بخش ۹۱ - بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بیخبرست چنانک هر پیشهور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشهورست و بیخبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگرچه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بیخبری نمیخواهیم درین مقام
چنبرهٔ دید جهان ادراک تستپردهٔ پاکان حس ناپاک تست
مدتی حس را بشو ز آب عیاناین چنین دان جامهشوی صوفیان
چون شدی تو پاک پرده بر کندجان پاکان خویش بر تو میزند
جمله عالم گر بود نور و صورچشم را باشد از آن خوبی خبر
چشم بستی گوش میآری به پیشتا نمایی زلف و رخسارهٔ به تیش
گوش گوید من به صورت نگرومصورت ار بانگی زند من بشنوم
عالمم من لیک اندر فن خویشفن من جز حرف و صوتی نیست بیش
هین بیا بینی ببین این خوب رانیست در خور بینی این مطلوب را
گر بود مشک و گلابی بو برمفن من اینست و علم و مخبرم
کی ببینم من رخ آن سیمساقهین مکن تکلیف ما لیس یطاق
باز حس کژ نبیند غیر کژخواه کژ غژ پیش او یا راست غژ
چشم احول از یکی دیدن یقیندانک معزولست ای خواجه معین
تو که فرعونی همه مکری و زرقمر مرا از خود نمیدانی تو فرق
منگر از خود در من ای کژباز توتا یکی تو را نبینی تو دوتو
بنگر اندر من ز من یک ساعتیتا ورای کون بینی ساحتی
وا رهی از تنگی و از ننگ و نامعشق اندر عشق بینی والسلام
پس بدانی چونک رستی از بدنگوش و بینی چشم میداند شدن
راست گفتهست آن شه شیرینزبانچشم گردد مو به موی عارفان
چشم را چشمی نبود اول یقیندر رحم بود او جنین گوشتین
علت دیدن مدان پیه ای پسرورنه خواب اندر ندیدی کس صور
آن پری و دیو میبیند شبیهنیست اندر دیدگاه هر دو پیه
نور را با پیه خود نسبت نبودنسبتش بخشید خلاق ودود
آدمست از خاک کی ماند به خاکجنیست از نار بیهیچ اشتراک
نیست مانندای آتش آن پریگرچه اصلش اوست چون میبنگری
مرغ از بادست و کی ماند به بادنامناسب را خدا نسبت به داد
نسبت این فرعها با اصلهاهست بیچون ار چه دادش وصلها
آدمی چون زادهٔ خاک هباستاین پسر را با پدر نسبت کجاست
نسبتی گر هست مخفی از خردهست بیچون و خرد کی پی برد
باد را بی چشم اگر بینش ندادفرق چون میکرد اندر قوم عاد
چون همی دانست مؤمن از عدوچون همی دانست می را از کدو
آتش نمرود را گر چشم نیستبا خلیلش چون تجشم کردنیست
گر نبودی نیل را آن نور و دیداز چه قبطی را ز سبطی میگزید
گرنه کوه و سنگ با دیدار شدپس چرا داود را او یار شد
این زمین را گر نبودی چشم جاناز چه قارون را فرو خورد آنچنان
گر نبودی چشم دل حنانه راچون بدیدی هجر آن فرزانه را
سنگریزه گر نبودی دیدهورچون گواهی دادی اندر مشت در
ای خرد بر کش تو پر و بالهاسوره بر خوان زلزلت زلزالها
در قیامت این زمین بر نیک و بدکی ز نادیده گواهیها دهد
که تحدث حالها و اخبارهاتظهر الارض لنا اسرارها
این فرستادن مرا پیش تو میرهست برهانی که بد مرسل خبیر
کین چنین دارو چنین ناسور راهست درخور از پی میسور را
واقعاتی دیده بودی پیش ازینکه خدا خواهد مرا کردن گزین
من عصا و نور بگرفته به دستشاخ گستاخ ترا خواهم شکست
واقعات سهمگین از بهر اینگونه گونه مینمودت رب دین
در خور سر بد و طغیان توتا بدانی کوست درخوردان تو
تا بدانی کو حکیمست و خبیرمصلح امراض درمانناپذیر
تو به تاویلات میگشتی از آنکور و گر کین هست از خواب گران
وآن طبیب و آن منجم در لمعدید تعبیرش بپوشید از طمع
گفت دور از دولت و از شاهیتکه درآید غصه در آگاهیت
از غذای مختلف یا از طعامطبع شوریده همیبیند منام
زانک دید او که نصیحتجو نهایتند و خونخواری و مسکینخو نهای
پادشاهان خون کنند از مصلحتلیک رحمتشان فزونست از عنت
شاه را باید که باشد خوی ربرحمت او سبق دارد بر غضب
نه غضب غالب بود مانند دیوبیضرورت خون کند از بهر ریو
نه حلیمی مخنثوار نیزکه شود زن روسپی زان و کنیز
دیوخانه کرده بودی سینه راقبلهای سازیده بودی کینه را
شاخ تیزت بس جگرها را که خستنک عصاام شاخ شوخت را شکست