گنج

بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همه تمثال صورتی‌اند کی بر تخته‌های خاک نقش کرده‌اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم‌شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره

امرء القیس از ممالک خشک‌لبهم کشیدش عشق از خطهٔ عرب
تا بیامد خشت می‌زد در تبوکبا ملک گفتند شاهی از ملوک
امرء القیس آمدست این‌جا به کددر شکار عشق و خشتی می‌زند
آن ملک برخاست شب شد پیش اوگفته او را ای ملیک خوب‌رو
یوسف وقتی دو ملکت شد کمالمر ترا رام از بلاد و از جمال
گشته مردان بندگان از تیغ تووان زنان ملک مه بی‌میغ تو
پیش ما باشی تو بخت ما بودجان ما از وصل تو صد جان شود
هم من و هم ملک من مملوک توای به همت ملک‌ها متروک تو
فلسفه گفتش بسی و او خموشناگهان وا کرد از سر روی‌پوش
تا چه گفتش او به گوش از عشق و دردهم‌چو خود در حال سرگردانش کرد
دست او بگرفت و با او یار شداو هم از تخت و کمر بیزار شد
تا بلاد دور رفتند این دو شهعشق یک کرت نکردست این گنه
بر بزرگان شهد و بر طفلانست شیراو بهر کشتی بود من الاخیر
غیر این دو بس ملوک بی‌شمارعشقشان از ملک بربود و تبار
جان این سه شه‌بچه هم گرد چینهم‌چو مرغان گشته هر سو دانه‌چین
زهره نی تا لب گشایند از ضمیرزانک رازی با خطر بود و خطیر
صد هزاران سر بپولی آن زمانعشق خشم آلوده زه کرده کمان
عشق خود بی‌خشم در وقت خوشیخوی دارد دم به دم خیره‌کشی
این بود آن لحظه کو خشنود شدمن چه گویم چونک خشم‌آلود شد
لیک مرج جان فدای شیر اوکش کشد این عشق و این شمشیر او
کشتنی به از هزاران زندگیسلطنت‌ها مردهٔ این بندگی
با کنایت رازها با هم‌دگرپست گفتندی به صد خوف و حذر
راز را غیر خدا محرم نبودآه را جز آسمان هم‌دم نبود
اصطلاحاتی میان هم‌دگرداشتندی بهر ایراد خبر
زین لسان الطیر عام آموختندطمطراق و سروری اندوختند
صورت آواز مرغست آن کلامغافلست از حال مرغان مرد خام
کو سلیمانی که داند لحن طیردیو گرچه ملک گیرد هست غیر
دیو بر شبه سلیمان کرد ایستعلم مکرش هست و علمناش نیست
چون سلیمان از خدا بشاش بودمنطق الطیری ز علمناش بود
تو از آن مرغ هوایی فهم کنکه ندیدستی طیور من لدن
جای سیمرغان بود آن سوی قافهر خیالی را نباشد دست‌باف
جز خیالی را که دید آن اتفاقآنگهش بعدالعیان افتد فراق
نه فراق قطع بهر مصلحتکه آمنست از هر فراق آن منقبت
بهر استبقاء آن روحی جسدآفتاب از برف یک‌دم درکشد
بهر جان خویش جو زیشان صلاحهین مدزد از حرف ایشان اصطلاح
آن زلیخا از سپندان تا به عودنام جمله چیز یوسف کرده بود
نام او در نامها مکتوم کردمحرمان را سر آن معلوم کرد
چون بگفتی موم ز آتش نرم شداین بدی کان یار با ما گرم شد
ور بگفتی مه برآمد بنگریدور بگفتی سبز شد آن شاخ بید
ور بگفتی برگها خوش می‌طپندور بگفتی خوش همی‌سوزد سپند
ور بگفتی گل به بلبل راز گفتور بگفتی شه سر شهناز گفت
ور بگفتی چه همایونست بختور بگفتی که بر افشانید رخت
ور بگفتی که سقا آورد آبور بگفتی که بر آمد آفتاب
ور بگفتی دوش دیگی پخته‌اندیا حوایج از پزش یک لخته‌اند
ور بگفتی هست نانها بی‌نمکور بگفتی عکس می‌گردد فلک
ور بگفتی که به درد آمد سرمور بگفتی درد سر شد خوشترم
گر ستودی اعتناق او بدیور نکوهیدی فراق او بدی
صد هزاران نام گر بر هم زدیقصد او و خواه او یوسف بدی
گرسنه بودی چو گفتی نام اومی‌شدی او سیر و مست جام او
تشنگیش از نام او ساکن شدینام یوسف شربت باطن شدی
ور بدی دردیش زان نام بلنددرد او در حال گشتی سودمند
وقت سرما بودی او را پوستیناین کند در عشق نام دوست این
عام می‌خوانند هر دم نام پاکاین عمل نکند چو نبود عشقناک
آنچ عیسی کرده بود از نام هومی‌شدی پیدا ورا از نام او
چونک با حق متصل گردید جانذکر آن اینست و ذکر اینست آن
خالی از خود بود و پر از عشق دوستپس ز کوزه آن تلابد که دروست
خنده بوی زعفران وصل دادگریه بوهای پیاز آن بعاد
هر یکی را هست در دل صد مراداین نباشد مذهب عشق و وداد
یار آمد عشق را روز آفتابآفتاب آن روی را هم‌چون نقاب
آنک نشناسد نقاب از روی یارعابد الشمس است دست از وی بدار
روز او و روزی عاشق هم اودل همو دلسوزی عاشق هم او
ماهیان را نقد شد از عین آبنان و آب و جامه و دارو و خواب
هم‌چو طفلست او ز پستان شیرگیراو نداند در دو عالم غیر شیر
طفل داند هم نداند شیر راراه نبود این طرف تدبیر را
گیج کرد این گردنامه روح راتا بیابد فاتح و مفتوح را
گیج نبود در روش بلک اندروحاملش دریا بود نه سیل و جو
چون بیابد او که یابد گم شودهم‌چو سیلی غرقهٔ قلزم شود
دانه گم شد آنگهی او تین بودتا نمردی زر ندادم این بود