بخش ۱۲۲ - بیان این خبر کی الکذب ریبة والصدق طمانینة
قصهٔ آن خواب و گنج زر بگفتپس ز صدق او دل آن کس شکفت
بوی صدقش آمد از سوگند اوسوز او پیدا شد و اسپند او
دل بیارامد به گفتار صوابآنچنان که تشنه آرامد به آب
جز دل محجوب کو را علتیستاز نبیش تا غبی تمییز نیست
ورنه آن پیغام کز موضع بودبر زند بر مه شکافیده شود
مه شکافد وان دل محجوب نیزانک مردودست او محبوب نی
چشمه شد چشم عسس ز اشک مبلنی ز گفت خشک بل از بوی دل
یک سخن از دوزخ آید سوی لبیک سخن از شهر جان در کوی لب
بحر جانافزا و بحر پر حرجدر میان هر دو بحر این لب مرج
چون یپنلو در میان شهرهااز نواحی آید آنجا بهر ما
کالهٔ معیوب قلب کیسهبرکالهٔ پر سود مستشرف چو در
زین یپنلو هر که بازرگانترستبر سره و بر قلبها دیدهورست
شد یپنلو مر ورا دار الرباحوآن دگر را از عمی دار الجناح
هر یکی ز اجزای عالم یک به یکبر غبی بندست و بر استاد فک
بر یکی قندست و بر دیگر چو زهربر یکی لطفست و بر دیگر چو قهر
هر جمادی با نبی افسانهگوکعبه با حاجی گواه و نطقخو
بر مصلی مسجد آمد هم گواهکو همیآمد به من از دور راه
با خلیل آتش گل و ریحان و وردباز بر نمرودیان مرگست و درد
بارها گفتیم این را ای حسنمینگردم از بیانش سیر من
بارها خوردی تو نان دفع ذبولاین همان نانست چون نبوی ملول
در تو جوعی میرسد تو ز اعتلالکه همیسوزد ازو تخمه و ملال
هرکه را درد مجاعت نقد شدنو شدن با جزو جزوش عقد شد
لذت از جوعست نه از نقل نوبا مجاعت از شکر به نان جو
پس ز بیجوعیست وز تخمهٔ تمامآن ملالت نه ز تکرار کلام
چون ز دکان و مکاس و قیل و قالدر فریب مردمت ناید ملال
چون ز غیبت و اکل لحم مردمانشصت سالت سیریی نامد از آن
عشوهها در صید شلهٔ کفته توبی ملولی بارها خوش گفته تو
بار آخر گوییش سوزان و چستگرمتر صد بار از بار نخست
درد داروی کهن را نو کنددرد هر شاخ ملولی خو کند
کیمیای نو کننده دردهاستکو ملولی آن طرف که درد خاست
هین مزن تو از ملولی آه سرددرد جو و درد جو و درد درد
خادع دردند درمانهای ژاژرهزنند و زرستانان رسم باژ
آب شوری نیست درمان عطشوقت خوردن گر نماید سرد و خوش
لیک خادع گشته و مانع شد ز جستز آب شیرینی کزو صد سبزه رست
همچنین هر زر قلبی مانعستاز شناس زر خوش هرجا که هست
پا و پرت را به تزویری بریدکه مراد تو منم گیر ای مرید
گفت دردت چینم او خود درد بودمات بود ار چه به ظاهر برد بود
رو ز درمان دروغین میگریزتا شود دردت مصیب و مشکبیز
گفت نه دزدی تو و نه فاسقیمرد نیکی لیک گول و احمقی
بر خیال و خواب چندین ره کنینیست عقلت را تسوی روشنی
بارها من خواب دیدم مستمرکه به بغدادست گنجی مستتر
در فلان سوی و فلان کویی دفینبود آن خود نام کوی این حزین
هست در خانهٔ فلانی رو بجونام خانه و نام او گفت آن عدو
دیدهام خود بارها این خواب منکه به بغدادست گنجی در وطن
هیچ من از جا نرفتم زین خیالتو به یک خوابی بیایی بیملال
خواب احمق لایق عقل ویستهمچو او بیقیمتست و لاشیست
خواب زن کمتر ز خواب مرد داناز پی نقصان عقل و ضعف جان
خواب ناقصعقل و گول آید کسادپس ز بیعقلی چه باشد خواب باد
گفت با خود گنج در خانهٔ منستپس مرا آنجا چه فقر و شیونست
بر سر گنج از گدایی مردهامزانک اندر غفلت و در پردهام
زین بشارت مست شد دردش نماندصد هزار الحمد بی لب او بخواند
گفت بد موقوف این لت لوت منآب حیوان بود در حانوت من
رو که بر لوت شگرفی بر زدمکوری آن وهم که مفلس بدم
خواه احمقدان مرا خواهی فروآن من شد هرچه میخواهی بگو
من مراد خویش دیدم بیگمانهرچه خواهی گو مرا ای بددهان
تو مرا پر درد گو ای محتشمپیش تو پر درد و پیش خود خوشم
وای اگر بر عکس بودی این مطارپیش تو گلزار و پیش خویش زار