گنج

بخش ۱۱ - مدافعهٔ امرا آن حجت را به شبههٔ جبریانه و جواب دادن شاه ایشان را

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۴ بیت
پس بگفتند آن امیران کین فنیستاز عنایتهاش کار جهد نیست
قسمت حقست مه را روی نغزدادهٔ بختست گل را بوی نغز
گفت سلطان بلک آنچ از نفس زادریع تقصیرست و دخل اجتهاد
ورنه آدم کی بگفتی با خداربنا انا ظلمنا نفسنا
خود بگفتی کین گناه از نفس بودچون قضا این بود حزم ما چه سود
هم‌چو ابلیسی که گفت اغویتنیتو شکستی جام و ما را می‌زنی
بل قضا حقست و جهد بنده حقهین مباش اعور چو ابلیس خلق
در تردد مانده‌ایم اندر دو کاراین تردد کی بود بی‌اختیار
این کنم یا آن کنم او کی گودکه دو دست و پای او بسته بود
هیچ باشد این تردد بر سرمکه روم در بحر یا بالا پرم
این تردد هست که موصل رومیا برای سحر تا بابل روم
پس تردد را بباید قدرتیورنه آن خنده بود بر سبلتی
بر قضا کم نه بهانه ای جوانجرم خود را چون نهی بر دیگران
خون کند زید و قصاص او به عمرمی خورد عمرو و بر احمد حد خمر
گرد خود برگرد و جرم خود ببینجنبش از خود بین و از سایه مبین
که نخواهد شد غلط پاداش میرخصم را می‌داند آن میر بصیر
چون عسل خوردی نیامد تب به غیرمزد روز تو نیامد شب به غیر
در چه کردی جهد کان وا تو نگشتتو چه کاریدی که نامد ریع کشت
فعل تو که زاید از جان و تنتهم‌چو فرزندت بگیرد دامنت
فعل را در غیب صورت می‌کنندفعل دزدی را نه داری می‌زنند
دار کی ماند به دزدی لیک آنهست تصویر خدای غیب‌دان
در دل شحنه چو حق الهام دادکه چنین صورت بساز از بهر داد
تا تو عالم باشی و عادل قضانامناسب چون دهد داد و سزا
چونک حاکم این کند اندر گزینچون کند حکم احکم این حاکمین
چون بکاری جو نروید غیر جوقرض تو کردی ز که خواهد گرو
جرم خود را بر کسی دیگر منههوش و گوش خود بدین پاداش ده
جرم بر خود نه که تو خود کاشتیبا جزا و عدل حق کن آشتی
رنج را باشد سبب بد کردنیبد ز فعل خود شناس از بخت نی
آن نظر در بخت چشم احول کندکلب را کهدانی و کاهل کند
متهم کن نفس خود را ای فتیمتهم کم کن جزای عدل را
توبه کن مردانه سر آور به رهکه فمن یعمل بمثقال یره
در فسون نفس کم شو غره‌ایکه آفتاب حق نپوشد ذره‌ای
هست این ذرات جسمی ای مفیدپیش این خورشید جسمانی پدید
هست ذرات خواطر و افتکارپیش خورشید حقایق آشکار