بخش ۴۶ - مثال عالم هست نیستنما و عالم نیست هستنما
نیست را بنمود هست و محتشمهست را بنمود بر شکل عدم
بحر را پوشید و کف کرد آشکارباد را پوشید و بنمودت غبار
چون منارهٔ خاک پیچان در هواخاک از خود چون برآید بر علا
خاک را بینی به بالا ای علیلباد را نی جز به تعریف دلیل
کف همیبینی روانه هر طرفکف بیدریا ندارد منصرف
کف به حس بینی و دریا از دلیلفکر پنهان آشکارا قال و قیل
نفی را اثبات میپنداشتیمدیدهٔ معدومبینی داشتیم
دیدهای که اندر نعاسی شد پدیدکی تواند جز خیال و نیست دید
لاجرم سرگشته گشتیم از ضلالچون حقیقت شد نهان پیدا خیال
این عدم را چون نشاند اندر نظرچون نهان کرد آن حقیقت از بصر
آفرین ای اوستاد سحربافکه نمودی معرضان را درد صاف
ساحران مهتاب پیمایند زودپیش بازرگان و زر گیرند سود
سیم بربایند زین گون پیچ پیچسیم از کف رفته و کرباس هیچ
این جهان جادوست ما آن تاجریمکه ازو مهتاب پیموده خریم
گز کند کرباس پانصد گز شتابساحرانه او ز نور ماهتاب
چون ستد او سیم عمرت ای رهیسیم شد کرباس نی کیسه تهی
قل اعوذت خواند باید کای احدهین ز نفاثات افغان وز عقد
میدمند اندر گره آن ساحراتالغیاث المستغاث از برد و مات
لیک بر خوان از زبان فعل نیزکه زبان قول سستست ای عزیز
در زمانه مر ترا سه همرهاندآن یکی وافی و این دو غدرمند
آن یکی یاران و دیگر رخت و مالوآن سوم وافیست و آن حسن الفعال
مال ناید با تو بیرون از قصوریار آید لیک آید تا به گور
چون ترا روز اجل آید به پیشیار گوید از زبان حال خویش
تا بدینجا بیش همره نیستمبر سر گورت زمانی بیستم
فعل تو وافیست زو کن ملتحدکه در آید با تو در قعر لحد