گنج

بخش ۲۴ - در بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی را چنان مهلک نیست کی چشم پسند خویشتن مگر کی چشم او مبدل شده باشد به نور حق که بی یسمع و بی یبصر و خویشتن او بی‌خویشتن شده

پر طاوست مبین و پای بینتا که سؤ العین نگشاید کمین
که بلغزد کوه از چشم بدانیزلقونک از نبی بر خوان بدان
احمد چون کوه لغزید از نظردر میان راه بی‌گل بی‌مطر
در عجب درماند کین لغزش ز چیستمن نپندارم که این حالت تهیست
تا بیامد آیت و آگاه کردکان ز چشم بد رسیدت وز نبرد
گر بدی غیر تو در دم لا شدیصید چشم و سخرهٔ افنا شدی
لیک آمد عصمتی دامن‌کشانوین که لغزیدی بد از بهر نشان
عبرتی گیر اندر آن که کن نگاهبرگ خود عرضه مکن ای کم ز کاه