گنج

بخش ۵۰ - در معنی این بیت «گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی بهستیت بگرایند»

گر زلیخا بست درها هر طرفیافت یوسف هم ز جنبش منصرف
باز شد قفل و در و شد ره پدیدچون توکل کرد یوسف برجهید
گرچه رخنه نیست عالم را پدیدخیره یوسف‌وار می‌باید دوید
تا گشاید قفل و در پیدا شودسوی بی‌جایی شما را جا شود
آمدی اندر جهان ای ممتحنهیچ می‌بینی طریق آمدن
تو ز جایی آمدی وز موطنیآمدن را راه دانی هیچ نی
گر ندانی تا نگویی راه نیستزین ره بی‌راهه ما را رفتنیست
می‌روی در خواب شادان چپ و راستهیچ دانی راه آن میدان کجاست
تو ببند آن چشم و خود تسلیم کنخویش را بینی در آن شهر کهن
چشم چون بندی که صد چشم خماربند چشم تست این سو از غرار
چارچشمی تو ز عشق مشتریبر امید مهتری و سروری
ور بخسپی مشتری بینی به خوابچغد بد کی خواب بیند جز خراب
مشتری خواهی بهر دم پیچ پیچتو چه داری که فروشی هیچ هیچ
گر دلت را نان بدی یا چاشتیاز خریداران فراغت داشتی