربانم جدید
من فقیرم از زر از سر محتشمصد هزاران سر خلف دارد سرم
با دو پا در عشق نتوان تاختنبا یکی سر عشق نتوان باختن
هر کسی را خود دو پا و یک‌سرستبا هزاران پا و سر تن نادرست
زین سبب هنگامه‌ها شد کل هدرهست این هنگامه هر دم گرم‌تر
معدن گرمیست اندر لامکانهفت دوزخ از شرارش یک دخان