بخش ۹۴ - باز گفتن موسی علیهالسلام اسرار فرعون را و واقعات او را ظهر الغیب تا به خبیری حق ایمان آورد یا گمان برد
ز آهن تیره بقدرت مینمودواقعاتی که در آخر خواست بود
تا کنی کمتر تو آن ظلم و بدیآن همیدیدی و بدتر میشدی
نقشهای زشت خوابت مینمودمیرمیدی زان و آن نقش تو بود
همچو آن زنگی که در آیینه دیدروی خود را زشت و بر آیینه رید
که چه زشتی لایق اینی و بسزشتیم آن تواست ای کور خس
این حدث بر روی زشتت میکنینیست بر من زانک هستم روشنی
گاه میدیدی لباست سوختهگه دهان و چشم تو بر دوخته
گاه حیوان قاصد خونت شدهگه سر خود را به دندان دده
گه نگون اندر میان آبریزگه غریق سیل خونآمیز تیز
گه ندات آمد ازین چرخ نقیکه شقیی و شقیی و شقی
گه ندات آمد صریحا از جبالکه برو هستی ز اصحاب الشمال
گه ندا میآمدت از هر جمادتا ابد فرعون در دوزخ فتاد
زین بترها که نمیگویم ز شرمتا نگردد طبع معکوس تو گرم
اندکی گفتم به تو ای ناپذیرز اندکی دانی که هستم من خبیر
خویشتن را کور میکردی و ماتتا نیندیشی ز خواب و واقعات
چند بگریزی نک آمد پیش توکوری ادراک مکراندیش تو