گنج

بخش ۱۳۲ - حکایت هم در بیان تقریر اختیار خلق و بیان آنک تقدیر و قضا سلب کنندهٔ اختیار نیست

گفت دزدی شحنه را کای پادشاهآنچ کردم بود آن حکم اله
گفت شحنه آنچ من هم می‌کنمحکم حقست ای دو چشم روشنم
از دکانی گر کسی تربی بردکین ز حکم ایزدست ای با خرد
بر سرش کوبی دو سه مشت ای کرهحکم حقست این که اینجا باز نه
در یکی تره چو این عذر ای فضولمی‌نیاید پیش بقالی قبول
چون بدین عذر اعتمادی می‌کنیبر حوالی اژدهایی می‌تنی
از چنین عذر ای سلیم نانبیلخون و مال و زن همه کردی سبیل
هر کسی پس سبلت تو بر کندعذر آرد خویش را مضطر کند
حکم حق گر عذر می‌شاید تراپس بیاموز و بده فتوی مرا
که مرا صد آرزو و شهوتستدست من بسته ز بیم و هیبتست
پس کرم کن عذر را تعلیم دهبرگشا از دست و پای من گره
اختیاری کرده‌ای تو پیشه‌ایکه اختیاری دارم و اندیشه‌ای
ورنه چون بگزیده‌ای آن پیشه رااز میان پیشه‌ها ای کدخدا
چونک آید نوبت نفس و هوابیست مرده اختیار آید ترا
چون برد یک حبه از تو یار سوداختیار جنگ در جانت گشود
چون بیاید نوبت شکر نعماختیارت نیست وز سنگی تو کم
دوزخت را عذر این باشد یقینکه اندرین سوزش مرا معذور بین
کس بدین حجت چو معذورت نداشتوز کف جلاد این دورت نداشت
پس بدین داور جهان منظوم شدحال آن عالم همت معلوم شد