بخش ۷۶ - حکمت نظر کردن در چارق و پوستین کی فلینظر الانسان مم خلق
بازگردان قصهٔ عشق ایازکه آن یکی گنجیست مالامال راز
میرود هر روز در حجرهٔ برینتا ببیند چارقی با پوستین
زانک هستی سخت مستی آوردعقل از سر شرم از دل میبرد
صد هزاران قرن پیشین را همینمستی هستی بزد ره زین کمین
شد عزازیلی ازین مستی بلیسکه چرا آدم شود بر من رئیس
خواجهام من نیز و خواجهزادهامصد هنر را قابل و آمادهام
در هنر من از کسی کم نیستمتا به خدمت پیش دشمن بیستم
من ز آتش زادهام او از وحلپیش آتش مر وحل را چه محل
او کجا بود اندر آن دوری که منصدر عالم بودم و فخر زمن