بخش ۱۲۴ - بازگشتن آن شخص شادمان و مراد یافته و خدای را شکر گویان و سجده کنان و حیران در غرایب اشارات حق و ظهور تاویلات آن در وجهی کی هیچ عقلی و فهمی بدانجا نرسد
باز گشت از مصر تا بغداد اوساجد و راکع ثناگر شکرگو
جمله ره حیران و مست او زین عجبز انعکاس روزی و راه طلب
کز کجا اومیدوارم کرده بودوز کجا افشاند بر من سیم و سود
این چه حکمت بود که قبلهٔ مرادکردم از خانه برون گمراه و شاد
تا شتابان در ضلالت میشدمهر دم از مطلب جداتر میبدم
باز آن عین ضلالت را به جودحق وسیلت کرد اندر رشد و سود
گمرهی را منهج ایمان کندکژروی را محصد احسان کند
تا نباشد هیچ محسن بیوجاتا نباشد هیچ خاین بیرجا
اندرون زهر تریاق آن حفیکرد تا گویند ذواللطف الخفی
نیست مخفی در نماز آن مکرمتدر گنه خلعت نهد آن مغفرت
منکران را قصد اذلال ثقاتذل شده عز و ظهور معجزات
قصدشان ز انکار ذل دین بدهعین ذل عز رسولان آمده
گر نه انکار آمدی از هر بدیمعجزه و برهان چرا نازل شدی
خصم منکر تا نشد مصداقخواهکی کند قاضی تقاضای گواه
معجزه همچون گواه آمد زکیبهر صدق مدعی در بیشکی
طعن چون میآمد از هر ناشناختمعجزه میداد حق و مینواخت
مکر آن فرعون سیصد تو بدهجمله ذل او و قمع او شده
ساحران آورده حاضر نیک و بدتا که جرح معجزهٔ موسی کند
تا عصا را باطل و رسوا کنداعتبارش را ز دلها بر کند
عین آن مکر آیت موسی شوداعتبار آن عصا بالا رود
لشکر آرد او پگه تا حول نیلتا زند بر موسی و قومش سبیل
آمنی امت موسی شوداو به تحتالارض و هامون در رود
گر به مصر اندر بدی او نامدیوهم از سبطی کجا زایل شدی
آمد و در سبط افکند او گدازکه بدانک امن در خوفست راز
آن بود لطف خفی کو را صمدنار بنماید خود آن نوری بود
نیست مخفی مزد دادن در تقیساحران را اجر بین بعد از خطا
نیست مخفی وصل اندر پرورشساحران را وصل داد او در برش
نیست مخفی سیر با پای رواساحران را سیر بین در قطع پا
عارفان زانند دایم آمنونکه گذر کردند از دریای خون
امنشان از عین خوف آمد پدیدلاجرم باشند هر دم در مزید
امن دیدی گشته در خوفی خفیخوف بین هم در امیدی ای حفی
آن امیر از مکر بر عیسی تندعیسی اندر خانه رو پنهان کند
اندر آید تا شود او تاجدارخود ز شبه عیسی آید تاجدار
هی میاویزید من عیسی نیممن امیرم بر جهودان خوشپیم
زوترش بردار آویزید کوعیسی است از دست ما تخلیطجو
چند لشکر میرود تا بر خوردبرگ او فی گردد و بر سر خورد
چند در عالم بود برعکس اینزهر پندارد بود آن انگبین
بس سپه بنهاده دل بر مرگ خویشروشنیها و ظفر آید به پیش
ابرهه با پیل بهر ذل بیتآمده تا افکند حی را چو میت
تا حریم کعبه را ویران کندجمله را زان جای سرگردان کند
تا همه زوار گرد او تنندکعبهٔ او را همه قبله کنند
وز عرب کینه کشد اندر گزندکه چرا در کعبهام آتش زنند
عین سعیش عزت کعبه شدهموجب اعزاز آن بیت آمده
مکیان را عز یکی بد صد شدهتا قیامت عزشان ممتد شده
او و کعبهٔ او شده مخسوفتراز چیست این از عنایات قدر
از جهاز ابرهه همچون ددهآن فقیران عرب توانگر شده
او گمان برده که لشکر میکشیدبهر اهل بیت او زر میکشید
اندرین فسخ عزایم وین هممدر تماشا بود در ره هر قدم
خانه آمد گنج را او باز یافتکارش از لطف خدایی ساز یافت