بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ میگشت در میان بازار از سَرِ حالتی کی او را بود
آن یکی با شمع برمیگشت روزگرد بازاری دلش پر عشق و سوز
بوالفضولی گفت او را کای فلانهین چه میجویی به سوی هر دکان
هین چه میگردی تو جویان با چراغدر میان روز روشن چیست لاغ
گفت میجویم به هر سو آدمیکه بود حی از حیات آن دمی
هست مردی گفت این بازار پرمردمانند آخر ای دانای حر
گفت خواهم مرد بر جادهٔ دو رهدر ره خشم و به هنگام شره
وقت خشم و وقت شهوت مرد کوطالب مردی دوانم کو به کو
کو درین دو حال مردی در جهان؟تا فدای او کنم امروز جان
گفت نادر چیز میجویی ولیکغافل از حکم و قضایی، بین تو نیک
ناظر فرعی ز اصلی بیخبرفرع ماییم اصل احکام قدَر
چرخ گردان را قضا گمره کندصد عطارد را قضا ابله کند
تنگ گرداند جهانِ چاره راآب گرداند حدید و خاره را
ای قراری داده ره را گام گامخامِ خامی خامِ خامی خامِ خام
چون بدیدی گردش سنگآسیاآب جو را هم ببین آخر بیا
خاک را دیدی برآمد در هوادر میان خاک بنگر باد را
دیگهای فکر میبینی به جوشاندر آتش هم نظر میکن به هوش
گفت حق ایوب را در مَکرَمَتمن به هر موییت صبری دادمت
هین به صبرِ خود مکن چندین نظرصبر دیدی صبر دادن را نگر
چند بینی گردش دولاب را؟سر برون کن هم ببین تیز آب را
تو همیگویی که میبینم ولیکدیدِ آن را بس علامتهاست نیک
گردش کف را چو دیدی مختصرحیرتت باید به دریا در نگر
آنک کف را دید سر گویان بودوانک دریا دید او حیران بود
آنک کف را دید نیتها کندوانک دریا دید دل دریا کند
آنک کفها دید باشد در شمارو آنک دریا دید شد بیاختیار
آنک او کف دید در گردش بودوانک دریا دید او بیغش بود