گنج

بخش ۱۶۶ - پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفت

چند روزی هم بر آن بد بعد از آنشد پشیمان او از آن جرم گران
داد سوگندش کای خورشیدروبا خلیفه زینچ شد رمزی مگو
چون بدید او را خلیفه مست گشتپس ز بام افتاد او را نیز طشت
دید صد چندان که وصفش کرده بودکی بود خود دیده مانند شنود
وصف تصویرست بهر چشم هوشصورت آن چشم دان نه زان گوش
کرد مردی از سخن‌دانی سؤالحق و باطل چیست ای نیکو مقال
گوش را بگرفت و گفت این باطلستچشم حقست و یقینش حاصلست
آن به نسبت باطل آمد پیش ایننسبتست اغلب سخنها ای امین
ز آفتاب ار کرد خفاش احتجابنیست محجوب از خیال آفتاب
خوف او را خود خیالش می‌دهدآن خیالش سوی ظلمت می‌کشد
آن خیال نور می‌ترساندشبر شب ظلمات می‌چفساندش
از خیال دشمن و تصویر اوستکه تو بر چفسیده‌ای بر یار و دوست
موسیا کشفت لمع بر که فراشتآن مخیل تاب تحقیقت نداشت
هین مشو غره بدانک قابلیمر خیالش را و زین ره واصلی
از خیال حرب نهراسید کسلا شجاعه قبل حرب این دان و بس
بر خیال حرب حیز اندر فکرمی‌کند چون رستمان صد کر و فر
نقش رستم که آن به حمامی بودقرن حمله فکر هر خامی بود
این خیال سمع چون مبصر شودحیز چه بود رستمی مضطر شود
جهد کن کز گوش در چشمت رودآنچ که آن باطل بدست آن حق شود
زان سپس گوشت شود هم طبع چشمگوهری گردد دو گوش هم‌چو یشم
بلک جمله تن چو آیینه شودجمله چشم و گوهر سینه شود
گوش انگیزد خیال و آن خیالهست دلالهٔ وصال آن جمال
جهد کن تا این خیال افزون شودتا دلاله رهبر مجنون شود
آن خلیفه گول هم یک چند نیزریش گاوی کرد خوش با آن کنیز
ملک را تو ملک غرب و شرق گیرچون نمی‌ماند تو آن را برق گیر
مملکت کان می‌نماند جاودانای دلت خفته تو آن را خواب دان
تا چه خواهی کرد آن باد و بروتکه بگیرد هم‌چو جلادی گلوت
هم درین عالم بدان که مامنیستاز منافق کم شنو کو گفت نیست