گنج

بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم

ای حیات دل حسام‌الدین بسیمیل می‌جوشد به قسم سادسی
گشت از جذب چو تو علامه‌ایدر جهان گردان حسامی نامه‌ای
پیش‌کش می‌آرمت ای معنویقسم سادس در تمام مثنوی
شش جهت را نور ده زین شش صحفکی یطوف حوله من لم یطف
عشق را با پنج و با شش کار نیستمقصد او جز که جذب یار نیست
بوک فیما بعد دستوری رسدرازهای گفتنی گفته شود
یا بیانی که بود نزدیکترزین کنایات دقیق مستتر
راز جز با رازدان انباز نیستراز اندر گوش منکر راز نیست
لیک دعوت واردست از کردگاربا قبول و ناقبول او را چه کار
نوح نهصد سال دعوت می‌نموددم به دم انکار قومش می‌فزود
هیچ از گفتن عنان واپس کشیدهیچ اندر غار خاموشی خزید
گفت از بانگ و علالای سگانهیچ واگردد ز راهی کاروان
یا شب مهتاب از غوغای سگسست گردد بدر را در سیر تگ
مه فشاند نور و سگ عو عو کندهر کسی بر خلقت خود می‌تند
هر کسی را خدمتی داده قضادر خور آن گوهرش در ابتلا
چونک نگذارد سگ آن نعرهٔ سقممن مهم سیران خود را چون هلم
چونک سرکه سرکگی افزون کندپس شکر را واجب افزونی بود
قهر سرکه لطف هم‌چون انگبینکین دو باشد رکن هر اسکنجبین
انگبین گر پای کم آرد ز خلآید آن اسکنجبین اندر خلل
قوم بر وی سرکه‌ها می‌ریختندنوح را دریا فزون می‌ریخت قند
قند او را بد مدد از بحر جودپس ز سرکهٔ اهل عالم می‌فزود
واحد کالالف کی بود آن ولیبلک صد قرنست آن عبدالعلی
خم که از دریا درو راهی شودپیش او جیحونها زانو زند
خاصه این دریا که دریاها همهچون شنیدند این مثال و دمدمه
شد دهانشان تلخ ازین شرم و خجلکه قرین شد نام اعظم با اقل
در قران این جهان با آن جهاناین جهان از شرم می‌گردد جِهان
این عبارت تنگ و قاصر رتبتستورنه خس را با اخص چه نسبتست
زاغ در رز نعرهٔ زاغان زندبلبل از آواز خوش کی کم کند
پس خریدارست هر یک را جدااندرین بازار یفعل ما یشا
نقل خارستان غذای آتش استبوی گل قوت دماغ سرخوش است
گر پلیدی پیش ما رسوا بودخوک و سگ را شکر و حلوا بود
گر پلیدان این پلیدیها کنندآبها بر پاک کردن می‌تنند
گرچه ماران زهرافشان می‌کنندورچه تلخان‌مان پریشان می‌کنند
نحلها بر کوه و کندو و شجرمی‌نهند از شهد انبار شکر
زهرها هرچند زهری می‌کنندزود تریاقاتشان بر می‌کنند
این جهان جنگست کل چون بنگریذره با ذره چو دین با کافری
آن یکی ذره همی پرد به چپوآن دگر سوی یمین اندر طلب
ذره‌ای بالا و آن دیگر نگونجنگ فعلیشان ببین اندر رکون
جنگ فعلی هست از جنگ نهانزین تخالف آن تخالف را بدان
ذره‌ای کان محو شد در آفتابجنگ او بیرون شد از وصف و حساب
چون ز ذره محو شد نفس و نفسجنگش اکنون جنگ خورشیدست بس
رفت از وی جنبش طبع و سکوناز چه از انا الیه راجعون
ما به بحر تو ز خود راجع شدیموز رضاع اصل مسترضع شدیم
در فروع راه ای مانده ز غوللاف کم زن از اصول ای بی‌اصول
جنگ ما و صلح ما در نور عیننیست از ما هست بین اصبعین
جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قولدر میان جزوها حربیست هول
این جهان زین جنگ قایم می‌بوددر عناصر در نگر تا حل شود
چار عنصر چار استون قویستکه بدیشان سقف دنیا مستویست
هر ستونی اشکنندهٔ آن دگراستن آب اشکنندهٔ آن شرر
پس بنای خلق بر اضداد بودلاجرم ما جنگییم از ضر و سود
هست احوالم خلاف همدگرهر یکی با هم مخالف در اثر
چونک هر دم راه خود را می‌زنمبا دگر کس سازگاری چون کنم
موج لشکرهای احوالم ببینهر یکی با دیگری در جنگ و کین
می‌نگر در خود چنین جنگ گرانپس چه مشغولی به جنگ دیگران
یا مگر زین جنگ حقت وا خرددر جهان صلح یک رنگت برد
آن جهان جز باقی و آباد نیستزانک آن ترکیب از اضداد نیست
این تفانی از ضد آید ضد راچون نباشد ضد نبود جز بقا
نفی ضد کرد از بهشت آن بی‌نظیرکه نباشد شمس و ضدش زمهریر
هست بی‌رنگی اصول رنگهاصلحها باشد اصول جنگها
آن جهانست اصل این پرغم وثاقوصل باشد اصل هر هجر و فراق
این مخالف از چه‌ایم ای خواجه ماواز چه زاید وحدت این اعداد را
زانک ما فرعیم و چار اضداد اصلخوی خود در فرع کرد ایجاد اصل
گوهر جان چون ورای فصلهاستخوی او این نیست خوی کبریاست
جنگها بین کان اصول صلحهاستچون نبی که جنگ او بهر خداست
