گنج

بخش ۱۶۱ - نصیحت مبارزان او را کی با این دل و زهره کی تو داری کی از کلابیسه شدن چشم کافر اسیری دست بسته بیهوش شوی و دشنه از دست بیفتد زنهار زنهار ملازم مطبخ خانقاه باش و سوی پیکار مرو تا رسوا نشوی

قوم گفتندش به پیکار و نبردبا چنین زهره که تو داری مگرد
چون ز چشم آن اسیر بسته‌دستغرقه گشتی کشتی تو در شکست
پس میان حملهٔ شیران نرکه بود با تیغشان چون گوی سر
کی توانی کرد در خون آشناچون نه‌ای با جنگ مردان آشنا
که ز طاقاطاق گردنها زدنطاق‌طاق جامه کوبان ممتهن
بس تن بی‌سر که دارد اضطراببس سر بی‌تن به خون بر چون حباب
زیر دست و پای اسپان در غزاصد فنا کن غرقه گشته در فنا
این چنین هوشی که از موشی پریداندر آن صف تیغ چون خواهد کشید
چالش است آن حمزه خوردن نیست اینتا تو برمالی بخوردن آستین
نیست حمزه خوردن اینجا تیغ بینحمزه‌ای باید درین صف آهنین
کار هر نازک‌دلی نبود قتالکه گریزد از خیالی چون خیال
کار ترکانست نه ترکان بروجای ترکان هست خانه خانه شو