بخش ۱۳ - حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامههاش را هم دزدیدند
آن یکی قج داشت از پس میکشیددزد قج را برد حبلش را برید
چونک آگه شد دوان شد چپ و راستتا بیابد کان قج برده کجاست
بر سر چاهی بدید آن دزد راکه فغان میکرد کای واویلتا
گفت نالان از چئی ای اوستادگفت همیان زرم در چه فتاد
گر توانی در روی بیرون کشیخمس بدهم مر ترا با دلخوشی
خمس صد دینار بستانی به دستگفت او خود این بهای ده قجست
گر دری بر بسته شد ده در گشادگر قجی شد حق عوض اشتر بداد
جامهها بر کند و اندر چاه رفتجامهها را برد هم آن دزد تفت
حازمی باید که ره تا ده بردحزم نبود طمع طاعون آورد
او یکی دزدست فتنهسیرتیچون خیال او را بهر دم صورتی
کس نداند مکر او الا خدادر خدا بگریز و وا ره زان دغا