غالبست و چیر در هر دو جهانشرح این غالب نگنجد در دهان
آب جیحون را اگر نتوان کشیدهم ز قدر تشنگی نتوان برید
گر شدی عطشان بحر معنویفرجه‌ای کن در جزیرهٔ مثنوی
فرجه کن چندانک اندر هر نفسمثنوی را معنوی بینی و بس
باد که را ز آب جو چون وا کندآب یک‌رنگی خود پیدا کند
شاخهای تازهٔ مرجان ببینمیوه‌های رسته ز آب جان ببین
چون ز حرف و صوت و دم یکتا شودآن همه بگذارد و دریا شود
حرف‌گو و حرف‌نوش و حرفهاهر سه جان گردند اندر انتها
نان‌دهنده و نان‌ستان و نان‌پاکساده گردند از صور گردند خاک
لیک معنیشان بود در سه مقامدر مراتب هم ممیز هم مدام
خاک شد صورت ولی معنی نشدهر که گوید شد تو گویش نی نشد
در جهان روح هر سه منتظرگه ز صورت هارب و گه مستقر
امر آید در صور رو در رودباز هم ز امرش مجرد می‌شود
پس له الخلق و له الامرش بدانخلق صورت امر جان راکب بر آن
راکب و مرکوب در فرمان شاهجسم بر درگاه وجان در بارگاه
چونک خواهد که آب آید در سبوشاه گوید جیش جان را که ارکبوا
باز جانها را چو خواند در علوبانگ آید از نقیبان که انزلوا
بعد ازین باریک خواهد شد سخنکم کن آتش هیزمش افزون مکن
تا نجوشد دیگهای خرد زوددیگ ادراکات خردست و فرود
پاک سبحانی که سیبستان کنددر غمام حرفشان پنهان کنند
زین غمام بانگ و حرف و گفت و گویپرده‌ای کز سیب ناید غیر بوی
باری افزون کش تو این بو را به هوشتا سوی اصلت برد بگرفته گوش
بو نگه‌دار و بپرهیز از زکامتن بپوش از باد و بود سرد عام
تا نینداید مشامت را ز اثرای هواشان از زمستان سردتر
چون جمادند و فسرده و تن‌شگرفمی‌جهد انفاسشان از تل برف
چون زمین زین برف در پوشد کفنتیغ خورشید حسام‌الدین بزن
هین بر آر از شرق سیف‌الله راگرم کن زان شرق این درگاه را
برف را خنجر زند آن آفتابسیلها ریزد ز کُه ها بر تراب
زانک لا شرقیست و لا غربیست اوبا منجم روز و شب حربیست او
که چرا جز من نجوم بی‌هدیقبله کردی از لئیمی و عمی
نا خوشت ناید مقال آن امیندر نبی که لا احب الآفلین
از قزح در پیش مه بستی کمرزان همی رنجی ز وانشق القمر
منکری این را که شمس کورتشمس پیش تست اعلی‌مرتبت
از ستاره دیده تصریف هواناخوشت آید اذا النجم هوی
خود مؤثرتر نباشد مه ز نانای بسا نان که ببرد عرق جان
خود مؤثرتر نباشد زهره زآبای بسا آبا که کرد او تن خراب
مهر آن در جان تست و پند دوستمی‌زند بر گوش تو بیرون پوست
پند ما در تو نگیرد ای فلانپند تو در ما نگیرد هم بدان
جز مگر مفتاح خاص آید ز دوستکه مقالید السموات آن اوست
این سخن هم‌چون ستاره‌ست و قمرلیک بی‌فرمان حق ندهد اثر
این ستارهٔ بی‌جهت تاثیر اومی‌زند بر گوشهای وحی‌جو
کی بیایید از جهت تا بی‌جهاتتا ندراند شما را گرگ مات
آنچنان که لمعهٔ درپاش اوستشمس دنیا در صفت خفاش اوست
هفت چرخ ازرقی در رق اوستپیک ماه اندر تب و در دق اوست
زهره چنگ مسئله در وی زدهمشتری با نقد جان پیش آمده
در هوای دستبوس او زحللیک خود را می‌نبیند از محل
دست و پا مریخ چندین خست ازووآن عطارد صد قلم بشکست ازو
با منجم این همه انجم به جنگکای رها کرده تو جان بگزیده رنگ
جان ویست و ما همه رنگ و رقومکوکب هر فکر او جان نجوم
فکر کو آنجا همه نورست پاکبهر تست این لفظ فکر ای فکرناک
هر ستاره خانه دارد در علاهیچ خانه در نگنجد نجم ما
جای سوز اندر مکان کی در رودنور نامحدود را حد کی بود
لیک تمثیلی و تصویری کنندتا که در یابد ضعیفی عشقمند
مثل نبود لیک باشد آن مثیلتا کند عقل مجمد را گسیل
عقل سر تیزست لیکن پای سستزانک دل ویران شدست و تن درست
عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچفکرشان در ترک شهوت هیچ هیچ
صدرشان در وقت دعوی هم‌چو شرقصبرشان در وقت تقوی هم‌چو برق
عالمی اندر هنرها خودنماهم‌چو عالم بی‌وفا وقت وفا
وقت خودبینی نگنجد در جهاندر گلو و معده گم گشته چو نان
این همه اوصافشان نیکو شودبد نماند چونک نیکوجو شود
گر منی گنده بود هم‌چون منیچون به جان پیوست یابد روشنی
هر جمادی که کند رو در نباتاز درخت بخت او روید حیات
هر نباتی کان به جان رو آوردخضروار از چشمهٔ حیوان خورد
باز جان چون رو سوی جانان نهدرخت را در عمر بی‌پایان نهد